زار غمست آستانه‏اش!

گلچین روزگار از آن گلبن عفاف
بشکست شاخه‏یی که جدا شد جوانه‏اش!

شرم آیدم ز گفتنش، ای کاش می‏شکست
دستی که ماند بر رخ زهرا نشانه‏اش!

تنها نشد شکسته دل از ماتمش، علی
درهم شکست چرخ وجود استوانه‏اش 

گرید علی که بر بدن ناتوان او
دشمن اثر گذاشته با تازیانه‏اش!

رازی ست در وصیّت زهرا، که نیمه شب
مولا به خاک می‏سپرد محرمانه‏اش

محمد جواد غفورزاده (شفق) دوباره شب شد و، ظلمت بر آمد
کنار قبر زهرا، حیدر آمد

پس از آتی که طفلان خوابشان برد
فلک، تاب از دل بیتابشان برد:

ز خانه تا بقیع، شاه یگانه
قدم آهسته بر دارد شبانه

به آوایی که آید از دلِ تنگ
به آوایی، که سوزد سینه‏ی سنگ

به آوایی، که پیغمبر بنالد
زمین و آسمان، یکسر بنالد

بگوید زیر لب در آن دل شب:
امان از سینه‏ی سوزان زینب!

بدین حالش چو طی شد راه صحرا
بیاید در کنار قبر زهرا 

نهد صورت به خاک، آن شاه ابرار
بگوید این سخن با چشم خونبار:

سلام ای بانوی در خاک خفته!
درود زندگی را، زود گفته!

بخواب آرام، ای پهلو شکسته!
علی اندر سر قبرت نشسته

بخواب آرام، ای نور دو عینم
که من، چون تو پرستار حسینم!

بخواب آرام، با رخسار نیلی
به پیغمبر نشان ده جای سیلی!

به خانه چون روم، رویت نبینم
بریزم اشک و، با زینب نشینم!

به مسجد چون روم، بینم عدو را
به یاد آرم غم سیلی او را!

چه خوبست ای همه آرام جانم
همیشه بر سر قبرت بمانم!

غلامرضا سازگار (میثم) شب بود و چشم خفتگان در خواب خوش بود
بیدار مردی اشک چشمش، آب خوش بود!

در خاک پنهان کرده خونین لاله‏اش را
آزرده جسم یار هجده ساله‏اش را

اشکش به رخ، چون انجم از افلاک می‏ریخت
بر پیکرِ تنها امیدش، خاک می‏ریخت

در ظلمت شب، بیصدا چون شمع می‏سوخت
تنهای تنها، بیخبر از جمع می‏سوخت

گویی که مرگ یار را باور نمی‏داشت
از خاک قبر همسرش، سر بر نمی‏داشت

می‏خواست کم کم گم شود در آسمان، ماه
چون عمر یارش، عمر شب را دید کوتاه

بوسید در دریای اشک دیده، گل را
برداشت صورت از زمین، بگذاشت دل را!

بگذاشت جانش را در آن صحرا، شبانه
با پیکری بیجان، روان شد سوی خانه

آنجا که خاکش را به خون آغشته بودند
هم آرزو، هم شادیش را کشته بودند

آنجا که جز غمهای دنیا را نمی‏دید
در هر طرف می‏گشت و، زهرا را نمی‏دید!

صبح آمد و شب خفتگان جستند از جا
آماده بعد از دفن، بر تشیع زهرا!

در بین ره مقداد آن پیر جوانمرد
چونان علی در غیرت و مردانگی، فرد

مردی که مردان جهان را مردی آموخت
پیری که از استاد خود، شاگردی آموخت

فریاد زد کای چشم دلهاتان همه کور
در ظلمت شب دفن شد آن آیت نور

او بود از جمع شما بیزار، بیزار!
او دید از خیل شما آزار، آزار!

دوش آن تن آزرده را مولا چو بر داشت
با جان خود مخفی درون خاک بگذاشت!

خون دلش با اشک چشمش در هم آمیخت
از پهلوی زهرای او خونابه می‏ریخت!

غلامرضا سازگار (میثم) حضرت جواد الا ئمّه ، امام محمّد تقى صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
روزى پيامبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله توسّط سلمان فارسى رضوان اللّه تعالى عليه پيامى براى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها فرستاد.
سلمان گويد: همين كه جلوى درب منزل آن مخدّره رسيدم ، ايستادم و سلام كردم ؛ سپس متوجّه شدم كه حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها مشغول قرائت قرآن است و آهسته آيات قرآن را بر لب زمزمه مى نمايد.
و ديدم كه سنگ آسياب بدون آن كه دست حضرت روى آن باشد، در حال چرخش و دور زدن است و كسى را نزد حضرتش نيافتم .
برگشتم نزد رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله و عرضه داشتم : يا رسول اللّه ! جريان مهمّ و عظيمى را مشاهده كردم !!
حضرت فرمود: آنچه را ديدى بيان كن ؟
گفتم : همين كه جلوى درب منزل دخترت ، فاطمه سلام اللّه عليها رسيدم و سلام كردم ، متوجّه شدم كه وى آهسته قرآن مى خواند و سنگ آسياب مى چرخيد و كسى را هم نزد او نيافتم .
پس حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله تبسّمى نمود و اظهار داشت : اى سلمان ! خداوند قلب دخترم ، فاطمه را سرشار از ايمان نموده است ، او تمام وجودش ايمان و يقين مى باشد و غرق در طاعت و عبادت پروردگار گشته بود.
لذا خداوند متعال فرشته اى را به نام روفائيل رحمت فرستاده است تا وى را كمك نمايد.
و همان فرشته بوده است كه سنگ آسياب را براى دخترم فاطمه ، مى چرخانيده است .
و سپس افزود: بدان كه خداوند مهربان تمام امور دنيا و آخرت فاطمه را كفايت خواهد نمود.(16)شکسته قامت موزون سر و بستانش
(به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش)

ز اشک چشم علی می‏توان نمود ادراک
(که دل چه می‏کشد از روزگار هجرانش)؟

بسوخت جان جهانی حدیث شرح غمش
(که خون دیده‏ی ما بود مهر عنوانش)

تن چو برگ گلشن را به خاک گور نهاد
(و یا ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش)؟


مصیبتی ست جگر سوز، قصه‏ی زهرا
(که جان زنده دلان سوخت در بیابانش)

به بلبل چمن، از مرگ گل خبر ندهید
(که بر شکته صبا، زلف عنبر افشانش) " 1 ".

اصغر عرب (خرد) 

1- مصراعهای درون کمانکها، از لسان الغیب حافظ شیرازی است ای آنکه بر صحیفه‏ی حق پشت پا زدی
بر هم بساط شادی آل‏عبا زدی

گر دشمنی به ساحت احمد نداشتی
بر گفته‏های او، ز چه رو پشت پا زدی؟!

روزی که دادگاه عدالت به پا شود
آگه شوی که تیر جفا را خطا زدی

می‏پرسد از تو مهدی ما، با چه جرأتی
آتش به درب خانه‏ی شیر خدا زدی؟

دستت بریده باد! که با بود حسین
سیلی به روی مادر ما از جفا زدی!

در کوچه‏یی که رهگذر خاص و عام بود
با تازیانه، مادر ما را چرا زدی؟! 

پهلوی او شکستی و، زین ماتم بزرگ
خنجر به پشت ختم رسل از قفا زدی!

(ژولیده) شو خموش! کزین شعر سوزناک
آتش به تار و پود همه ما سوا زدی

ژولیده‏ی نیشابوری (ژولیده) دستی به دست محسن و یک دست بر کمر
با سینه‏یی از آتش مسمار، شعله‏ور

افتد ز حزن، لرزه بر اندام عرشیان
اینگونه گر ز صحنه‏ی محشر کنی گذر

اِحقاق حقّ خویش چو پیش خدا کنی
با قامت خمیده، قیامت به پا کنی

با بازوی سیه شده در پیشگاه عدل
مظلومی علی، ز خفا، بر ملا کنی

گویی: گناه محسن شش ماهه‏ام چه بود؟!
گلچین، گلم ز شاخه هستی چرا ربود؟!

جز گریه در فراق پدر، جرم من چه بود؟!
بر داغم از چه داغ دگر دشمنم فزود؟! 

شاهد به مدعای تو، دیوار و در شود
مظلومی ترا، سندی معتبر شود

آنجا میان محکمه، مسمار غرق خون
حاضر برای داوری دادگر شود

در سینه‏ام نهان بود این سوز و سازها
تا آن زمان که پرده بر افتد ز رازها

ای قبر مخفی تو، مراد دل (فراز)
باب المحوائجی تو، برآور نیازها

سیدتقی قریشی (فراز) دلم از غم شده پیمانه‏ی خون
خواهد از سینه سر آرد بیرون

از تب و تاب چه بیتاب شده؟
(شمع سان سوخته و آب شده!)

از غم دخت رسول خاتم
لحظه‏یی نیست جدا از ماتم

به سرا آتش کین افکندند
لرزه بر محور دین، افکندند 

ماجرای در و دیوار، بس ست
صحبت از سینه و مسمار بس ست

شرح بازوی سیه، باز مگو
ز خزان چمن ناز، مگو

ترسم از خامه، شرر بر خیزد
شعله بر خرمن هستی ریزد

ترسم از چشم فلک خون بارد
اشک از دیده‏ی گردون بارد

که به کیوان، شرر آه رید
از خسوفی که بر آن ماه رس