خت

ای گنج هزار گونه گوهر
وی خوانده ترا خدای، کوثر

نسل تو، نگاهبان دین ست
بر تاج تو، یازده نگین ست

شاه شهدا که بر سر دین
بگذاشت نگین و تاج خونین

یک پاره‏ی پاک از تن توست
پرورده‏ی شیر و دامن توست

خونی که به شیر توست معجون
جز رنگ خدا نگیرد آن خون

اسلام، که روز او بشد شب
دادی تو گره به زلف زینب 

ای در فلک پیمبری، ماه
خورشید، کمین کنیز درگاه

در قدر، ز کاینات برتر
با فضه (کنیز خود) برابر

سید محمدعلی ریاضی یزدی (ریاضی) کسی نداند مقام زهرا را
تا نداند مرام زهرا را

کسی نداند در اقتدا به رسول
جز علی، اهتمام زهرا را

کسی به غیر از خدا نمی‏داند
در ره دین قیام زهرا را

در ره تربیت مگر بیند
زادگان کرام زهرا را

می‏ستاید به اهل اتی، یزدان
داستان صیام زهرا را

پای ننهاده در جهان، بشنید
گوش ما در، کلام زهرا را

دید چشم جهان پس از میلاد
جلوه‏ی صبح و شام زهرا را 

هان نگهدار باش ای بانو
در علم احترام زهرا را

دیده بگشا و در طریق عفاف
گام خود بین و، گام زهرا را

یار آنان مشو که بشکستند
در دارالسلام زهرا را

حضرت قائم از تبهکاران
می‏کشد انتقام زهرا را

ملک دوزخی اگر شنود
از (نگارنده) نام زهرا را:

بشنود این خطاب از یزدان
که: هان کن غلام زهرا را!

عبدالعلی نگارنده (نگارنده) درک حقیر ماست از آن کوه سربلند
پهلو شکسته، ناله به هر بام و در بلند!

پیشش هزار نرگس اگر چه ملیح، پست
هیچ ست هیج، قامت شمشاد اگر بلند!

جسمی چو غنچه در پس ستر عفاف، گم
روحی بزرگوار، شکیبا، نظر بلند 

عالم که «خیر» گفت به آن پرسش غریب
ساکت نشست تا نشد آشوب، سر بلند!

مولا! هنوز طفل یتیمت نخفته است
آن نام را به نوحه‏ی تلخت میر بلند!

آرش شفاعی <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:245.txt">غنچه و گل می‏سوخت!</a><a class="text" href="w:text:246.txt">داغ جگر سوز!</a><a class="text" href="w:text:247.txt">آتش!</a><a class="text" href="w:text:248.txt">عزا خانه!</a><a class="text" href="w:text:249.txt">طایر قدس</a><a class="text" href="w:text:250.txt">مادر هم سوخت!</a><a class="text" href="w:text:251.txt">نور ناب</a><a class="text" href="w:text:252.txt">با کشتن تو..!</a><a class="text" href="w:text:253.txt">آه!</a><a class="text" href="w:text:254.txt">دست تو مگر؟!</a><a class="text" href="w:text:255.txt">ماه گرفت!</a><a class="text" href="w:text:256.txt">پیدا بود!</a><a class="text" href="w:text:257.txt">دو شاهد صادق!</a><a class="text" href="w:text:258.txt">ای مرگ بیا!</a><a class="text" href="w:text:259.txt">پرستاری!</a><a class="text" href="w:text:260.txt">مرتضی تنها بود!</a><a class="text" href="w:text:261.txt">پنهان مانده‏ست</a><a class="text" href="w:text:262.txt">علی را می‏کشت!</a><a class="text" href="w:text:263.txt">تمام هستیم بود همین!</a><a class="text" href="w:text:264.txt">یا علی می‏گفتم!</a><a class="text" href="w:text:265.txt">نگاه!</a><a class="text" href="w:text:266.txt">درد تو!</a></body></html>آن روز که در شراره، سنبل می‏سوخت
پیش از همه، در میانه بلبل می‏سوخت

آن دم که ز باغ، باغبان را بردند
در شعله هنوز، غنچه و گل می‏سوخت!

محمدعلی مجاهدی (پروانه) یا فاطمه! در سوک تو، صبرم کم شد
از داغ جگر سوز تو، پشتم خم شد

ز آن روز که تازیانه‏ات زد قنفذ
تاریک به پیش نظرم، عالم شد

حسین یاری (یاری) روزی که به باغ سنبل افتاد آتش
در خرمن صبر بلبل، افتاد آتش

یا رب! چه به روز باغبان می‏آمد
وقتی که به دامان گل افتاد آتش؟!

محمد علی مجاهدی (پروانه) رفتی تو، و زینبت ز غم می‏سزود
آتش ز نوایش به دلم افروزد

این خانه، عزا خانه شود بار دگر
هرگاه نگاه خود به در می‏دوزد!

حسین یاری (یاری) تو مظهر ذات لا یزالی، زهرا!
مجموعه‏ی اوصاف کالی، زهرا!

با اینهمه اعتبار، ای طایر قدس
پر سوخته و شکسته بالی زهرا!

جواد محدثی محدّثين و مورّخين از اميرالمؤ منين ، امام علىّ عليه السلام حكايت كرده اند:
روزى در جمع عدّه اى از اصحاب و ياران نشسته بوديم ، كه حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله سؤ ال فرمود: بهترين چيز براى زن چيست ؟
و هيچ يك از افراد جواب مناسبى براى آن نداشتند.
هنگامى كه من به منزل ، نزد فاطمه سلام اللّه عليها آمدم ، موضوع را براى آن مخدّره ، مطرح كردم كه امروز پيامبر خدا چنين سؤ الى را بيان نموده است ؟
حضرت فاطمه سلام اللّه عليها اظهار داشت : آيا هيچ كدام از اصحاب جواب آن را ندانستند؟
گفتم : خير، كسى جوابى نداد.
پس از آن مخدّره اظهار نمود: بهترين چيزى كه براى زن سعادت بخش و مفيد مى باشد، آن است كه مردى را نبيند و هيچ مرد نامحرمى نيز او را نبيند.
امام علىّ عليه السلام افزود: چون شب فرا رسيد، در جلسه اى با حضور اصحاب و رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله مشاركت نموده و من گفتم :
يا رسول اللّه ! از ما سؤ ال كردى : چه چيزى براى زن بهتر است ؟
اكنون جواب آن را آورده ام و آن اين كه : بهترين چيز براى زن آن است كه مردى را نبيند و هيچ مرد نامحرمى هم او را نبيند.
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: چه كسى اين پاسخ را گفته است ؟
گفتم : فاطمه زهراء سلام اللّه عليها.
حضرت فرمود: بلى ، دخترم راست گفته است ، همانا كه او پاره تن من مى باشد.(23)همراه هلال، ماه و اختر هم سوخت
تنها نه صدف سوخت، که گوهر هم سوخت

در خانه‏ی وحی، ز آتش افروزی کفر
فرزند، شهید گشت و مادر هم، سوخت!

سیدتقی قریشی (فراز) در ظلمت شب، شهاب را می‏شستند
آیینه‏ی آفتاب را، می‏شستند

در چشمه‏ی خون چکان چشمان علی
پیمانه‏ی نور ناب را می‏شستند

اسماعیل پورجهانی دشمن نه ترا، که لطف و رحمت را کشت
تقوا و حیا و شرم و عفت را، کشت

با کشتن تو، دشمن اهریمن خو
ایثار و محبت و مروت را کشت!

محمدعلی مجاهدی (پروانه) می‏رفت علی و، می‏کشید از دل آه
وز همسر خویش بر نمی‏داشت نگاه

دیدند که با خویش، علی می‏گوید:
لا حول و لا قوه الا باللَّه

محمد علی مجاهدی (پروانه) 
ای دست خدا! به پای تو شیر نبود
شمشیر اگر نبود، تکبیر نبود

آن روز که تازیانه بود و زهرا
دست تو مگر به دست شمشیر نبود؟!

حسین یاری (یاری) گویند که: چون خصم بر او، راه گرفت
بر فاطمه‏ی راه، خصم گمراه گرفت

برخاست خروش از همه عالم که: بلال!
برخیز و برو اذان بگو، ماه گرفت!

محمدعلی مجاهدی (پروانه) شب بود و، کفن پوش تن زهرا بود
تاریک، جهان در نظر مولا بود

دردی که نهان داشت به زحمت زهرا
از چهر شکسته‏ی علی پیدا بود

حسین یاری (یاری) خون ریخت ز سینه‏اش ز مسمار بپرس
بازوش کبود شد، ز اغیار بپرس

دو شاهد صادق ار ز من می‏طلبی
برخیز و برو از در و دیوار بپرس!

محمدعلی مجاهدی (پروانه) غرقاب غمم، دگر مرا ساحل نیست
جز اشک فراق، دیگرم حاصل نیست

ای مرگ بیا! که زندگی کردن من
بر فاطمه، جز خورد خون دل نیست!

حسین یاری (یاری) قنفذ، پی دلداری او آمده بود!
مسمار، به غمخواری او آمده بود!

چون دید کسی بر سر بالینش نیست
آتش به پرستاری او آمده بود!

محمد علی مجاهدی (پروانه) مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خود آورده است :
سلمان فارسى گفت : روزى به منزل حضرت زهراء سلام اللّه عليها وارد شدم ، آسيابى را جلوى آن حضرت ديدم كه دستاس آن را با حالت خستگى و ضعف گرفته است و مى چرخاند و مقدارى جو، آرد مى نمود؛ و در گوشه اى از اتاق ، حسين عليه السلام را ديدم كه از شدّت گرسنگى ناله مى كرد.
