خل يكى از آن قصرها شد كه بسيار مجهّز و زيبا بود، در اين ، بين چشمش به تختى افتاد كه سه پايه داشت ، سؤ ال نمود: چرا اين تخت سه پايه دارد؟
گفته شد: چون صاحبش از خداوند انگشترى خواست ؛ پس يكى از پايه هاى اين تخت براى او انگشترى ساخته شد.
چون صبح شد، حضور پدرش رسول خدا آمد و جريان خوابش را بيان نمود، حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: فاطمه جان ! دنيا براى شما و پيروان شما آفريده نشده است ؛ بلكه آخرت براى شماها خواهد بود و بهشت وعده گاه ما و شما مى باشد.
و سپس افزود: اين دنيا ارزشى ندارد، بى وفا و از بين رفتنى است و غرورآور و فريبنده خواهد بود.
هنگامى كه حضرت زهراء سلام اللّه عليها به منزل خويش آمد، آن انگشتر را زير جانمازش نهاد و از آن منصرف گرديد.
و چون شب فرا رسيد خوابيد، در خواب ديد كه وارد بهشت شده است و همين كه عبورش در آن قصر به همان تخت افتاد، ديد كه بر چهار پايه استوار گشته است ، وقتى علّت را جويا شد.
گفتند: صاحبش انگشتر را برگردانيد و تخت به همان حالت اوّليّه خود چهار پايه بازگشت .(20)به سر تربت تو، اشک بصر می‏ریزم
طایر قدسم و بر قبر تو می‏ریزم!

روز و شب در نرم فاطمه جان! هر دو یکی‏ست
سر به سر از غم هجر تو، گهر می‏ریزم

تا که خاموش کنم شعله‏ی جانسوز غمت
گر اشک ز شب تا به سحر می‏ریزم!

گاه، آرام کنم آه جگر سوز غمت
گهر اشک ز شب تا به سحر می‏ریزم!

گاه، آرام کنم آه جگر سوز شبیر " 1 ".
گاه، طاقت به دل پاک شبر " 2 " می‏ریزم! 

تا بیایم به مزار تو من غمزده، باز
اشک پیوسته درین راهگذار می‏ریزم

غمت ای دوست ز بس هست فزون، جای سرشک
بین به دامن همه شب خون جگر می‏ریزم!

این گهر به رخساره‏ی زردم جاری ست
اشکهایی ست که از داغ پسر می‏ریزم!

گر اشارت بکنی بر دل (گلگون) پریش
به نثار قدم پاک تو، سر می‏ریزم

سیدمهدی کرمانی (گلگون) 


1- مراد، اما حسین علیه‏السلام است
2- مراد امام حسن علیه‏السلام است دوست دارم کز غمت یا فاطمه! تنها بگریم
از یتیمان تو پنهان، در دل شبها بگریم

دوست دارم بنگرم بر آسمان پرستاره
تا سحر با یاد تو ای زهره‏ی زهرا! بگریم

دوست دارم در شب سوگ تو ای ماه مدینه!
در کنار قبر تو ایم، تک و تنها بگریم!

دوست دارم سر فرود آرم من بیکس به چاهی
بر کشم فریاد غربت، های های آنجا بگریم!

دوست دارم زینب من اشک چشمانم نبیند
گه به نخلستان، و گاهی در دل صحرا! بگریم! 

دوست دارم چون که افتد بر یتیمانت نگاهم
از غم امروزشان، وز غصه‏ی فردا بگریم

دوست دارم جانم از تن با نفسهایم بر آید
بسکه با زهرا بگویم، بسکه بی پروا بگریم

گر چه ناچیزم (حسانا)! دوست می‏دارم که منهم
جانم از پیکر بر آید بسکه بر مولا بگریم

حبیب چایچیان (حسان) صدف چشم من از داغ تو گوهر بارست
چکنم؟! کار علی بیتو به عالم، زارست!

اشتیاق تو مرا می‏کشد از خانه برون
ورنه از خانه برون آمدنم، دشوارست!

موقع آمد و شد، فاطم جان! می‏بینم
دیده‏ی زینب تو مات در و دیوارست!

به گواهی شب و، زمزمه‏ی مرغ سحر
اهل یثرب همه خوابند و، علی بیدارست

روز در خان، پرستار حسین و حسنم
کمکم کن! که نگهداری شان دشوارست!

یاد آن روز که با زینب تو می‏گفتم:
دخترم! گریه مکن! مادرتان بیمارست!

چاه داند که به من، عمر چسان می‏گذرد
قصه، کوتاه کنم ورنه سخن بسیارست

بشنو از شاعر (ژولیده)، تو راز دل من
صدف چشم من از داغ تو، گوهربارست " 1 ".

ژولیده نیشابوری (ژولیده) 

1- این توقع نادرستی است که شاعر،خود را آنقدر محرم درگاه ببیند که از زبان علی علیه‏السلام، این غیرت مجسم، از حضرت زهرا علیهاالسلام، اسوه عفاف، بخواهد که راز دل او را از (ژولیده) بپرسد! این نهایت بلند پروازی است به روی قبر زهرا گفت با چشم پر آب امشب:
تو در زیر تراب و دیده گریان بوتراب امشب!

تو و زین پس بهشت جاودان و وصل پیغمبر
من و این سینه‏ی سوزان و این قلب کباب امشب!

نخواهد رفت از یاد، آن رخ نیلی که من دیدم
بجان من " 1 ". مگو این قصه با ختمی مآب امشب!

یتیمانت پریشانند از هجرانت ای زهرا!
نمی‏آید به چشم زینب بیتاب، خواب امشب

مگو حورانجنت را ز بازوی کبود خود
خدا را، زآنکه می‏ترسم شود جنت خراب امشب!

دلم شد آب از داغ تو، اشک از دیده جاری شد
نشستم در میان آتش و هستم در آب امشب!

محمد خانی‏آبادی (عماد) 

1. قسم به جان من از هجر رویت ای مه! من بیقرارم امشب
بر روی خاک قبرت، سر می‏گذارم امشب!

نخل امید ما را، این چرخ واژگون کرد
شب تا سحر به یادت، اختر شمارم امشب

بی روی خوب جانان، من زندگی نخواهم
رفته ز کف توان و صر و قرارم امشب

راحت شدی، ز دنیا، ماند غریب و تنها
چون مرغ پر شکسته در این دیارم امشب

هر گه روم به خانه، گیرد حسن بهانه
از ناله‏های زینب، من دل ندارم امشب!

محمد خانی‏آبادی (عماد) درین خاک، آرمیده همسر من
که بی او خاک عالم بر سر من

همه شب اختران آسمانی
برون آبند، الا اختر من!

همین جا از کفم افتاد و گم شد
سلیمانی نگین، انگشتر من! 

چراغ آرید و اینجا را بگردید
که در این خاک گم شد گوهر من!

همین جا، با نسیمی ریخت بر خاک
گل پر خاک و پر خون پرپر من

گلابی بر مزار او بیفشان
به آب دیده، ای چشم‏تر من!

تو زیر خاک و من بر بستر خاک
ولیکن نیست مرگت باور من

چنان داغ تو آتش زد به جانم
که خیزد شعله از خاکستر من

تو ای پرپر به باغ نوجوانی
گل من! یاس من! نیلوفر من!

بنوش از آب کوثر، گر چه بیتو
پر از خون کرده ساقی، ساغر من!

(ریاضی)! ساحت خلد برین ست
حریم دختر پیغمبر من

سید محمدعلی ریاضی یزدی (ریاضی) 
شب ست و، وقت آسایش رسیده
جهان را چهره‏ی چون شب، تار باشد 

سکوت محض، عالم را گرفته
غم افزا، گنبد دوار باشد

شب ست و مردمان در خواب، اما
به قبرستان یکی بیدار باشد

نهاده رو به روی خاک قبری
که زیر خاک او را یار باشد!

صدای گریه‏اش آهسته آید
که باید مخفی از اغیار باشد

همی گوید: ز جا برخیز! برخیز!
که اکنون وعده‏ی دیدار باشد

عدو کشت ار تو و شش ماهه‏ات را
مباد از غم دلت، افگار باشد

تو با سقط جنین اعلام کردی
مطیع ظلم گشتن، عار باشد

بکن در دادگاهی، دادخواهی
که داور، ایزد دادار باشد

گریبانش بگیر و، پس همینت
سوال از آن جنایتکار باشد:

چرا کشتی من و شش ماهه‏ام را؟!
که چشمم از غمش خونبار باشد

اگر منکر شود این ماجرا را
بگو شاهد در و دیوار باشد! 

گواه دیگر ار خواهد در آنجا
بگو: هم فضه، هم مسمار باشد!

زدی (انسانیا) آتش به دلها
ز بس اشعارت آتشبار باشد

علی انسانی (انسانی) علی ز ماه جمالت چو پرده بردارد
خدا به دیده‏ی او جلوه‏ی دگر دارد

به جلوه‏یی چو ریایی دل از رسول خدا
ز چهره‏ات نتواند نگاه بر دارد

میان خلق شود چون محبتت تقسیم
پیمبر از همگان سهم بیشتر دارد

علی، ندیده عبادت نمی‏کند حق را
خدای را به جمال تو در نظر دارد

سزد که غیر خدا مدحتت نگوید کس
که از جلال تو، تنها خدا خبر دارد

نبی، نبوت خود از تو یافت مستحکم
علی، ولایت خود از تو مستقر دارد

ز برج عصمت تو، یازده ستاره دمید
که هر ستاره، هزار آسمان قمر دارد 

به مهر و مه ندهم ذره‏یی ز مهر ترا
که این م