">طلب مرگ!</a><a class="text" href="w:text:167.txt">مادر نمی‏ماند!</a><a class="text" href="w:text:168.txt">حیا نکرد!</a><a class="text" href="w:text:169.txt">این برای او مانده‏ست!</a></body></html>امشب به نخل آرزویم برگ پیداست
بر چهره‏ی زردم نشان مرگ پیداست

امشب مرا در بستر خود واگذارید
بیمار بیت وحی را، تنها گذارید

دوران هجرم رو به اتمام ست امشب
خورشید عمرم بر لب بام ست امشب

خجلت زده از روی فرزندان خویشم
اسما! تو تنها وقت رفتن باش پیشم!

چون روز آخر بود، کار خانه کردم
گیسوی فرزندان خود را شانه کردم

دیدی چه حالی در نمازم بود اسما؟!
این آخرین راز و نیازم بود، اسما!

آخر نگاه خویش را، سویم بیفکن
می‏خوابم اینک، پرده بر رویم بیفکن

دیدی اگر خامش به بستر خفته‏ام من
راحت شدم، پیش پیمبر رفته‏ام من! 

شبها برایم بزم اشک و غم بگیرید
در خانه‏ی آتش زده، ماتم بگیرید!

از من بگو با زینب آزاده‏ی من
بر چیده نگذارد شود سجاده‏ی من

من رفتم اما، یادگارم، زینب، اینجاست
روح مناجات و دعایم، هر شب اینجاست

غلامرضا سازگار (میثم) سراپا دردم و، جان کندن دائم بود کارم
نهادم چشم در بر در، تا اجل آید به دیدارم!

قدمهایم چنان لرزد به هنگام خرامیدن
که دستی بر سر زانو بود، دستی به دیوارم!

برو ای عمر! از دستم که من با مرگ، مانوسم
بیا ای مرگ! یاری کن که من از عمر، بیزارم!

طرفدار علی بودم که بین آنهمه دشمن
نشد جز شعله‏ی آتش در آنجا، کس طرفدارم!

گهی در خانه، گه بین در و دیوار، گه کو چه
خدا داند چه آمد بر سرم؟ کشتند صد بارم!

دلم بهر علی می سوخت چون قنفذ مرا می‏زد!
نگاه غربت او بیشتر می‏داد آزارم 

نگفتم راز خود با هیچکس، اما خدا داند
نمی‏آید به هم از درد، یکشب چشم بیدارم!

به بازار محبت، نقد جان بگرفته‏ام بر کف
که غمهای دل مظلوم عالم را خریدارم

از آن فخرست شعر و شاعری بر (میثمت) زهرا!
که از روز ازل وقف شما گردیده، اشعارم

غلامرضا سازگار (میثم) به وقت مرگ، پر کردم ز خون چشم‏تر خود را
که تنها می‏گذارم بین دشمن، همسر خود را

خدایا! اولین مظلوم عالم را تو یاری کن
که امشب می‏دهد از دست، تنها یاور خود را

دلم خواهد که بر خیزم ز جا و بازویش گیرم
دل شب چون نهد بر قبر پنهانم، سر خود را

اجل ای کاش در آن ماجرا می‏بست چشمم را
نمی‏دیدم نگاه دردناک دختر خود را!

شهادت می‏دهد فردا به محشر عضو عضو من
که کشتند این جماعت، دختر پیغمبر خود را!

علی جان! گریه کن تا عقده‏یی از سینه بگشایی
مکن حبس اینقدر آه دل غمپرور خود را 

برای بار دوّم، زانویت خم می‏شود فردا
که امشب می‏دهی از دست، رکن دیگر خود را!

حلالم کن! حلالم کن! حلالم کن! حلالم کن!
خدا حافظ که گفتم با تو حرف آخر خود را

غلامرضا سازگار (میثم) کو به کو، منزل به منزل، دیده را دریا کنم
گم شوم در اشک، شاید مرگ را پیدا کنم

پای رفتن دِه خداوندا! من افتاده را
تا روم بیرون ز شهر و، گریه در صحرا کنم

رو بگیرم از علی، یا از حسن، یا از حسین؟!
ناله از داغ پسر، یا گریه بر بابا کنم؟!

طالب مرگم، ولی قوت ندارد بازویم
تا به سوی آسمان دست دعا بالا کنم

تخته‏ی در، صفحه‏ی تاریخ غمهای علی ست
من به خون محسنم این صفحه را امضا کنم

در دل شب، سنگدلها می‏برند از ریشه‏اش
روز اگر در سایه‏ی نخلی، عزا بر پا کنم!

من دعا کردم اجل آید ملاقاتم ز راه
از چه باید در بروی قاتل خود واکنم؟! 

کفْن و دفن و قبر من باید نهان ماند ز خلق
تا که دشمن را به هر عصر و زمان رسوا کنم

غلامرضا سازگار (میثم) دلم از خون شده دریا و، چشمم چشمه‏ی جویی
خدا را تا بگریم بیشتر از اشک! نیرویی!

قدَم خم گشته در پای سرشک خود، بدان مانم
که سروی، قامتش درهم شکسته بر لب جویی

چنان در شهر خود گشتم غریب و بیکس و تنها
که غیر از چشم گریانم ندارم یار دلجویی

الهی! انتقامم را از آن بیدادگر بستان
که نه دستی برایم مانده، نه پهلو، نه بازویی

فتادم زیر ضرب تازیانه، بارها از پا
ولی نگذاشتم کم گردد از مولا سر مویی

به خون دیده بنویسید بر دیوار این کوچه
که اینجا کشته‏ی راه ولایت گشته، بانویی

گرفتم در میان کوچه، پاداش رسالت را!
چه پاداش گرانقدری! چه بازو بند نیکویی!

مدینه! ثبت کن این را، که در امواج دشمنها
حمایت کرد از دست خدا بشکسته بازویی

غلامرضا سازگار (میثم) رنج گران خویش، تو با دیگران بگوی
وز لطمه‏های آن بدن ناتوان بگو

ای نغمه ساز شب! چه شد آن ناله‏های زار؟
ای سرمدی بهار، حدیث خزان بگو

بگشای لب، که وقت مناجات شب رسید
برخیز و راز دل به خدای جهان بگو

بگشای ای شکوفه‏ی قرآن، لباس خویش
تفسیر نور و کوثر پر قدر آن گبو

ای مه! چراغ عترت و قرآن خموش شد
شب تا سحر بگرد و به هفت آسمان بگو

سوزد علی ز داغ تو ای دخت مصطفی
با این عم خود، سخن ای خسته جان بگو

وقت نماز از چه به خواب ست فاطمه؟!
امشب تو ای بلال بیا یک اذان بگو!

در بین نوکران تو زهرا! نشسته‏ام
یکبار وقت دادن فرمان، (حسان) بگو!

حبیب چایچیان (حسان) فاطمه! ای زبان درد علی
داغ تفسیر آه سرد علی

ای که پروانه وار می‏سوزی
در شبستان داغ و درد علی

پشت در، خون سرخ تو ز آن ریخت
تا نبینند روی زرد علی!

ای که هستی تو از بیاض وجود
بهترین انتخاب فرد علی

در زمین، همرکاب او بودی
نرسید آسمان به گرد علی!

کس چو زهرا نبود، چون زهرا!
که علی بود هم نبرد علی!

جان مولا! نظاره کن بر ما
عاشقان توایم یا زهرا!

ناصر فیض (فیض) زینب! ای دختر غمدیده‏ی من
روشنی بخش دل و دیده‏ی من 

ای تو در برج ولا، کوکب وحی
پرورش یافته در مکتب وحی

ای به هر رنج و بلا، یاور من
بنشین در بر من، دختر من!

گوش کن، تا سخن آغاز کنم
عقده‏های دل خود، باز کنم

گر چه بنیاد مرا، اشک برد
شمع بر سوختنم، رشک برد!

شکوه از بال و پر سوخته نیست
غم دیوار و در سوخته نیست

گله از دور فلک نیست مرا
اعتنایی به فدک، نیست مرا

با چنین رنج و غمی طاقت‏سوز
جانم از درد، نیاسوده هنوز

پدرم، روی نپوشیده به خاک
جای نگرفته در آن تربت پاک

آتشی بر حرم دین زده‏اند
تیشه، بر ریشه‏ی آیین زده‏اند

دین حق، دستخوش نام شده
پایمال هوس خام شده!

گلشن دین شده، آفت دیده
هر کسی خواب خلافت، دیده! 

تا جدا مانْد کتاب از عترت
گشت اسلام، جدا از فطرت!

پدر، آن گوهر یکدانه‏ی من
رفت و تاریک شده، خانه‏ی من

پدرم رفت و، غمش بر جا ماند!
وای ازین غم که: علی، تنها ماند!

نکنم شکوه ز بیش و کم خویش
گریه، هرگز نکنم بر غم خویش

می‏کنم صبح و سحر گریه، ولی
از غم خانه نشینیِّ علی!

هیچکس، قدر علی را نشناخت
کسی آن سرِّ جلی را، نشناخت

کسی از او سخنی ساز نکرد
لب به لبیّک علی، باز نکرد!

محمد جواد غفورزاده (شفق) امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله در سنين چهل و پنج سالگى بود كه فاطمه زهراء سلام اللّه عليها در بيستم ماه جمادى الثّانى ، در شهر مكّه چشم به جهان گشود، و مدّت هشت سال در اين شهر مقدّس اقامت كرد.
و در آن هنگام كه حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله از مكّه معظّمه به مدينه منوّره مهاجرت نمود، حضرت زهراء سلام اللّه عليها به هم