 بود!

بردند غریبانه علی را چو به مسجد
این منظره تا وقت اجل در نظرش بود!

با سنگ جفا ریخته بال و پر (تائب)
الطاف تو در کنج قفس، بال و پرش بود

حسین اخوات کاشانی (تائب) 

1- وامی از شعر آقای غلامرضا سازگار (میثم) به ساقى اى صبا بگو، حاجت ما برآورد
ساغرى از براى ما، ز آب كوثر آورد

به ساغر لطيفه گو، بگو لطيفه اى بگو
كه مطرب از ره وفا چنگ به مضمر آورد

بگو به ماه آسمان ، به خود نبالد اين قَدَر
كه ماه بى قرين من ، سر از افق در آورد

ماه جمادى آمده ، موقع شادى آمده
باز منادى آمده ، به نخل دل بر آورد

دوباره گشته اين جهان به رتبه ، برتَر از جنان
كه حقّ به خيل بانوان هادى و رهبر آورد

دوش شنيدم اين ندا كه امشب از ره وفا
براى ختم الا نبياء خديجه دختر آورد

چه دخترى كه مظهر شرم و حيا و عفّت است
چه عفّتى كه عصمتش صفاى ديگر آورد

نيافريده ذات حقّ به جز خديجه مادرى
كه دخترى چو فاطمه پاك و مطهّر آورد

به بحر رحمتش خدا بيافريد يك صدف
كه يازده گهر از او و صُلب حيدر آورد

خدا براى عقل كلّ، دخترى همچو برگ گل
به كورى دو ديده مرده اءبتر آورد

بهر نثار مقدمش ز فرو شادى و شعف
لعل گهر طبق طبق ، مريم و هاجر آورد

به شاءن دخت مصطفى جبريل امشب از سَما
چو برگ گل ورق ورق آيه ز داور آورد

نديده مهر مادرى چو خاتم پيمبران
فاطمه را خداى او به جاى مادر آورد

مهين حبيبه خدا، ديده گشود از وفا
كه چون حسين آيتى بر خصم ستمگر آورد(7)شادی گریخت از من و از زندگانیم
غم، شعله زد به خرمن عمر و جوانیم

خود ترجمان رنج و سیه روزگاری ست
موی سپید و قامت از غمْ کمانیم

دامن گرفت از من و دل، گریه‏ی روز و شب
ای سیل اشک! گو به کجا می‏کشانیم؟!

افتاده‏ام ز پا و توانم ز دست رفت
ای دیده! خون بیار بر این ناتوانیم!

از داغ جانگداز پدر، بس گریستم
گردون گریست بر من و درد نهانیم

شب تا سحر نخفته و، باشد نظاره‏گر
چشم سپهر بر من و اختر فشانیم!

تا شد بهار گلشن امید من خزان
دیگر ندید چشم فلک، شادمانیم

چون از حریم خویش نمودم به حق دفاع
نیلی ز سیلی ست رخ ارغوانیم!

(رودی)! به سرکواری آن بضعةالرّسول
از لاله پرس داغ نهان و نشانیم

حسن پروین مهر (رودی) اشک زهرا ز غمی تلخ، حکایت می‏کرد
با پدر، ز امت بیمهر شکایت می‏کرد

نه ز درد خود و همسر، که پریشانی او
از غم غربت اسلام حکایت می‏کرد

شهر، از گریه‏ی او شکوه گذارد زیرا
گریه‏ی فاطمه در شهر، سرایت می‏کرد!

آه از آن روز بلا خیز! که در خانه‏ی وحی
خصم، را آنچه توان بود، جنایت می‏کرد!

یاری از رهبری اینست که زهرای بتول
از علی با همه هستیْش حمایت می‏کرد

زد به دامان علی دست که او را کشتند!
جان فشانیده و تحکیم ولایت می‏کرد

کافری، حال علی دید و مسلمان گردید
دشمنش می‏زد و او داشت هدایت می‏کرد!

ای (موید)! سحری بر سر سجاده‏ی شوق
دل من از غم جانسوز، روایت می‏کرد

سید رضا موید (موید) خدایا! گر چه من مهر خموشی بر دهن دارم
درون سینه یکدنیا غم و رنج و محن دارم

به محراب دعا، خیر از برای غیر می‏خواهم
اگر چه خاطری آزرده از اهل وطن دارم

سر از خاک سیه بردار ای پیغمبر رحمت!
که من دلگیرم و با حضرتت میل سخن دارم

حکایت می‏کند از سوز و سازم یا رسول‏اللَّه!
شکایتها که از این امت پیمان شکن دارم

درخت سایبانم را شکستند و، من غمگین
خدا را خلوتی در گوشه‏ی بیت‏الحزن دارم

چرا پروا نکردند و زدند آتش به جان من
مگر چون شمع، من کاری به غیر از سوختن دارم؟!

به دست و سینه‏ام چون لاله نقش ماتمست، اما
اگر چه داغدارم من، حجاب از پیرهن دارم

تحمل می‏کنم رنج و مصیبت را، به امیدی
که گیرد دخترم سرمشق از صبری که من دارم

سخن در رده می‏گویم که مولا نشنود، زیرا
هنوز آثاری از آن حق کشی‏ها بر بدن دارم

ز من شرح پریشانی مپرس ای دل کزین حسرت
پریشان خاطری همچون (شفق) در انجمن دارم

محمد جواد غفور زاده (شفق) دخترم! بی تو بهشت آرزو شیرین نبود
بیش از این دوری، سزای صحبت دیرین نبود

نور چشم من! صفا دادی به بزم عرشیان
محفل ما بی‏فروغ روی تو، رنگین نبود

آمدی ای نازنین! اما چرا افسرده‏یی؟!
در کنار من که بودی، خاطرت غمگین نبود!

در مدینه تا ترا می‏دیدم ای نخل امید!
صحبت از گل بود، اما حرفی از گلچین نبود

از وداع ما و تو نگذشته پیش از چند روز
اینکه رسم تسلیت، این شیوه‏ی تسکین نبود!

با علی گر دشمنی کردند، یا زهرا چرا؟!
اینکه پاس احترام عترت یاسین نبود!

باز هم آتش به دیوار و درش میزد کسی
از شمیم وحی اگر آن خانه، عطرآگین نبود؟!

ای شهید مکتب وحی! از چه پهلویت شکست؟!
دخترم! یار امانت اینهمه سنگین نبود!

میهمان من شدی با گوشه‏ی چشم کبود!
راستی آنجا مگر چشم حقیقت بین نبود؟! 

من که خود بوسیده بودم بارها آن سینه را
سینه‏ی زهرای من آزرده و خونین نبود!

پهلوی آزرده و، بازوی مجروح ای دریغ!
آن سفارشها که من کردم جوابش این نبود

محمد جواد غفورزاده (شفق) منکه از سایه‏ی اندوه، حذر می‏کردم
باز، غم بود به هرجا که نظر می‏کردم!

زین قفس بال گشودن به سوی جنت بود
آرزویی که من سوخته پر می‏کردم!

(چون صدف، قطره‏ی اشکی که به من می‏دادند
(می‏زدم بر لب خود مهر و، گهر می‏کردم)

خسته دل بودم و با صوت دل‏انگیز بلال
زنده در خاطر خود یاد پدر می‏کردم!

پدرم داد به من مژده‏یی و، من خود را
از همان روز مهیای سفر می‏کردم!

من بدین پهلوی آزرده، خدا می‏داند
شب خود را به چه تقدیر، سحر می‏کردم؟!

نفس، آهسته کشیدم من و چون مرغ سحر
ناله تا صبحدم از صدمه‏ی در می‏کردم! 

محرم سر جهان بود علی، اما من
فضه را باید ازین راز خبر می‏کردم!

یادم از خاطره‏ی غصب فدک می‏آمد
گاهگامی که از آن کوچه گذر می‏کردم!

گرچه پشت در آتش زده رفتم از هوش
کی فراموش من از داغ پسر می‏کردم؟!

محمد جواد غفور زاده (شفق) کشته شد محسن و آنان که تماشا کردند
سند تیر به اصغر زدن امضا کردند!

بعد پیغمبر اسلام چها کرد امت
که دو تا قامت محبوبه‏ی یکتا کردند!

آب غسلش نشده خشک، عجب امت دون
قدر دانی ز عیزیز شه بطحها کردند!

در گرفت آتش و، زهرا و پسر در پس در
کو زیانی که بگویم چه به زهرا کردند؟!

زده بودند به لبها چو همه قفل سکوت
چاگران، خیره شده حمله به مولا کردند

باغبان بند به گردن، گل و غنچه‏ی پرپر!
گلشن خرّم طاها همه یغما کردند 

تا که آن شیر زن از شیر خدا کرد دفاع
چه بگویم که چه برنامه‏یی اجرا کردند؟!

کودکان گه به پدر، گاه به مادر نگران
دست کوچک به سما برده، خدایا کردند!

علی انسانی (انسانی) ای مایه‏ی امید من! از خاک سر بگیر
با دخترت، نوازش دیرین ز سر بگیر

امواج حادثات زمانم به برگرفت
اینک تو نیز فاطمه‏ات را به بربگیر

تا بنگری به خانه‏ی زهرا چه روی داد
بابا بیا ز خانه‏ی زهرا خبر بگیر

شد محسنم شهید و، علی مانده بی‏معین
حال پدر ببین و سراغ پسر بگیر

جان علی، ز رنج و غم افتاده در خطر
فلک نجات را تو ز موج خطر بگیر

رخسار من، گواهی غصب فدک دهد
حق مرا ز غاصب بیدادگر بگیر

افسرده‏ی کودکان منند، ای همان مهر!
باز آو کودکان مرا زیر پر بگیر 

