علم و معرفت، شد طعمه‏ی افعی صفت
تا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت

حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا!
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه، سوخت!

کرکس دون، پنجه زد و بر روی طاووس ازل
عالمی از حسرت آن جلوه‏ی مستانه سوخت

آتشی، آتش‏پرستی در جهان افروخته
خرمن اسلام دین را، تا قیامت سوخته

شیخ محمد حسین اصفهانی (مفتقر) گوهر سنگین بها از ابر گوهربار ریخت
کز غم جانسوز او، خون از در و دیوار ریخت

شاخه‏ی طوبی مثالی را ز آسیب خسان
آفتی آمد، که یکسر هم بر و هم بار، ریخت

غنچه‏ی نشکفته‏یی از لاله‏زار معرفت
از فراز شاخساری از جفای خار ریخت

اختر فرخ فری افتاد از برج شرف
کآسمانْ خو ناب غم از دیده‏ی خونبار ریخت

بسملی در خون طپید از جور جبار عنید؟!
یا که عنقای ازل خون دل از منقار ریخت؟!

زهره‏ی زهرا چو از آسیب پهلو در گذشت
چشمه‏های خون ز چشم ثابت و سیّار ریخت

مهبط روح الامین تا پایمال دیو شد
شورشی سر زد که سقف گنبد دوّار ریخت!

از هجوم عام بر ناموس خاص ذوالجلال
عقل حیران، طبع سرگردان، زبانْ لالست لال!

شیخ محمد حسین اصفهانی (مفتقر) بیت معمور ولایت را، اجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه، صد چندان به صاحبانه کرد!

شمع روی روشن زهرا چو آن شب شد خموش
زهره، ساز نغمه‏ی ماتم در آن کاشانه کرد

داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد!

شاه با آن پر دلی، دل از دو گیتی برگرفت
خانه را کآن شب تهی ز آن گوهر یکدانه کرد

بارها کردی تمنای فراق جسم و جان
چون که یاد از روزگار وصل آن جانانه کرد

سر به زانوی غم و، با غصه‏ی بانو قرین
عزلت از هر آشنایی بود و هر بیگانه، کرد

شاهد هستی چو از پیمانه‏ی غم نیست شد
باده نوشان را، خراب از جلوه‏ی مستانه کرد!

ساقی بزم حقیقت، گوئیا از خمّ غم
هر چه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد!

(مفتقر) را شوری از اندیشه‏ی بیرون در سر ست
هر دم او را از غم بانو، نوایی دیگرست

شیخ محمد حسین اصفهانی (مفتقر) مبادا باغبانی در بهاران
خزان نخل بارآور ببیند!

مبادا در بهار زندگانی
که نخلی، چیده برگ و بر ببیند!

مبادا عندلیبی، لانه‏ی خویش
ز برق فتنه در آذر ببیند!

جه حالی دارد آن مرغی که از جفت
به جا در لانه، مشتی پر ببیند!

وز آن جانسوزتر، احوال مرغی ست
که جای لانه، خاکستر ببیند!

ندارد کودکی طاقت، که نیلی
ز سیلی صورت مادر ببیند!

گل سرخ ست مادر، کی تواند
رخ خود را چو نیلوفر ببیند!

چه حالی می‏کند پیدا خدایا!
اگر این صحنه را حیدر ببیند!

هزاران بار اجل بر مرد خوشتر
که سیلی خوردن همسر ببیند! 

مگو، رو کرده پنهان، تا مبادا
رخش را ساقی کوثر ببیند!

تواند آنکه مولا بی‏نگاهی
رخ محبوبه‏ی داور ببیند!

خسوف مه، کسوف آفتاب ست
نخواهد خصم بد اختر ببیند!

میان شعله، در از درد نالید
که یا رب قاتلش کیفر ببیند!

ولی از روی مولا شرم دارد
که مسمارش به خون اندر ببیند!

مبادا خواهری، غلطیده در خون
برادر را به پشت در ببیند!

خدا را فضه! زینب را صدا کن
مبادا حالت مادر ببیند!

ندارد طاقتی زهرا خدا را
که زینب را به چشم‏تر ببیند!

نهان کن چادر و سجاده‏اش را
مبادا زینب مضطر ببیند!

برو دیوار و در را شستشو کن
مگر این صحنه را کمتر ببیند!

محمد علی مجاهدی (پروانه) چنان در آتش کین سوخت گلچین، خرمن گل را
که از بلبل ربود آرام و، از دلها تحمّل را

مدینه! باغبان را گو به باغ گل چه می‏آیی؟!
که می‏بندند پیش دیده‏ی گل، بال بلبل را!

در آغوش محبت غنچه‏ی نشکفته‏یی دارد
خدا را رحم کن گلچین و، مشکن شاخه‏ی گل را

مدینه! گو به بلبل آشیان از باغ بیرون بر
که می‏سوزند اینجا در کنار غنچه، سنبل را!

مگر بلبل چه فیضی می‏برد از صحبت این گل
که یکدم برنمی‏دارد از او چشم توسل را؟!

مدینه! غنچه‏ی پرپر، گل خزان، گلزار در آتش
ببین بیرحمی گلچین و میزان تطاول را!

چرا امشب به سوی باغ گل، بلبل نمی‏آید؟
مگر از یاد خود برده‏ست گلهای قرنفل را؟!

محمد علی مجاهدی (پروانه) باغ از یک سو در آتش، خرمن گل یک طرف!
غنچه‏ی نشکفته یک سو، دامن گل یک طرف! 


می‏زند آتش به جان بلبل حسر نصیب
غارت گلچین ز یک سو، چیدن گل یک طرف!

شعله در باغ ولایت سر کشیها کرد و، سوخت
غنچه‏ی را پیراهن از یک سو، تن گل یک طرف!

ای دریغا در میان شعله‏های کینه سوخت
غنچه را تن یک طرف، پیراهن گل یک طرف!

بلبل پر بسته را از باغ بیرون می‏برند
خس ز یک سو، خار یک سو، دشمن گل یک طرف!

می‏زند این تازیانه، می‏زند آن با غلاف
قنفذ از یک سو، مغیره، دشمن گل، یک طرف!

یک طرف، بیشرمی آتش بیار معرکه!
ماجرای تلخ سیلی خوردن گل، یک طرف!

یک طرف، بر روی نازکترز گل سیلی زدن!
دیدن بر روی خاک افتادن گل، یک طرف

یک طرف گستاخی گلچین و ظلم خار و خس
سوختن از بعد پرپر کردن گل، یک طرف!

عاقبت دست خدا را این محن از پا فکند:
کشتن گل یک طرف، سوزاندن گل یک طرف!

طاقت از دست تماشا برد در آن گیرو دار
شعله از یک سو، به خون غلطیدن گل یک طرف!

در میان دودها و شعله‏ها پیچیده بود
ناله‏ی بلبل ز یک سو، شیون گل یک طرف!

محمد علی مجاهدی (پروانه) بلبل چو یاد می‏کند از آشیانه‏اش
خون می‏چکد ز زمزمه‏ی عاشقانه‏اش

هرگز ز یاد بلبل عاشق نمی‏رود
مشت پری که ریخته از آشیانه‏اش!

آتش، دمی ز شاخه‏ی گل دست برنداشت
حتی نکرد رحم به حال جوانه‏اش!

آن آتشی که فاطمه را سوخت، شد بلند
در کربلا ز خیمه‏ی زینب زبانه‏اش!

دشمن شکست حرمت آن در، که جبرئیل
بوسیده بود از سر مهر آستانه‏اش!

گلچین روزگار، که دستش شکسته باد!
بازوی گل کبود شد از تازیانه‏اش!

دیگر برای فاطمه دستی نمانده است
در زیر بار درد، شکسته ست شانه‏اش!

بیند به روی زینب و سوزد که بعد من
آیا که می‏کشد که به سر زلف، شانه‏اش؟!

از فاطمه روایت مسمار می‏کند
خونی که ریخت بر در و دیوار خانه‏اش! 

قنفذ به جان فاطمه افتاد با غلاف
وز آن طرف مغیره که زد تازیه‏اش!

تیر از کمان فتنه رها شد، ولی نبود
جز سینه‏ی شکسته‏ی زهرا نشانه‏اش!

چون پای دشمنان علی در میانه بود
آتش گرفت حلقه صفت در میانه‏اش!

دشم بجز دفاع علی، مدرکی نداشت
شد این سند به کشتن زهرا بهانه‏اش!

صبر علی تمام شد، آن لحظه‏یی که دید
باید به دست خاک سپارد شبانه‏اش!

چون دید تربتش سند غربت علی‏ست
پنهان نگاه داشت ز چشم زمانه‏اش

شبهای بی‏ستاره، علی را به یاد داشت
و آن کودکان کوچکِ از پی روانه‏اش!

شبها که لب به ذکر و مناجات می‏گشود
جز مرغ حق نبود کسی هم ترانه‏اش!

گنج علوم فاطمه را اهرمن نبرد
در قبضه‏ی ولی‏ست، کلید خزانه‏اش

با جان ما سرشته خدا، مهر فاطمه
وز دل نرفتنی ست غم جاودانه‏اش 

یک لحظه بی‏خروش و تلاطم نبوده است
طوفانی ست بحر غم بیکرانه‏اش

کوتاه بود قصّه، ولی تازیانه کرد
جانسوز و جانگدازتر از هر فسانه‏اش!

محمد علی مجاهدی (پروانه) بوی خوش می‏آید اینجا، عود و عنبر سوخته؟!
یا که بیت‏اللَّه را کاشانه و در سوخته؟!

از چه خون می‏گرید این دیوار و در؟ یا رب مگر
گلشن آل خلیل اینجا در آذر سوخته؟!

خانه‏ی وحی از 