پاییز خورده‏یی
آتش گرفته است چرا آشیانه‏ات؟!

رفتی و، غم به خانه‏ی ما پرسه می‏زند
مادر! بیا شبی نظری کن به خانه‏ات

رفتی و، داغ تو به دلم ماندگار ماند
رفت از دلم قرار و، دلم بیقرار ماند

رفتی و، غرق آتشم و سختن هنوز
چون شمع، آتش ست سرا پای من، هنوز

پروانه‏های سوخته دل را نظاره کن
آیینه‏ی غمند حسین و حسن هنوز! 

ای آشنای غربت و مظلومی علی!
رفتی و، اوست بیتو غریب وطن هنوز!

رفتی و، خاطرت تو در خانه باقی ست
یاد تو هست پرتو این انجمن هنوز

پر کرده است سینه‏ی ما را سکوت غم
من با زبان گریه بگویم سخن هنوز

بس ناشینده است که ناگفته مانده است!
بس آتش نهفته که بنهفته مانده است!

سید مهدی حسینی زهرا گذاشت و خاطره‏هایش هنوز هست
در مسجد مدینه صدایش، هنوز هست

شهری که بود شاهد غمهای فاطمه
پر از صدای گریه، فضایش هنوز هست

از گلشن امید به تاراج حادثات
گل رفته است و عطر وفایش هنوز هست

یاد مصیبتش نشد از سینه‏ها برون
آن داغ بر دل همه، جایش هنوز هست!

در هر دلی که داشت تجلی، بجای ماند
در هر سری که بود هوایش، هنوز هست 

در آستانه‏ی در آن روضه‏ی بهشت
بانگ و نوای وا ابتایش هنوز هست!

راز و نیاز فاطمه را تا دهد گواه
محراب هست و، موج دعایش هنوز هست

چون آرزوی خفته در آغوش سرد خاک
محسن به جا نماند و، عزایش هنوز هست!

بر سر زند به گلیه‏ی احزان او کسی
پی می‏برد که شور و نوایش هنوز، هست

سودی نخواست از فدک، اما به یادگار
آن خطبه‏ی بلیغ و رسایش هنوز هست

تا انتقام مادر خود را کشد ز خصم، مهدی
که یاد جان بفدایش!، هنوز هست

گر نیستیم قابل دیدار او (شفق)!
ما را به سینه، شوق لقایش هنوز هست

محمدجواد غفورزاده (شفق) مدینه! شهر نبی! تربت چهار امام!
به نقطه نقطه‏ی خاکت زما ما سلام، سلام!

اگر چه ساکت و آرام می‏رسی به نظر
دلی نمانده که گیرد به یاد تو، آرام 

مزار چار امامی و، شهر پنج تنی
ز شش جهت به سویت حاجت آورند مدام

چراغ محفل جان، مسجد الحرام دلی
که بر طواف حریم تو، بسته دل احرام

سزد چو نام شریف تو بر زبان آرم
به حرمت سخنم، انبیا کنند قیام

دوای درد دو عالم، ز گرد صحرایی
سلام بر تو! که آرامگاه زهرایی

شرار غم ز وجودم زبانه می‏گیرد
ز گریه، مرغ دلم آب و دانه می‏گیرد

نه آرزوی بهشتم بود، نه شوق وطن
دلم به یاد مدینه بهانه می‏گیرد

زهر نشانه گذر کرده، با هزار نگاه
سراغ از آن حرم بی‏نشانه می‏گیرد

سلام باد به شهری که نام روح فزاش
به هر دلی که شکسته ست، خانه می‏گیرد

سلام باد بر آن داغدیده بانویی
که عرض تسلیت از تازیانه می‏گیرد!

درود باد به شهری، که تربت زهراست
بهار دامنش از اشک غربت زهراست

مدینه! کز تو به دلها شراره افتاده
شراره بر جگر سنگ خاره افتاده 

چه روی داده که خورشید تو غریب شده؟
وزو به خاک تو، ماه و ستاره افتاده؟!

چه روی داده که مثل علی، ز شدت غم
خموشی و نفست در شماره افتاده؟!

به روی نیلی زهرا قسم بگو که: چرا
به کوچه‏های تو یک گوشواره افتاده؟!

مدینه! ناله بر آر از جگر، بگو به علی:
بیا که فاطمه از پا دوباره افتاده!

مدینه! نخل گلت چیده شد به گلخانه
برای غنچه‏ی خونین گریستی یا نه؟!

مدینه! طوطی وحی تو، آشیانه نداشت؟
و یا از فتنه‏ی زاغان، امان به لانه نداشت؟

چو شمع سوخته گردید و آه و ناله نزد
شراره داشت به دل، بر لبش ترانه نداشت

گرفته بود چنان خو به دانه دانه‏ی اشک
که شوق زندگی و میل آب و دانه نداشت

کسی شریک غم دختر رسول نشد
بجز علی، که محیط غمش، کرانه نداشت

مدینه! تسلیتی جز شرار و دود ندید!
مغیره دسته گلی غیر تازیانه نداشت!

گمان نبود صدای نبی خموش شود
ز دود، خانه‏ی زهرا سیاهپوش شود! 

مدینه! لشکر اندوه ریخت بر سر تو
نبود اینهمه رنج زمانه، باور تو

مدینه! بعد پیمبر ز بس غریب شدی
نشست قاتل زهرا، فراز منبر تو!

مدینه! چون به سرت آسمان خراب نشد؟!
چو گشت نقش زمین دختر پیمبر تو!

از آن شبی که علی دفن کرد فاطمه را
صفا گرفته شد از صبح روحپرور تو

به کوچه‏های تو یک روز، آفتاب گرفت!
هنوز مانده چو ابر سیاه منظر تو

میان کوچه، زنی را زدن، رشادت بود؟!
و یا به فاطمه سیلی زدن، عبادت بود؟!

مدینه! آنچه که می‏پرسم از تو، راست بگو
کجاست تربت زهرا؟ بگو کجاست؟ بگو

بقیع و منبر و محراب با حریم رسول
مزار او ز چه پنهان ز چشم ماست؟ بگو

چه شد که فاطمه هجده بهار بیش نداشت؟
چرا هماره ز حق، مرگ خویش خواست؟ بگو

چرا زمین تو، یاد آور مصیبت اوست؟
چرا هوای تو اینقدر غم فزاست؟ بگو

به گوشواره‏ی در کوچه اوفتاده قسم
به روی فاطمه سیلی زدن رواست؟ بگو! 

چه لاله‏یی ز تو در بین خار و خس افتاد؟
که در مصیبت او، بلبل از نفس افتاد!

شکسته بال و پری ز آشیانه می‏بردند
تنی ضعیف، غریبا به شانه می‏بردند

جنازه‏یی که همه انبیا بقربانش
چه شد که هفت نفر مخفیانه می‏بردند؟!

مدینه! فطمه را، روز روشن آزردند
چرا جنازه‏ی او را شبانه می‏بردند؟!

ز غربت علی و قصه‏ی در و دیوار
به دادگاه پیمبر، نشانه می‏بردند

به جای گل که گذارند روی قبر رسول
برای او، اثر تازیانه می‏بردند!

سزای آنهمه احسان مصطفی، این بود!
هنوز هم کفن آن شهیده خونین بود!

مدینه، راست بگو! شب علی به چاه چه گفت؟!
کنار تربت خورشید خود، به ماه چه گفت؟!

علی که روز لبش بسته بود و ناله نزد
ز دردهای درون با شب سیاه چه گفت؟!

مدینه! شب که علی برد سر فرو در چاه
ز محسنش، که فدا گشت بیگناه، چه گفت؟!

مدینه! شیر خدا، کم پناه عالم بود
چو دید فاطمه افتاده بی پناه، چه گفت؟! 

مدینه! فاطمه در پشت در چو آه کشید
به آن شهیده، علی در جواب آه چه گفت؟!

مدینه! شرح غم تو، که نیست خاتمه‏اش
بسوز! هم به علی، هم برای فاطمه‏اش!

مدینه! طوبی قامت خمیده‏ی تو، چه شد؟!
مدینه! فاطمه‏ی داغدیده‏ی تو، چه شد؟!

شرار فتنه ز اهل جحیم چون برخاست
بگو: بهشت به آتش کشیده‏ی تو چه شد؟!

به آن شکوفه که نشکفته چیده شد، سوگند
گل شبانه به گل آرمیده‏ی تو، چه شد؟!

مزار فاطمه می‏باید از نظر، مخْی
مزار محسن در خون طپیده‏ی تو چه شد؟!

بریز اشک! که خاک مدینه را شویم
نشانی از حرم بی نشان او، جویم

حرامیان! که به خود ننگ جاودانه زدید
بدون اذن، علی را قدم به خانه زدید

کبوتری که هنوز آشیانه‏اش می‏سوخت
چه کرده بود که او را در آشیانه زدید؟!

چرا به کشتن زهرا هجوم آوردید؟!
چرا به مادر سادات، تازیانه زدید؟! 

درون خانه‏ی او ریختید بر سر او!
به دست و صورت و پهلوی وکتف و شانه زدید

گناه محسن زهرا در آن میانه چه بود؟!
چه شد که ضربه بر آن طفل نازدانه زدید؟!

اگر چه خون، همه‏ی دلها ز صحبت غم اوست
صدای غربت او، در نوای (میثم) اوست

غلامرضا سازگار (میثم) شهر مدینه، سخت به ماتم نشسته بود
گرد ملال بر رخ عالم نشسته بود

در موج غم، سلاله‏ی آدم نشسته بود
عیسی به چرغ، با کمر خم نشسته بود

زیرا که جان فاطمه بر لب رسیده بود
آغاز خانه داری زینب، رسیده بود!

چون شمع، آب گشته سراپا وجود او
تاب نگاه رفته ز چشم کبود او

نومید گشته فضه، ز چشم کبود او
از هم گسسته بود همه تار و پود