 او

قلب علی، به حالت او بیقرار بود
چشم نبی بر او همه در انتظار بود 

از یک طرف دو کودک معصوم بی‏پناه
بر تربت رسول به افسوس و اشک و آه

از دود آهشان شده بود آسمان سیاه
دست دعا گرفته به بالا که: ای آله

نور امید بر دل نومید ما بده!
ما کودکیم، مادر ما را شفا بده!

چون آن دو طفل، ناله به خوف و رجا زدند
بر تربت رسول، در التجا زدند

آنگه قدم به خانه در آن ماجرا زدند
با صد امید، مادر خود را صدا زدند!

پاسخ: سکوت بود، چون در جستجو شدند
یکباره با جنازه‏ی او روبرو شدند!

غلامرضا سازگار (میثم) <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:238.txt">تربت بی‏چراغ تو!</a><a class="text" href="w:text:239.txt">زمزمه‏ی عاشقانه</a><a class="text" href="w:text:240.txt">تو گریه کن!</a><a class="text" href="w:text:241.txt">معیار کمال</a><a class="text" href="w:text:242.txt">مقام زهرا</a><a class="text" href="w:text:243.txt">پرسش غریب</a></body></html>دست من و عنایت و، لطف و عطای فاطمه
قلب من و محبت و، مهر و ولای فاطمه

طبع من و قصیده، و مدح و ثنای فاطمه
جرم من و شفاعت روز جزای فاطمه

ببذل دست فاطمه! بخاک یای فاطمه
منم گدای فاطمه، منم گدای فاطمه

فاطمه‏یی که حق بود، جلوه‏گر از شمایلش
فاطمه‏یی که (هل اتی) آمده در فضایلش

فاطمه‏یی که آسمان، کشیده ناز سایلش
فاطمه‏یی که شد نبی شیفته‏ی فضایلش

کجا دریغ می‏کند، ز من عطای خویش را؟
ز هی کرم، جواب اگر کند گدای خویش را!

عصمت داوری نبود، اگر نبود فاطمه
حلت و کوثری نبود، اگر نبود فاطمه

هیچ پیمبری نبود، اگر نبود فاطمه
احمد و حیدری نبود، اگر نبود فاطمه 

آنچه که آفریده حق، بوده برای فاطمه
گفت از آن سبب نبی: من بفدای فاطمه

ای که به قلب عالمی، نقش گرفته داغ تو
ای که پریده مرغ دل، از همه سو سراغ تو

میوه‏ی مغفرت خورد روح‏الامین ز باغ تو
نور دهد به دیده‏ها، تربت بی چراغ تو

قسم به قبر مخفیت، قسم به خاکتربتت
خون، دلپاره پاره‏ام گشته به یاد غربتت

کاش بجای مشعلی، سوزم در کنار تو
کاش چو اشک مخفیت، افتم بر مزار تو

کاش چو چشم همسرت، گردم اشکبار تو
کاش بجای محسنت سازم جان، نثار تو

فیض زیارت ترا، همیشه آرزو کنم
تربت مخفی ترا، هماره شتسشو کنم

ای که خزان شد از ستم، بهار زندگانیت
گشته خمیده سرو قد، به موسم جوانیت

مدینه بعد مصطفی، ندیده شادمانیت
قسم به عمر کوته و، رنج جاودانیت

عنایتی! عنایتی! (میثم) دلشکسته‏ام
رو به سوی توکرده‏ام، دل به غم تو بسته‏ام

غلامرضا سازگار (میثم) 
دل گرفته‏ام امشب بهانه‏ی تو گرفته
ز لاله‏های بهاری، نشانه‏ی تو گرفته!

به رهنمایی باد سحر، به راه فتاده
چراغ آه به کف، را خانه‏ی تو گرفته

به آستانه‏ی لطف تو، سر نهاده گدایی
که هر چه خواسته از آستانه‏ی تو، گرفته

بیا به زمزمه در سجده گاه عشق، که عالم
صفا ز زمزمه‏ی عاشقانه‏ی تو گرفته

بیا به سوی بقیع و گلاب اشک بیفشان
که خاکش، انس به اشک شبانه‏ی تو گرفته

گهر فشان معانی شده ست طبع (موید)
از آنکه اینهمه در از خزانه‏ی تو گرفته

سیدرضا موید (موید) امام باقر عليه السلام حكايت فرمايد:
چون حضرت علىّ و فاطمه صلوات اللّه عليهما ازدواج كردند، كارها را بين خود تقسيم نمودند، كارهاى مربوط به داخل منزل را حضرت فاطمه سلام اللّه عليها عهده دار آن گرديد؛ و آنچه را كه مربوط به بيرون منزل بود امام علىّ عليه السلام پذيرفت .
چند روزى بدين منوال گذشت ، روزى امام علىّ عليه السلام وارد منزل گرديد و اظهار داشت : اى فاطمه ! در منزل چه داريم ؟
حضرت زهراء سلام اللّه عليها پاسخ داد: قسم به حقيقت تو! سه روز است كه هيچ نداريم .
امام علىّ عليه السلام فرمود: چرا قبلاً نگفته اى ؟
جواب داد: چون پدرم ، رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله مرا نهى فرمود از اين كه چيزى را از شوهرم درخواست كنم كه قادر بر انجام آن نباشد.
پس اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام از منزل خارج شد و مبلغ يك دينار از شخصى قرض نمود و به سوى منزل مراجعت كرد تا آنچه را كه حضرت زهراء سلام اللّه عليها مى خواهد خريدارى نمايد.
در بين راه ، عمّار ياسر را ديد كه غمگين و افسرده است ، فرمود: براى چه از منزل بيرون آمده اى ؟
و چرا افسرده اى ؟
عمّار گفت : يا اميرالمؤ منين ! گرسنگى و تهيدستى ما را غمگين نموده است و به همين دليل از منزل بيرون آمده ام .
در اين لحظه ، يكى از اصحاب كه اين داستان را از امام محمّد باقر عليه السلام مى شنيد، گفت : مولاى من ! آيا در چنين وضعيّتى رسول اللّه زنده بود؟
حضرت فرمود: بلى رسول خدا زنده بود.
سپس امام باقر عليه السلام افزود: اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به عمّار خطاب كرد و فرمود: من نيز به همين جهت از منزل بيرون آمده ام و يك دينار قرض كرده ام تا رفع مشكل خويش نمايم ؛ ولى آن دينار را به تو مى دهم ، و سپس حضرت آن يك دينار را به عمّار ياسر داد و خود دست خالى روانه منزل گرديد.
چون وارد منزل گشت ، ديد رسول اللّه صلّلى اللّه عليه و آله نشسته است و فاطمه سلام اللّه عليها مشغول نماز مى باشد و طبقى سرپوشيده جلوى آن دو بزرگوار قرار دارد.
همين كه حضرت زهراء سلام اللّه عليها نمازش را به اتمام رسانيد، به طرف طبق رفت و سرپوش را برداشت ، مقدارى نان و گوشت در طبق موجود بود.
امام علىّ عليه السلام از همسرش سؤ ال نمود: اين طبق غذا را چه كسى آورده است ؟
پاسخ داد: از طرف خداوند متعال ؛ چون او هر كه را بخواهد از نعمت هايش روزى مى رساند.
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله خطاب به آن دو همسر كرد و فرمود: مى خواهيد مثال شماها را بگويم ؟
گفتند: بلى .
حضرت رسول فرمود: تو اى علىّ! مانند حضرت زكريّا عليه السلام هستى ، كه چون بر مريم سلام اللّه عليها وارد شد او را در محراب ، مشغول عبادت يافت كه كنارش طبقى از غذا قرار داشت .
و اين همان طبق غذائى است كه قائم آل محمّد عليهم السلام وعجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف نيز از آن تناول خواهد نمود.(22)کسی که بی تو سر صحبت جهانش نیست
چگونه صبر و تحمل کند؟ توانش نیست

سوز هجر تو سوگند ای امید بشر!
دل از فراق تو جسمی بود که جانش نیست 

اسیر عشق تو، این غم کجا برد؟ که دلش
محیط غم بود و طاقت بیابانش نیست

نه التفات به طوبی کند نه میل بهشت
که بی‏حضور تو صحبت به این و آنش نیست

کسی که روی ترا دید یک نظر چون خضر
چگونه آرزوی عمر جاودانش نیست؟

کسی که درک کند فیض با تو بودن را
بحق حق، که عنایت به دیگرانش نیست

بهار زنگیم در خزان نشست بیا!
(بهار نیست به باغی که باغبانش نیست)

کنار تربت زهرا تو گریه کن! که کسی
بجز تو با خبر از قبر بی نشانش نیست!

بیا و پرده ز راز شهادتش بردار
پسر که بی‏خبر از مادر جوانش نیست

بجز ولای تو ای ماه هاشمی طلعت!
(شفق)، ستاره‏یی در هفت آسمانش نیست

محمد جواد غفور زاده (شفق) ای تاج سر زنان عالم
وی مفخر دودمان آدم 

از جوهر قدس، تار و پودت
از نور محمدی، وجودت

معیار کمال زن، تویی تو
مقیاس جلال زن، تویی تو

ای نادره در بحر رحمت
آویزه‏ی گوشوار عصمت

خیّاط ازل ز حجله‏ی غیب
در طارم نور غیب لا ریب

چون مشعل وحی را بر افروخت
پیراهن عصمت ترا د