ش
در التهاب کینه‏ی نامردمان، بلال!

باغی در بهشت خدا سبز سبز بود
شد زرد از تهاجم باد خزان، بلال!

زودست تا که مرغ مهاجر، شکسته بال
یکباره پر بگیرد ازین آشیان، بلال!

زودست تا که آب شود شمع هستیم
همراه با تداوم اشک روان، بلال!

زودست تا در آینه‏ی غربت علی
جز نقش درد و داغ نبینی عیان، بلال!

زودست تا مدینه نداند ز فاطمه
جز یک مزار گمشده‏ی بی‏نشان، بلال! 

زودست تا همیشه‏ی تاریخ انتظار
این زخم صبر، تازه شود همچنان بلال!

میراث صبر و زخم و شهادت به روزگار
ماند برای آل علی جاودان، بلال!

جعفر رسول‏زاده (آشفته) نام گل بردی و، بلبل گشت خاموش ای بلال!
مادر مظلومه‏ی ما رفت از هوش، ای بلال!

بوستان وحی را بیت‏الحزن کردی، بس ست
با اذان خود مکن ما را سیه پوش ای بلال!

دیر اگر خاموش گردی، زودتر گردد ز تو
مادر ما را چراغ عمر، خاموش ای بلال!

مادر ما بر اذانت گوش داد، اینک تو هم
بر صدای گریه‏ی زینب بده گوش، ای بلال!

مرگ پیغمبر، شکسته قامت ما را به هم
بار غم مگذار ما را بر سر دوش ای بلال!

غنچه، پرپر گشت و گل از دست رفت و باغ، سوخت
کرد حق باغیان، گلچین فراموش ای بلال! 

گرد غم بر روی ما بنشسته و، دانسته بیم
خاک گیرد لاله ما را در آغوش، ای بلال!

تا زبان حال ما یکسر به نظرم (میثم) ست
اشک و خون از چشم اهل دل زند جوش، ای بلال

غلامرضا سازگار (میثم) <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:109.txt">غربت مولا</a><a class="text" href="w:text:110.txt">بهانه</a><a class="text" href="w:text:111.txt">گنجینه‏ی اسرار</a><a class="text" href="w:text:112.txt">حاصل باغ نبوت</a><a class="text" href="w:text:113.txt">ناموس ذوالجلال</a><a class="text" href="w:text:114.txt">داغ بانو!</a><a class="text" href="w:text:115.txt">مبادا!</a><a class="text" href="w:text:116.txt">مشکن شاخه‏ی گل را! </a><a class="text" href="w:text:117.txt">ماجرای تلخ گل!</a><a class="text" href="w:text:118.txt">سند غربت علی!</a><a class="text" href="w:text:119.txt">مگر جبریل را پر سوخته؟!</a><a class="text" href="w:text:120.txt">گلزخم!</a><a class="text" href="w:text:121.txt">آتش!</a><a class="text" href="w:text:122.txt">خم شد کمر من!</a><a class="text" href="w:text:123.txt">چرا روی زمین افتاده است؟!</a><a class="text" href="w:text:124.txt">سبحه‏ی هزار دانه!</a><a class="text" href="w:text:125.txt">ریحانه‏ی علی</a><a class="text" href="w:text:126.txt">دشمن دیوانه!</a><a class="text" href="w:text:127.txt">چرا؟!</a><a class="text" href="w:text:128.txt">صدای گریه!</a><a class="text" href="w:text:129.txt">بهشت سوخته!</a><a class="text" href="w:text:130.txt">تماشا می‏کرد!</a></body></html>بسکه دل بی ماه رویت در دل شبها گریست
آسمان دیده‏ام زین غصه، یک دریا گریست

باغبان عشق در سوکت نه تنها ناله کرد
ای گل پرپر! به حالت بلبل شیدا گریست

بارالها بین دیوار و در آن شب تا چه شد؟!
کآسمان بر حال زار زهره‏ی زهرا گریست

گشت خون آلوده، چشم اختران آسمان
بسکه زهرا تا سحر بر غربت مولا گریست

شد کویر تشنه، سیراب ای فلک! ای بس علی
داغ بر دل، لاله‏آسا در دل صحرا گریست!

تا نبینید اشک او را، تا سحر هر شب علی
یا حدیث دل به چه گفت از غریبی، یا گریست!

شیر میدان شجاعت بود و، یک دنیای صبر
من ندانم ای فلک! با او چه کردی تا گریست؟!

سوخت همچون شمع و از او غیر خاکستر نماند
بسکه از داغ تو، خورشید جهان‏آرا گریست

جواد جهان ارائی (جهان آرا) در روايات بسيارى وارد شده است :
هرگاه رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله از مسافرت مراجعت مى نمود، ابتداء به حضور دختر گراميش فاطمه زهراء سلام اللّه عليها وارد مى شد و دقايقى را در كنار وى مى نشست ، تا آن كه جريان غزوه تبوك پيش آمد و حضرت رسول به همراه اميرالمؤ منين علىّ صلوات اللّه عليهما به قصد جنگ تبوك حركت كردند و رفتند.
و حضرت زهراء سلام اللّه عليها خود و فرزندانش را با گوشواره وگردنبند نقره زينت كرد، همچنين روسرى خود را با زعفران رنگ نمود و پرده اى هم براى اتاق تهيّه و آويزان كرد.
و اين حركت بدان جهت بود كه وقتى پدرش رسول خدا و شوهرش اميرمؤ منان از مسافرت و ميدان نبرد جنگ بازگشتند خوشحال شوند.
و هنگامى كه حضرت رسول از مسافرت بازگشت طبق معمول به منزل حضرت زهراء وارد شد؛ و چون آن صحنه را مشاهده نمود با ناراحتى از منزل خارج گشت و به مسجد رفت .
حضرت فاطمه سلام اللّه عليها متوجّه علّت ناراحتى پدرش شد، به همين جهت سريع تمام آنچه را كه براى زينت خود و بچّه ها و براى زينت اتاق تهيّه كرده بود، در آورد و همه آن ها را براى پدرش فرستاد و پيام داد تا آن ها را، به هر كارى كه صلاح مى داند در راه خداوند متعال مصرف نمايد.
موقعى كه آن اسباب و وسايل را خدمت رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله آوردند، حضرت سه مرتبه فرمود: (فداها اءبوها) يعنى ؛ پدرش فدايش گردد.
و سپس افزود: دنيا از براى محمّد و اهل بيتش (صلوات اللّه عليهم و نيز براى شيعيانشان -) نخواهد بود.
و چنانچه دنيا به اندازه بال پشه اى ارزش مى داشت ، ذرّه اى از آن را كافران بهره مند نمى شدند.(9)کمان کشید غم و، سینه را نشانه گرفت
چنان، که آتش دل تا فلک زبان گرفت!

خدا گُواست که خورشید از حرارت سوخت
از آتشی که از آن سوی در به خانه گرفت!

در آن چمن که دل باغبان چون شمع گداخت
چگونه بلبل دلخسته آشیانه گرفت؟!

شفق ز دیده‏ی دل خون گریست، چون زهرا
برای گیسوی زینب به دستْ شانه گرفت!

ز بسکه فاطمه رنجیده بود از امّت
دل از حیات خود آن گوهر یگانه گرفت

علی چه کرد و چه گفت ای خدا در آن شب تار
که زینب از غم بی‏مادری، بهانه گرفت؟!

برای آنکه بماند نهان ز چشم رقیب
" 1 ".

حسن صالحی خمینی (صالحی) 

1- وامی از شعر فضل‏اللَّه قدسی افغانی:

چه گفت فاطمه؟ کآنگونه با تاثر و غمعلی، مراسم تدفین او شبانه گرفت سینه‏یی کز معرفت گنیجنه‏ی اسرار بود
کی سزاورا فشار آن در و دیوار بود؟!

طور سینای تجلی، مشعلی از نور شد
سینه‏ی سینای وحدت، مشتعل از نار بود!

ناله‏ی بانو، زد اندر خرمن هستی شرر
گویی اندر طور غم چون نخل، آتشبار بود!

آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟!

گردش گردون دون بین کز جفای سامری
نقطه‏ی پرگار وحدت، مرکز مسمار بود!

صورتش نیلی شد از سیلی، که چون سیل سیاه
روی گردون زین مصیبت تا قیامت تار بود!

شهر یاری شد به بند بنده‏یی از بندگان!
آنکه جبریل امنیش، بنده‏ی دربار بود

از قفای شاه، بانو با نوای جانگداز
تا توانایی به تن، تا قوّت رفتار، بود

گر چه بازو خسته شد، وز کارْ دستش بسته شد
لیک پای همّتش بر گنبد دوّار بود

دست بانو گرچه از دامان شه کوتاه شد!
لیک بر گردون بلند از دست آن گمراه شد!

شیخ محمد حسین اصفهانی (مفتقر) تا درِ بیت‏الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه، ویران شد، حرم از سوز صاحبخانه سوخت!

شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان، کز دود آهش سینه‏ی کاشانه سوخت

آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد ز آن شعله، هر معمور و هر ویرانه، سوخت

آه از آن پیمان شکن کز کینه‏ی خم غدیر
آتشی آفروخت تا هم خمّ و هم خمخانه سوخت!

لیلی حُسن قِدَم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون، عقل رهبر ار دل دیوانه، سوخت

گلشن فرّخْ فر توحید آن دم شد تباه
کز سموم شرک، آن شاخ گل فرزانه سوخت

گنج 