لّه صلّلى اللّه عليه و آله ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها براى من تحفه بهشتى در نظر گرفته است ؟!
حضرت فرمود: بلى ، ديروز فراهم شده است .
پس من با سرعت روانه منزل آن بانوى جهان بشريّت گشتم ، هنگامى كه وارد منزل ايشان شدم حضرت را مشاهده كردم كه در گوشه اى نشسته و چادر كوتاهى بر سر خود افكنده است .
وقتى نگاه حضرت بر من افتاد، اظهار داشت : اى سلمان ! پس از وفات پدرم بر من جفا نمودى !
گفتم : اى حبيبه خدا! فردى چون من چگونه مى تواند بر شخصيّتى مثل شما جفا كند؟!
حضرت زهراء سلام اللّه عليها پس از آن فرمود: آرام باش ، بنشين و در آنچه برايت مى گويم دقّت كن و بينديش .
روز گذشته در حالى كه درب منزل بسته بود، من در همين جا نشسته بودم و در غم و اندوه فرو رفته بودم .
ناگهان متوجّه شدم كه درب منزل باز شد و سه حوريّه بهشتى كه تاكنون فردى به زيبائى شكل آن ها نديده بودم با اندامى نمونه و بوى عطر دل انگيز عجيبى ، با لباس هاى عالى وارد شدند و من با ورود آن ها از جاى خود برخاستم ؛ و پس از خوش آمد گوئى به آنان ، اظهار داشتم : آيا شما از اهالى شهر مكّه يا مدينه هستيد؟
گفتند: ما اهل مكّه و مدينه و بلكه از اهل زمين نيستيم ، ما حورالعين مى باشيم و از دارالسّلام بهشت به عنوان ديدار با تو به اينجا آمده ايم .
پس من به يكى از ايشان كه فكر مى كردم از آن دو نفر ديگر بزرگ تر است گفتم : نام تو چيست ؟
در جواب پاسخ داد: من مقدوده هستم ؛ و چون علّت نامش را پرسيدم ، گفت : خداوند مرا براى مقداد، اءسود كندى آفريده است .
سپس به دوّمى گفتم : نام تو چيست ؟
گفت : ذرّه ؛ وقتى علّت آن را سؤ ال كردم ، جواب داد: من براى ابوذر غفارى آفريده شده ام .
و هنگامى كه نام نفر سوّم را جويا شدم ، گفت : سلمى هستم ، و چون از علّت آن پرسيدم ، اظهار داشت : من از براى سلمان فارسى مهيّا گشته ام .
و پس از آن مقدارى خرماى رطب كه بسيار خوش رنگ و لذيذ و خوش بو بود به من هديه دادند.
سپس حضرت زهراء سلام اللّه عليها فرمود: اى سلمان ! اين خرما را بگير و روزه خود را با آن افطار نما، و هسته آن را برايم بياور.
سلمان گفت : من رطب را از آن حضرت گرفتم و از خدمت ايشان خارج شدم و چون به هركس مرور كردم ، اظهار داشت : آيا با خود مِشك عطر همراه دارى ؟ و من مى گفتم : بلى .
و چون رطب را در دهان نهادم و روزه خود را با آن افطار نمودم هسته اى در آن نيافتم ، فرداى آن روز بر حضرت زهراء سلام اللّه عليها وارد شدم و عرض كردم : رطب بدون هسته بود!
فرمود: آرى ، درخت آن را خداوند در دارالسّلام بهشت ، كشت نموده است با كلام و دعائى كه پدرم رسول خدا آن را به من آموخته است تا هر صبح و شام بخوانم .
اظهار داشتم : اى سرورم ! آيا آن را به من تعليم مى نمائى ؟

حضرت فرمود: هرگاه خواستى تب و ناراحتى تو برطرف گردد، اين دعا را بخوان :
نُّورَ مِنَ النُّورِ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ اءنْزَلَ النُّورَ عَلىَ الطُّورِ، فى كِتابٍ مَسْطُورٍ، فى رِقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، عَلى نَبىٍّ مَحْبُورٍ، اَلْحَمْدُلِلّهِ الّذى هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ، وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَ عَلىَ السَّراءِ وَ الضَّراءِ مَشْكُورٌ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدن ا مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ.)
سلمان فارسى گويد: من اين دعا را به بيش از هزار نفر از اءهالى مدينه و مكّه كه مبتلى به تب شديد بودند تعليم نمودم (17) و به بركت اين دعا و لطف خداوند، جملگى شفا يافتند.(18)این جمله بود نقش به نه طارم نیلی:
زهرش به گلو آنکه به زهرا زده سیلی 

از ماتم جانسوز تو ای ام ابیها!
پوشیده مسیحا به فلک، جامه‏ی نیلی

ای دخت نبی! آتش نمرودی دشمن
بادا به محبان تو گلزار خلیلی

خواهم ز خداوند که: این هر دو بمانند
احباب تو در عزت و، اعدا به ذلیلی

محمد وارسته کاشانی (وارسته) <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:202.txt">نماز کن!</a><a class="text" href="w:text:203.txt">سجاده‏ی نماز تو!</a><a class="text" href="w:text:204.txt">قتلگاه تو!</a><a class="text" href="w:text:205.txt">من ز نفس افتادم!</a><a class="text" href="w:text:206.txt">سلام بی‏جواب!</a><a class="text" href="w:text:207.txt">سر می‏شکند!</a><a class="text" href="w:text:208.txt">آب شدم، سوختم!</a><a class="text" href="w:text:209.txt">در و دیوار می‏گرید</a><a class="text" href="w:text:210.txt">گریه‏ی زار</a><a class="text" href="w:text:211.txt">یا فاطمة الزهرا!</a><a class="text" href="w:text:212.txt">درد جگرسوز!</a><a class="text" href="w:text:213.txt">تو و خاموشی قبر!</a><a class="text" href="w:text:214.txt">زخم کهنه!</a><a class="text" href="w:text:215.txt">بغض غربت!</a><a class="text" href="w:text:216.txt">یادگار فاطمه</a><a class="text" href="w:text:217.txt">گریه‏ی بی‏شیون</a><a class="text" href="w:text:218.txt">اثر دست اهرمن!</a><a class="text" href="w:text:219.txt">برگرد سوی خانه!</a><a class="text" href="w:text:220.txt">پر می‏ریزم!</a><a class="text" href="w:text:221.txt">ای ماه مدینه!</a><a class="text" href="w:text:222.txt">دخترم، گریه مکن!</a><a class="text" href="w:text:223.txt">داغ تو</a><a class="text" href="w:text:224.txt">سر می‏گذارم امشب!</a><a class="text" href="w:text:225.txt">نیلوفر من!</a><a class="text" href="w:text:226.txt">دادخواهی!</a><a class="text" href="w:text:227.txt">تنها خدا خبر دارد!</a></body></html>ای مادر حسین و حسن! دیده باز کن
حال علی بین و سپس خواب ناز کن!

در کار من ز مرگ تو افتاده مشکلی
لطفی کن و ز کار علی، عقده باز کن!

من آمدم که باز برم سوی خانه‏ات
بازآ به سوی خانه، مرا سر فراز کن!

اطفال تو، بهانه‏ی مادر گرفته‏اند
دستی بی‏نوازش ایشان دراز کن!

سجاده‏ی نماز تو افکنده زینبت
با پهلوی شکسته بیا و، نماز کن!

همسایگان، دعای ترا آرزو کنند
برخیز و رو به جانب محراب راز کن

از پای تا به فرق (موید) بود نیاز
لطفی برین حقیر سراپا نیاز کن

سید رضا موید (موید) رفتی و هست یاد تو در خاطرم هنوز
مرگ تو دیدم و، نبود باورم هنوز!

با آنکه روز و شب ز فراقت گریستم
نقش رخت نرفته ز چشم ترم هنوز

زهرای من! که سوخت سراپای تو چو شمع
می‏سوزد از فراق تو، پا تا سرم هنوز!

شمعی که در عزای تو افروختم ز آه
باشد چراغ محفل حزن آورم هنوز

یاد تو بسکه مونس جان و دلم بود
احساس می‏کنم که تویی در برم هنوز!

شبها که بیتو جانب محراب می‏روم
گیرد بهانه‏ات، دل غمپرورم هنوز!

ز آن غم، که وقت غسل تو بر جان من نشست
گلهای داغ، سر زند از پیکرم هنوز!

از پهلوی شکسته‏ی تو، دلشکسته‏ام
وز قبر بی‏نشان تو، تنها ترم هنوز!

بی اختیار، می‏فکند موقع نماز
سجاده‏ی نماز تو را، دخترم هنوز!

این شعر جانگداز، (موید) سرود و گفت:
باشد گواه داغ تو، چشم ترم هنوز

سید رضا موید (موید) ای با خبر ز درد و غم بیمشار من
برخیز و باش فاطمه جان! غمگسار من

رفتی از دیده‏ی من و از دل نمی‏روی
حس می‏کنم همیشه تویی در کنار من!

شیرینی حیات من ای بضعه الرسول!
تلخ ست با غمت همه لیل و نهار من

خیری پس از تو نیست درین زندگی و من
گریم ازین، که طول کشد روزگار من!

مردم ز گریه، عقده‏ی خود حل کنند لیک
افتد ز گریه، عقده‏ی دیگر به کار من!

خواهم ز کودکان تو پنهان گریستن
اما غمت ربوده ز کف اختیار من!

این روزها، ز خانه کم آیم برون، مگر
کمتر به قتلگاه تو افتد گ