مَلک یکباره شد در ازدحام
اندرین غوغا مگر جبریل را پر سوخته؟!

خانه‏ی زهراست اینجا، قتلگاه محسن است!
آشیان قهرمان بدر و خیبر سوخته!

سینه‏ی زهرا شکسته، چهره‏اش نیلی شده
مرتضی، خونین جگر قلب پیمبر، سوخته!

بر حریم عقل کل، دیوانه‏یی زد آتشی
کز غمش هر عاقلی را جان و پیکر سوخته

خیمه گاه کربلا را آتش از اینجا زدند!
شد ز داغ محسن آخر کام اصغر، سوخته! 

گر نمی‏کرد اشک چشمانت (حسان)! امداد من
می‏شد از آه من این اوراق دفتر، سوخته

حبیب چایچیان (حسان) در اين كه مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها و نيز جهيزيّه اش چه مقدار و چه وسايلى بوده ، بين نويسندگان اختلاف نظر است كه در اين نوشتار اشاره اى به مشهور گفتار تاريخ نويسان مى شود:
مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها: دوازده و نيم وَقيه مى باشد كه هر وَقيه معادل چهل درهم مى باشد، بنابر اين مهريّه آن حضرت پانصد درهم بوده است .

و بعضى گفته اند: چهارصد مثقال بوده ، كه هر هفت مثقال ، معادل ده درهم مى باشد.
و عدّه اى هم گفته اند: چهارصد و هشتاد درهم بوده است .
صورت جهيزيّه : طبق روايتى چنين آمده است ، كه حضرت علىّ عليه السلام شتر خود را به مبلغ چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن را به عنوان مهريّه تحويل رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله داد، و حضرت رسول آن ها را در اختيار عمّار ياسر و بعضى ديگر از اصحاب خود قرار داد تا براى دخترش بهترين عروس دنيا جهيزيّه خريدارى نمايند.

صورت جهيزيّه به اين شرح مى باشد:

1 پيراهن عروس ، به قيمت هفت درهم .

2 عبا چادر قُطوانى كوفه اى .

3 پوشيه ، براى پوشش صورت از ديد نامحرمان .

4 رو انداز سياه رنگ .

5 تخت خواب ، جهت ايمنى از حيوانات گزنده .

6 دو عدد گليم كتانى مصرى .

7 چهار عدد بالش و متكّا، كه درون آن ها از گياهان خشك و خوشبو پر شده بود.

8 يك عدد پرده نازك از جنس پشم .

9 يك قطعه حصير، از اطراف بَحرين قَطَر .

10 دستاس ، جهت آرد كردن گندم و.... از سنگ ساخته شده بود.

11 قدح و طشت مِسّى ، براى خمير كردن آرد و شستن لباس .

12 ظرف آب مشگ ، كه از پوست بزغاله بود.

13 قدحى چوبى براى شير و دوغ .

14 مشگ كهنه ، جهت سرد شدن آب .

15 آفتابه و لگن .

16 بستو سبز رنگ ، جهت روغن و ... .

17 كترى سفالى ، شبيه آفتابه .

18 فرش از پوست حيوان ، جهت نشستن .

19 مشگ آب ، براى كارهاى متفرقه .(10)به زخم سینه، دوباره غمی جوانه زده
ز دل شراره‏ی آهی دگر، زبانه زده

مدینه، بحر مصیبت، محیط خاطره‏هاست
که باز، موج غمش سر به بیکرانه زده

دوباره در گذر کوچه‏ی بنی‏هاشم
به باغ عاطفه، گلزخمها جوانه زده

شهید حادثه، بیمار عشق، دست دعا
بر آستان اجابت به صد بهانه زده

به تَرک بستر غربت، پی عیادت مرگ
به سینه دستی و، دستی به کارِ خانه زده!

شرار شعله‏ی غیرت، زبان سوختن ست
که لاله را به جگر داغ جاودانه زده

دگر ز آینه پرسید: پاکدامین دست
نشسته گیسوی طفلان خویش، شانه زده؟!

چه عذر آورد آنکو به مادری، سیلی
به پیش دیده‏ی طفلان ناز دانه زده؟! 

که دیده است که: صیاد، مرغ زخمی را
شکسته بال و پر، آتش به آشیانه زده؟!

سوال مانده به تاریخ بی‏جواب اینست:
چه کس به برگ گل ناز، تازیانه زده؟!

به بیت وحی که جبریل آستان بوس ست
که در به پهلوی زهرا در آستانه زده؟!

کسی نبود بپرسد ز غربت خورشید
که دست از چه به تدفین، علی شبانه زده؟!

به قطره‏ی قطره‏ی شمع وجود سوخته‏اش
نشان داغ بر آن قبر بی‏نشانه زده!

برای بدرقه‏ی آن (امید) رفته ز دست
چراغ زهگذر از اشک دانه دانه زده

محمد موحدیان (امید) ز بستر چون که بر دارد سر، آتش
شود از فتنه‏یی، یا آور آتش

هنوزش خیزد از سر دود حیرت
ز خونین ماجرای آن در آتش!

چو زهرا پشت در آمد به فریاد
به زیر افکند از خجلت سر آتش! 

به سرعت سوی خاموشی گرایید
چو دید آن صحنه‏ی حزن‏آور آتش

به خود لرزید و گفتا: وای من! وای!
کند هتک حریم کوثر، آتش؟!

حذر دشمن نکرد آنجا، که می‏کرد
حیا از روی طفل و مادر، آتش!

چه سازد باغبانی دست بسته
چو گیرد باغ را سر تا سر، آتش؟!

چه می‏آید ز مشتی جوجه از ترس
چو مرغی را بیفتد در پر، آتش؟!

چه حالی دارد آن کودک که بیند
پدر در بند و مادر را در آتش؟

(امید)! این چهره‏ی گلنار دارد
ز شرم لاله‏های پرپر، آتش

محمد موحدیان (امید) هر لحظه برین در که بیفتد نظر من
ز آن آتش سوزنده بسوزد جگر من

در پشت همین در، ز فشار در و دیوار
افتاد ز پا، مادر نیکو سیر من! 


آن صورت نیلی شده از صدمه‏ی سیلی
مادر ز چه رو کرد نهان از نظر من؟!

بر چهره‏ی زردم بنگر، گرد یتیمی
در کودکی ای وای که خم شد کمر من!

مظلومی مادر، زند آتش به دل، اما
مظلومتر از مادر من بد پدر من!

از آتش کین، دشمن بی عاطفه سوزاند
کاشانه‏ی او، لانه‏ی او، بال و پر من!

آثار فدک، از نظرم محو نگردد
ای کاش بر آن کوچه نیفتد گذر من!

ز آن ناله که زد فاطمه، بین در و دیوار
سوزاند به یکباره، همه خشک و تر من

سید رضا طبائی (طبا) حبل کین بر گردن حبل المتین افتاده است!
لرزه بر عرش برین و رکن دین افتاده است

کاش از مهدی بپرسم کای امام منتقم!
مادرت زهرا چرا روی زمین افتاده است؟!

آتش کین، میخ در را چون گل آتش نمود
روی سینه، جای میخ آتشین افتاده است! 

عذر می‏خواهم اگر می‏پرسم از درگاه تو
جای دست کیست بر آن مه جبین افتاده است؟!

از سر شب تا سحر با دیده‏ی گریان، علی
روی قبر فاطمه زار و حزین افتاده است

(ملتجی)! چون مهبط جبریل را آتش زدند
شعله بر بال و پر روح‏الامین افتاده است

علی اصغر یونسیان (ملتجی) آتش کینه چون زبانه کشید
کار زهرا، به تازیانه کشید!

دشمن دل سیه، به رنگ کبود
نقش بیمهری زمان کشید!

آتش خم خانمانسوزش
پای صد شعله را، به خانه کشید!

در میانش گرفت، شعله‏ی کین
پای حق را چو در میانه کشید!

همچو شمعی که بی‏امان سوزد
شعله از دامنش زبانه کشید!

دامن گل که سوخت از آتش
شعله، سر از دل جوانه کشید!

سینه‏اش، محزن گل خون شد
به کجا کار این خزانه کشید؟!

قامتش، حالت کمانی یافت
بسکه با رمحن به شانه کشید

سُبحه، مشق سرشک او می‏کرد
بسکه نقش هزار دانه کشید!

بر رخ این فرشته‏ی معصوم
نتوان پرده‏ی فسانه کشید

قصه را، تازیانه می‏داند!
در و دیوار خانه، می‏داند!

محمد علی مجاهدی (پروانه) آتش زبانه می‏کشد از خانه‏ی علی؟
یا غم نموده رخنه به کاشانه‏ی علی؟!

خیزد شرر ز بیت ولایت ز دست ظلم؟
یا دوره آه سر زند از خانه‏ی علی؟!

سیلی خور زمان شده زهرا و، زین الم
پر از شرنگ غم شده پیمانه‏ی علی!

باد خزان وزیده برین گلستان مگر؟
کاینسان فسرده عارض ریحانه‏ی علی؟! 

یکسو فتاده غرقه به خون، بضعةالرّسول!
یکسو فتاده محسن دُر دانه‏ی علی!

بلبل، خموش و شمعْ پریشان و گل، ملول
آتش گرفته شهپر پروانه‏ی علی!

ای شمع غم! برای تسلّای کودکان
امشب تو هم بسوز به ویرانه‏ی علی!

خون، جای اشک می‏چکد از چشم روزگار
تا بشنود نوای غریبانه‏ی علی!

(مردانیا)! بسوز که این داغ جانگزا
باری ست بس گران به روی شانه‏ی علی

محمد علی مردانی (مردانی) فکند از کینه آنسان دشمن دیوانه‏ام، آتش
که بگر