

دستهایش هنوز آبله داشت؟!
زیر لبها، هنوز هم داشت؟!

ای بلند اختران چرخ برین!
ای زحل! ای عطارد! ای پروین!

ای شما کهکشان و کوکبها
کاروانهای نور در شبها!

مشعل شام تارشان باشید
شمعهای مزارشان باشید

تو هم ای ابر آسمان، آبی!
تو هم ای نور ماه، مهتابی! 

تو هم ای دیده! کن روان‏جویی
تو هم ای خیل مژه! جارویی!

تو هم ای سیل اشک! آبی ریز
بر سر خاکشان، گلابی ریز

گرچه این سینه‏ها، مدینه‏ی ماست
قبر آنان، درون سینه‏ی ماست!

قبرشان تا چنین خراب بود
دل ما شیعیان، کباب بود

سید محمد علی ریاضی یزدی (ریاضی) ای خاک تو به چشم ملک توتیا، بقیع!
ای محترمتر از حرم کبریا! بقیع!

یک باغ گل به دامن تو جا گرفته است
از گلشن خزان زده‏ی مصطفی بقیع!

با قطره‏های اشک، دل از دست می‏دهد
بگذارد آنکه گرد حریم تو پا، بقیع!

ای شاهد خزان شدن باغ آرزو!
بر قصه‏های غصه‏ی خود لب گشا، بقیع!

آغوش تو، به پاکی دامان فاطمه ست
ای تربت چهار ولی خدا! بقیع! 

بر برگ برگ دفتر تو نقش بسته است
با خط خون، حدیث غم لاله‏ها، بقیع!

خاک تو و سکوت شب و اشک مرتضی
با ما بگو حکایت آن ماجرا، بقیع!

محمد نعیمی (نعیمی) برگشا مهر خموشی از زبانت ای بقیع!
جای زهرا بگو با زائرانت ای بقیع!

دیده‏ی گریان ما را بنگر و، با ما بگو:
در کجا خوابیده آن آرام جانت ای بقیع!

لطف کن! گم کرده‏ی ما را نشان ما بده
بشکن این مهر خموشی از زبانت ای بقیع!

گر دهی بر من نشان از قبر زهرا، تا ابد
بر ندارم سر ز خاک آستانت ای بقیع!

گفت مولا: راز این مطلب مگو با هیچکس
خوب بیرون آمدی از امتحانت ای بقیع!

گر نداری اذن از مولا که سازی بر ملا
لااقل با ما بگو از داستانت ای بقیع!

فاطمه با پهلوی بشکسته شد مهمان تو
ده خبر ما را ز حال میهمانت ای بقیع! 

آرزو دارد به دل (خسرو) که تا صاحب زمان
بر ملا سازد مگر راز نهانت ای بقیع!

سید محمد خسرونژاد (خسرو) <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:76.txt">جانم سوخت!</a><a class="text" href="w:text:77.txt">در همه جا تنها بود!</a><a class="text" href="w:text:78.txt">نشان!</a><a class="text" href="w:text:79.txt">بهانه!</a><a class="text" href="w:text:80.txt">گریه‏ی بی‏اختیار</a><a class="text" href="w:text:81.txt">شانه‏ی کبود!</a><a class="text" href="w:text:82.txt">مزد زحمات!</a><a class="text" href="w:text:83.txt">دخترم! جان بابا!</a><a class="text" href="w:text:84.txt">شام عزا</a><a class="text" href="w:text:85.txt">خانه نشین!</a><a class="text" href="w:text:86.txt">بابا، گله دارم</a><a class="text" href="w:text:87.txt">با پدر مگو!</a><a class="text" href="w:text:88.txt">آرزوی مرگ!</a><a class="text" href="w:text:89.txt">در نظرش بود!</a><a class="text" href="w:text:90.txt">به کجا می‏کشانیم؟!</a><a class="text" href="w:text:91.txt">جنایت!</a><a class="text" href="w:text:92.txt">صبری که من دارم</a><a class="text" href="w:text:93.txt">دیدار در بهشت</a><a class="text" href="w:text:94.txt">خاطره‏ی فدک</a><a class="text" href="w:text:95.txt">امضا کردند!</a><a class="text" href="w:text:96.txt">موج خطر</a><a class="text" href="w:text:97.txt">بلای گرانبار!</a><a class="text" href="w:text:98.txt">سایبان</a><a class="text" href="w:text:99.txt">درد دلی با پدر!</a><a class="text" href="w:text:100.txt">بازوبند!</a></body></html>خدا! ز سوز دلم آگهی، که جانم سوخت
دلم ز فرقت یاران مهربانم سوخت

چو دید دشمن دیرینه، انزوای مرا
ز کینه آتشی افروخت کآشیانم سوخت

هنوز داغ پیمبر به سینه بود مرا
که مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت

امید زندگی و، یار غمگسارم رفت
ز مرگ زود رسش قلب کودکانم سوخت

دمی که گفت: علی جان! دگر حلالم کن
به پیش دیده ز مظلومیش، جهانم سوخت

به حال غربت من می‏گریست در دم مرگ
ز مهربانی او، طاقت و توانم سوخت

گشود چشم و سفارش زکودکانش کرد
نگاه عاطفت‏آمیز او، روانم سوخت

چو خواست نیمه شب او را به خاک بسپارم
ازین وصیت جانسوز، استخوانم سوخت

حسین فولادی (فولادی) 
آنکه از بعد پدر در همه جا تنها بود
نور چشمان نبی، فاطمه‏ی زهرا بود!

گل مینوی بهشتی به جوانی پژمرد
آنکه عطر نفسش، بوی خوش گلها بود

پاره‏ی جسم نبی را ز جفا آزردند
مأمن فاطمه، بیت الحزَن صحرا بود!

همه گفتند: علی بعد وی از پا افتاد
کوه صبری که چنان ثابت و پا بر جا بود!

تا جگر گوشه‏ی محبوب خدا را کشتند
چشم حیدر ز غمش یکسره خون پالا بود

رفت زهرا و، علی ز آتش داغش همه عمر
سوخت چون شمع سراپای، اگر بر پا بود!

بارد از دیده‏ی خود خون جگر (جیرودی)
بسکه آن ماتم جانسوز، توان فرسا بود

کاظم جبرودی (جبرودی) بعد از پدر، به فاطمه دشمن امان نداد
و ز مهر، کس تسلی آن خسته جان نداد! 

زهرا ندید محسن و، گلچین روزگار
گل چید و فیض دیدن بر باغبان داد!

می‏خواست با پسر بدهد جان به پشت در
اما چو بیکسی علی دید، جان نداد!

در کوچه خواست تا که شود حامی علی
دردا که تازیانه‏ی دشمن امان نداد!

هر قهرمان کند به نشان خود افتخار
زهرا نشان خود به علی هم نشان نداد!

قاسم ملکی (ملکی) مرد اگر خانه به گلزار جان برگیرد
دل او، باز هوای سر و همسر گیرد

گر چه فرزند، عزیزست چه دختر چه پسر
بیشتر مهر پدر جانب دختر گیرد

بارها گفت نبی: فاطمه چون جان منست
که گمان داشت کسی جان پیمبر گیرد؟!

بارها گفت که آزار وی، آزار منست
کاش می‏بود که گفتار خود از سر گیرد

کاش می‏بود در آن کوچه، نبی تا که مگر
راه بر قاتل دختر، پی کیفر گیرد 

کاش می‏بود که از خادمه‏ی دختر خویش
خبری از سبب سوختن درگیرد

کاش می‏بود پیمبر که ز اَسما پرسد
که: چرا دختر من روی ز همسر گیرد؟!

کاش می‏بود که آن شب، جسد فاطمه را
گاه بر دوش علی، گاه پیمبر گیرد

کاش می‏بود در آن شام غریبان که به دست
اشک غربت مگر از چهره‏ی حیدر گیرد

کاش می‏بود که اطفال یتیم او را
بدهد تسلیت و بوسد و در برگیرد

کاش می‏بود در آن نیمه‏ی شبها، که حسین
خیزد از خواب و بهانه پی مادر گیرد

چه غم از وحشت فرداست؟ که (آواره‏ی) او
دامن فاطمه را در صف محشر گیرد

مهدی تجبی همدانی (آواره) <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:9.txt">ثناى ميلاد فاطمه سلام اللّه عليها</a><a class="text" href="w:text:10.txt">سخن در شكم و ورود نور</a><a class="text" href="w:text:11.txt">زينت منزل يا رضايت خداوند</a><a class="text" href="w:text:12.txt">مهريّه و جهيزيّه بهترين عروس</a><a class="text" href="w:text:13.txt">عروس به سوى حجله يا خانه بخت</a><a class="text" href="w:text:14.txt">هجرت به سوى مدينه</a><a class="text" href="w:text:15.txt">عايشه و گريه حضرت زهراء عليها السلام</a><a class="text" href="w:text:16.txt">دلسوزى دختر براى پدر</a><a class="text" href="w:text:17.txt">شادمانى ملائكه از قضاوت حضرت زهراء سلام اللّه عليها</a><a class="text" href="w:text:18.txt">قرائت قرآن و گردش سنگ آسياب</a></body></html>درد هجران پدر چون شد عیان در روی زهرا
جسم گریان شد طبیب و، خون دل داروی زهرا

شد پریشان روزگار و همچو شب، تاریک و تیره
روز فقدان پدر چون شد پریشان، موی زهرا 

آن بود دلجو، که جان را می‏رهاند از غم دل
پس اجل بوده‏ست الحق بهترین دلجوی زهرا

بود دیدار پدر هر صبحگاه و شامگاهی
جان جسم و، قوت روح و، قوت زانوی زهرا

می‏شود بی‏اختیار از گریه، مولا چون ببیند
بسته بازوند نیلی، چرخ بر بازوی زهرا!

قدر زهرا را (نگارنده) ندانستند، اما
آید آن روزی که باشد هر نگاهی سوی زهرا

عبدالعلی نگارنده (نگارنده) آمد به یادم از غم ز