"w:text:199.txt">بهانه می‏خواهد!</a><a class="text" href="w:text:200.txt">جامه‏ی نیلی</a></body></html>چو زهرا چشم ازین دار فنا بست
ز محنتهای این محنتسرا، رست!

علی با دست خود او را کفن کرد
کفن بر نقد جان خویشتن کرد!

ولی ز آن پیشتر، کان پیکر پاک
به ظاهر جای گیرد در دل خاک

بگفتا شاه مردان در دل شب
به کلثوم و دو سبط خویش و زینب

که: گِرد شمع مادر، جمع گردید
همه پروانه‏ی آن شمع گردید

به روی نعش مادر اوفتادند
عنان اختیار از دست دادند

به اشک و آه، بگرفتند در بر
کفن پوشیده جسم پاک مادر 

چو هنگام وداع واپسین شد
فغان و ناله تا عرش برین شد!

تحمل از کف شهزادگان رفت
از آن غمدیگان، صبر و توان رفت

چو بوی جان شنید آن پیکر ریش " 1 ".
کشید آهی جگر سوز از دل خویش

بغل بگشود و، در آغوششان برد
از آن یک آه، از سر هوششان برد!

ز آهی، کز دل آن جمع بر شد
دل خیل ملایک، شعله‏ور شد

فغان در ماتم زهرا نمودند " 2 ".
به عجز از شاه، استدعا نمودند

که: از مادر جدا سازد حسن را
به برگیرد حسین خویشتن را

نباشد طاقت، اهل آسمان را
که بینند اشکِ آن شهزادگان را

عبدالله مخبر فرهمند 

1- پیکر زخمی و رنجور
2- مرجع ضمیر به خیل ملایک برمی‏گردد، یعنی: گروه ملایک از دیدن آن صحنه‏ی رقّت‏بار به فغان آمدند نشناخت زمانه، قدر زهرا
او گوهرِ در صدفْ نهفته‏ست

در مدحتش، از هزار یک هم
ناگفته، هر آنکه هر چه گفته ست!

او همسر خانه‏دار مولاست
دستاس وی ست، رشک گردون

ز آن ابله‏ها که در کف اوست
جاری‏ست به چهره، اشک گردون

افسوس! که بعد مرگ احمد
سرو قدش، از ملال خم شد

تا سوخت در سرایش از کین
در خلوت خود، انیس غم شد

در شهر، ز گریه منع گردید
بیت‏الحزَن و اُحد گواه‏ست

هم شاهد دیگر، آن درختی
کز شهر برونْ، کنار راه ست! 

با گریه، حدیث درد می‏کرد
بر قبر پدر نظر چو می‏دوخت

پروانه‏ی او علی، چه دل داشت؟!
کو شمع مدینه بود و، می‏سوخت!

آخر ز چه ناله داشت زهرا
بعد از پدر؟!: از جفای اعداش

می‏دید که: عهد خود شکستند
بستند ز کینه، دست مولاش!

می‏دید که: سرنوشت اسلام
افتاده به دست غاصبی چند

می‏دید که: آن امام معصوم
آن شیر خدا، فتاده در بند!

یک لاله‏ی تازه، اینهمه داغ؟!
در سینه به جای دل، چه دارد؟!

بر قبر پدر، فتاده از پای
زهرا مگر از که شکوه دارد؟!

در راه حمایت از امامش
خوناب جگر چشید و خون خورد 

دامان علی نداد از کف
آنقدر، که تازیانه هم خورد!

حق داشت علی، که سر به دیوار
بگذارد و، خون ز دیده بارد

بی‏فاطمه، در برابر غم
حق داشت که سر فرود آرد!

فریاد علی، ز سوز دردست
وین درد دگر که مخفیانه ست!

ای ماه! تو گریه کن، که زهرا
تشییع جنازه‏اش، شبانه‏ست!

بر دوش علی ست، زخم انبان
بر سینه‏ی اوست، داغ زهرا!

شب تا به سحر، چو شمع سوزد
بر تربت بی چراغ زهرا!

رسم ست و نکوست اینکه: هر کس
و قبر عزیزش آب ریزد

اما به روی مزار زهرا
از دیده، علی گلاب ریزد!

رستگار 

گذشته نیمه‏یی از شب، دریغا!
رسیده جان شب بر لب، دریغا!

چراغ خانه‏ی مولاست خاموش
که شمع انجمن آراست خاموش

فغان تا عالم لاهوت می‏رفت
به روی شانه‏ها، تابوت می‏رفت!

علی زین غم چنان مات ست و مبهوت
که دستش را گرفته دست تابوت!

شگفتا از علی با آن دلیری
کند تابوت زهرا دستگیری!

به مژگان ترش یاقوت می‏سفت
سرشک از دیده می‏بارید و می‏گفت

که: ای گل نیستی تابوت بویم
مگر بوی تو از تابوت، بویم!

جدا از دل، آرامی ندارد
علی، بیتو دلارامی ندارد

چنان در ماتمش از خویش می‏رفت
که خون از چشم غیر و خویش می‏رفت 

که دیده در دل شب بلبلی را
که زیر گل نهان سازد گلی را؟!

ز بیتابی، گریبان چاک می‏کرد
جهانی را به زیر خاک می‏کرد!

علی با دست خود، خشت لحد چید
بساط ماتم خود تا ابد، چید!

دل خود را به غم، دمساز می‏کرد
کفن از روی زهرا باز می‏کرد!

تو گویی ز آن رخ گردیده نیلی
به رخسار علی می‏خورد سیلی!

از آن دامان خود پر لاله می‏کرد
که چون نی، بند بندش ناله می‏کرد

علی، در خاک زهرا را نهان کرد
نهان در قطره، بحر بیکران کرد!

گل خود را به زیر گل نهان دید
بهار زندگانی را خزان دید

شد از سوز درون شمع مزارش
علی با آب و آتش بود کارش!

چنان از سوز دل بیتاب می‏شد
که شمع هستی او، آب می‏شد!

غم پروانه‏اش بیتاب می‏کرد
علی را قطره قطره، آب می‏کرد! 

چو بر خاک مزارش دیده می‏دوخت
سراپا در میان شعله می‏سوخت

علی از هستی خود، دست می‏شست
گل خود را به زیر خاک می‏جست

مگر او گیرد از دست خدا، دست
که دشمن بعد او، دست علی بست!

محمد علی مجاهدی (پروانه) خدای عزَّوَجل، غمگسار فاطمه بود
که همسری چو علی در کنار فاطمه بود

شبانه، غسل بدو داد و کفْن و دفْنش کرد
همان کسی که دلش بیقرار فاطمه بود!

به نور دیده‏ی خود شد رسول حق، ملحق
به باغ خلد، که در انتظار فاطمه بود

چو لاله‏یی که فروزان بَود به صحن چمن
دل حسین و حسن، داغدار فاطمه بود

به نارضایی زهرا و دلشکستگیش
بس این دلیل که: مخفی مزار فاطمه بود

بهار زندگی او ز هیجده نگذشت
خزان عمر، به فصل بهار فاطمه بود! 

مدینه باد به اهل مدینه ارزانی!
بهشت، مسکن و شهر و دیار فاطمه بود

سید حسین حسینی 
بزرگ آیت حق! ای که نیست تالیِ تو
گواه صدق حدیثم: مقام عالی تو

تو را بس ست همین افتخار در عالم
که جز علی، شه مردان، نبود تالی تو

حدیث غصب فدک را اگر کسی پرسد
بس ست بهر گواهی، قد هلالی تو!

به پشت ابر نهان کرد روی ماه تو را
ز ضرب سیلی کین، خصم لا ابالی تو

شبی که غسل تو می‏داد، با تمام وجود
علی گریست برای شکسته بالی تو!

به باد صبر تو، ای قبر تو ز دیده نهان!
روَد سرشک غم از دیده‏ی مَوالی تو

امیدوار چنان باش (آصفی)! که شود
قبول حضرت او، شعر ارتجالی تو

مهدی اصفی (اصفی) چو خورشید از نظرها شد نهان، آهسته آهسته
دوباره نیلگون شد آسمان آهسته آهسته

شبی تاریک و درد آلود چون روز سیه بختان
فکنده سایه‏ی غم بر جهان، آهسته آهسته

غبار ظلمت و گرد غم و آه دل طفلان
شده در بیت زهرا، حکمران آهسته آهسته!

چو لختی بگذرد از شب، علی آماده می‏گردد
برای غسل زهرای جوان آهسته آهسته!

بریزد آب، اَسما، تا علی از زیر پیراهن
بشوید جسم آن آزرده جان آهسته آهسته!

کنار قبر زهرا اشک ریزد تا سحر امشب
چنان شمعی امیرمومنان، آهسته آهسته!

(موید)! گریه کن زین غم، که شوید کوه عصیان را
ز لطف حق همین اشک روان، آهسته آهسته

سید رضا موید (موید) زهرا که بود بار مصیبت به شانه‏اش
مهمان قلب ماست غم جاودانه‏اش 

دریای رحمت ست حریمش، از آن سبب
فلک نجات تکیه زده بر کرانه‏اش

شبهای او به ذکر مناجات شد سحر
ای من فدای راز و نیاز شبانه‏اش

باللَّه که با شهادت تاریخ، کس ندید
آن حق کُشی که فاطمه دید از زمانه‏اش

می‏خواست تا کناره بگیرد ز دیگران
دلگیر بود و کلبه‏ی احزان، بهانه‏اش

تا شِکوه‏ها ز امّت بیمهر سر کند
دیدند سوی قبر پیمبر، روانه‏اش

طی شد هزار سال و، گذشت زمان نبرد
گرد ملال از در و دیوار خانه‏اش

افروختند آتش بیداد آن چنان
کآمد برون ز سینه‏ی زهرا زبانه‏اش!

آن خانه‏یی که روح‏الامین بود محرمش
یادآور 