را و ماتمش
آن محنت پیاپی و رنج دمادمش

آن دیده‏ی پر آبش و آن آه آتشین
آن قلب پر زحسرت و آن حال دَرهَمش

آن دست پر ز آبله، آن شانه‏ی کبود
آن پهلوی شکسته و آن قامت خمش

دردی که بود داغ پدر آخِرُ الدَّواش
زخمی که تازیانه همی بود مرهمش

از دیده‏یی سرشک فشان در غم پدر
و ز دیده بی نظاره به حال پسر عمش 

یک سو سریر و تخت سلیمان دین، تهی
یک سو به دست اهرمن افتاده خاتمش

توحید را بدید خراب ست، کشورش
اسلام را بدید نگون ست، پرچمش

مصحف، ذلیل و، تالیِ مُصْحَف اسیر غم
بسته به ریسمان، گلوی اسم اعظمش

ام‏الکتاب، محو و امام مبین، غریب
منسوخ، نَصِّ واضح و آیات محکمش

ادیب الممالک فراهانی تا سایه‏ی آن خسرو خوبان به سرم بود
کی سوخته از آتش غم، بال و پرم بود؟

ایّام خوشی بود که آن شمع دل‏افروز
در محفل جان، جلوه کنان در نظرم بود

اعضای تنم آب شد و، خلق ندیدند
آن مهره‏ی داغی که ازو بر جگرم بود

جسم من اگر سوخت، از آن آتش در سوخت
جان من اگر سوخت، از آه سحرم سوخت

حق بردن و سیلی زدن و سینه شکستن
مزد زحمات شب و روز پدرم بود! 

از فضّه، غم مادر و فرزند بپرسید
کو شاهد حال من و قتل پسرم بود

بشکافت مرا سینه ز مسمار در، آندم
کز هجر پدر خونِ جگر در بصرم بود

پیش نظرم، مرگْ دو جا گشت مجسّم
کز هر دو خبر همسر نیکو سیرم بود:

یکبار، فشار در و دیوار مرا کشت
قنفذ بخدا باعث قتل دگرم بود

(میثم) ز در خانه‏ی عشق این خبر آورد
خاک قدم اهل نظر، تاج سرم بود

غلامرضا سازگار (میثم) دخترم! خوش آمدی، جای تو در دنیا نبود
بی‏وجود تو، صفا در گلشن عقبی نبود

جان بابا! بارها مرگ از خدا کردم طلب
بیتو جز خونِ جگر در دیده‏ی زهرا نبود

دخترم! آن شب که من دست علی دادم تو را
جای پنج انگشت سیلی در رخت پیدا نبود!

جان بابا! نقش این سیلی گواهی می‏دهد:
هیچکس مثل من و مثل علی: تنها نبود! 

دخترم! روزی که بر ماه رخت سیلی زدند
هر چه می‏پرسم بگو، آیا علی آنجا نبود؟!

جان بابا! بود، اما دستهایش بسته بود!
چاره‏یی جز صبر بین دشمنان، او را نبود

دخترم! آیا حسینم دید مادر را زدند؟!
شاهد این صحنه آیا بود زینب؟ یا نبود؟!

جان بابا! لرزه بر اندامشان افتاده بود
ذکرشان جز یا رسول‏اللَّه و یا اُمّا نبود

دخترم! با آنهمه احسان که دید امّت ز من
بوسه‏ی گلْ میخِ در اجر ذَوِی القُربی نبود!

جان بابا! خانه پر گردید از دشمن، ولی
هیچکس جز فضّه و دیوار و در با ما نبود!

دخترم! چون سینه‏ی مجروح تو آسیب دید
درد آن جز در درون سینه‏ی بابا نبود!

جان بابا! سوز آن از نظم (میثم) سر کشید
ور نه تا این حد شرر از شعر او پیدا نبود

غلامرضا سازگار (میثم) روز شادی رفت و با شام عزا سر می‏کنم
افسر از فرقم فتاد و، خاک بر سر می‏کنم

ای رسول هاشمی! باب گرامی! بعد تو
لعن و نفرین بر جهان سفله‏پرور می‏کنم

برگرفتی از سرم تا سایه ای تاج شرف!
جامه‏ی ماتم زهجران تو در بر می‏کنم

همچون یعقوب از فراق یوسف، ای والا پدر!
بیت‏الاحزان می‏نشینم، گریه را سر می‏کنم

تافتی ای مهر عالمتاب تا روی از جهان
آسمان دامن خود را پر اختر می‏کنم

ز آتش غم بس دلم در سینه می‏سوزد چو عود
دود آه از سینه بیرون همچو مجمر می‏کنم

ای در مقصود خلقت! در عزایت روز و شب
مردمان دیده را در خون شناور می‏کنم

ای دُر مقصود خلقت در عزایت روز و شب
مردمان دیده را در خون شناور می‏کنم

تا عدو، روی مرا نیلی ز سیلی کرده است
چهره‏ی خود را نهان از چشم همسر می‏کنم

تا نسوزد از شرار آه آتشناک من
بستر خود هر شب از اشک روان، تر می‏کنم

هر که چون (وارسته) از بهرم رثایی گفته است
من شفاعت بهر او در روز محشر می‏کنم

محمد وارسته کاشانی (وارسته) بیرون ز دل خاک کن ای شه! سر خود را
بنگر تو دمی دختر غمپرور خود را 

تا صورت نیلی شده را شاه نبیند
تک پرده‏ی این راز کنم، معجز خود را

تا آنکه دل از آتش هجر تو نسوزد
گیرم به مدد، اشکِ دو چشم‏تر خود را

آنقدر نحیفم که گرَم باز ببینی
ترسم نشناسی پدرم! دختر خود را

با دختر خود بسکه نگویم غم دل را
پرسد ز پدر حال دل مادر خود را

می‏گفت که دستت ز چه از کار فتاده‏ست؟!
وز چیست گذاری سر زانو، سر خود را؟

مظلوم‏ترین خلق جهان، خانه نشین شد
گویی که ز کف داده دگر همسر خود را

قاسم ملکی (ملکی) بابا! بنگر جانب کاشانه‏ی زهرا
بنگر به درِ سوخته‏ی خانه‏ی زهرا

ماندم به میان در و دیوار ز کینه
تا محسن من سقط شد، ای ماه مدینه!

تنها نه میان در و دیوار بماندم
کز صدمه‏ی در، خون دل از دیده فشاندم! 

کی در خور زهرای تو، بیدا و جفا بود؟!
کی در خور بستن، گلوی شیر خدا بود؟!

از امت بی‏رحم تو بابا! گله دارم
تا چند من خسته جگر حوصله دارم؟!

بابا! به دل خسته‏ی زهرا، نظری کن
بر پهلوی بشکسته‏ی زهرا، نظری کن

برخیز و ببین طلعت زهرا شده نیلی
نیلی شده رخسار من از ضربت سیلی!

بعد از تو، کسی در به رخ من نگشاید
کس نیست که بر محنت زهرا نفزاید!

از گریه، مرا منع کنند اهل مدینه
خون ست ازین غم، دل زهرای حزینه

حق دارم اگر خون دل از دیده ببارم
جا دارد اگر جان به فراقت بسپارم

تنها نه ز هجران تو در شیون و شینم
گاهی به حسن گریم و گاهی به حسینم!

از بعد تو، بر باد شده عزّت زهرا!
جز مرگ نباشد پس ازین، حسرت زهرا

(رنجی) شده، ای بنت نبی! نوحه سرایت
بر نوحه سرایت نظری کن، بفدایت!

هادی پیشرفت (رنجی) رفتی، ولی ز غصه‏ی دل با پدر مگو
گفتی کنار تربت پاکش، دگر مگو!

یا فاطمه! رسول امین را غمین مخواه!
با او ز جور امّت بیدادگر، مگو

از ماجرای غصب فدک، ایّها البتول!
ز آن سیلی و گرفتن قرص قمر! مگو

ز آن آتشی که شعله کشید از حریم حق
وز پهلوی شکسته و مسمار در، مگو!

از آستان خانه، به وقت هجوم خصم
ز آن ماجرا و قصه‏ی قتل پسر مگو

ز آن ضرب تازیانه و این بازوی کبود
کز من نهفته ماند، برای پدر مگو!

ز آن اشکها که از غم هجران روی او
از دیده ریختی همه شب تا سحر، مگو

وز حال زار شیعه و از (شاهد) غمین
کاینسان نهفته قبر تو شد از نظر، مگو

شهید حسین استانه پرست (شاهد) نیلی بوَد ز سیلی بیگانه، روی من
داغ پدر، سپید نموده ست موی من!

شبهای درد و ناله و غم، تا سپیده دم
با پهلوی شکسته بود گفتگوی من!

تابی به تن نمانده و زینب ز روی مهر
وقت نماز آورَد آب وضوی من!

بیزارم از جفای نفاق افکنانْ پدر!
جز مرگ در جهان نبوَد آرزوی من!

دخت تو از حریم ولایت دفاع کرد
چون بود آبروی علی، آبروی من

رخت از جهان به سوی جنان می‏کشیم ما
از کردگار خواهشم اینست: شوی من

تا ننگرد به بازوی آزرده و کبود
از زیر پیرهن بدهد شتستشوی من

روز جزا پناه دهم (تائب) حزین
گر آید از طریق محبت به سوی من

حسین اخوان کاشانی (تائب) آزرده ز داغ پدر تا جورش بود
فریاد و فغان، همدمِ شب تا سحرش بود!

حق بردن و سیلی زدن و سینه شکستن
(مزد زحمات شب و روز پدرش بود)! " 1 ".

کشتند میان در و دیوار دو تن را
مظلولمتر از فاطمه، محسن، پسرش، بود!

می‏سوخت دلش ز آتش هجران پیمبر
خاموش کی از گریه، چشمان‏ترش بود؟!

یک دست، گهِ آمد و شد داشت به دیوار
ای وای که دست دگرش بر کمر