راه همسرش ، اميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب عليه السلام و تعدادى از زنان مهاجر كه عايشه نيز همراه آن ها بود، به سوى مدينه منوّره رهسپار شده و مهاجرت نمودند.
و هنگامى كه حضرت زهراء وارد شهر مدينه گرديد، پدرش رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله او را به منزل مادر اءبو ايّوب انصارى بُرد و مدّتى را در آنجا سكونت گُزيد.
و پس از گذشت مدّتى كه حضرت رسول صلوات اللّه عليه و سلامه با امّ سلمه ازدواج كرد، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها را نزد همسرش ‍ امّ سلمه انتقال داد.

امّ سلمه گويد: چون رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله دخترش ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها را نزد من آورد، امور زندگى او را به من واگذار نمود.
و او بسيار با ادب و در حدّ اءعلاى كمالات بود و نسبت به مسائل زندگى بيش از من آشنا و اهل معرفت بود.(12)مخزن سر خدا را چو عدو سینه شکست
آه برخاست بر افلاک که، آیینه شکست!

این همان آینه‏ی غیب نمای ازلی‏ست
که در او شعشعه‏ی نور نبیّ ست و ولی ست 

این همان سینه‏ی سیناست که در وادی طور
صد چو موسی اَرِنی گو نپذیرد به حضور

این همان طور تجلی ست که هنگام شهود
بر رخ عارف سالک درِ اشراق گشود

حیف و صد حیف! که این آینه را بشکستند
درِ اشراق و تجَلّی به رخ ما، بستند

کاش آن دم که عدو مرکب کین را می‏راند
قلب هستی به هماندم ز طپیدن، می‏ماند

نوبت دبدبه‏ی دشمن بد اختر بود
که عدو، دایه‏ی دلسوزتر از مادر بود!

محمد علی مجاهدی (پروانه) چون بر او خصم قسم خورده‏ی دین، راه گرفت
بانگ برداشت مؤذّن که: رخ ماه گرفت!

چشم هستی نگرانست که این واقعه چیست؟!
وانکه دامن زده بر آتش این فاجعه کیست؟!

در سماوات، ملایک همه بی‏تاب و سکون
که دم آخر عمرست و، دم کن فیکون!

ماسوا، رفته فرو یکسره در بُهت و سکوت
تا چه آید به سر عالم ملک و ملکوت؟! 

رزق را کرده دریغ از همه کس میکائیل
عنقریب ست که در صور دمد، اسرافیل!

مریم از خاک، سراسیمه سر آورده برون
شسته با اشک ز رخساره‏ی خود گرد قرون

که: چرا آتش آشوب قیامت، تیزست؟!
مگر این لحظه، همان لحظه‏ی رستاخیزست؟!

این خدیجه‏ست که از درد به جان آمده است
از جنان، موی کنان مویه کنان آمده است

کز چه رو رشته‏ی ایجاد ز هم بگسسته ست؟!
نکند قائمه‏ی عرش خدا بشکسته ست؟!

روز همچون شب مُُْظُْلَم به نظر می‏آید
عمر هستی مگر امروز به سر می‏آید؟!

تیغ عریان خلافت به عداوت تیزست
خصم، از پا فکن و صف شکن و خونریزست!

آنکه آن روز در آن معرکه، یاری می‏کرد
سیل بنیان کنِ این حادثه، جاری می‏کرد!

کیست در پشت در ای فضّه! که جبریل امین
دوخته، دیده‏ی حیرت زده‏ی خود به زمین؟!

خانه‏ی کیست که در آتش کین می‏سوزد؟!
نکند کعبه ارباب یقین می‏سوزد؟!

پاسخ اینهمه پرسش ز درِ سوخته پرس
از درِ سوخته‏ی لب ز سخن دوخته، پرس 

گر چه چون سوختگان مُهر سکوتش به لب ست
لیکن از فرط بر افروختگی مُلتَهب ست!

می‏توان یافت از آن شعله که بر خرمن اوست
که چها آمده از دست ستم بر سر دوست!

از سقیفه ست هنوز آتش آشوب، بلند!
دست بیداد، رها پای عدالت، دربند!

محمد علی مجاهدی (پروانه) درون کوچه به زهرا، عدو چو راه گرفت
سخن مگوی ز سیلی، بگو که: ماه گرفت!

به رهگشای سعادت که در طریق رضاست
به حیرتم که مگر ممکن ست راه گرفت؟!

ز بعد فاطمه شد تنگ، سینه‏ی حیدر
نبود محرم رازش که راه چاه گرفت

ز دود ماتم جانکاه دردمندی بود
اگر مدینه ز غم هاله‏ی سیاه گرفت

چه شد که مرغ شباهنگ از نوا افتاد؟!
ز فرط غصّه مگو راه ناله، آه گرفت 

نگاه زینب، آیا چه کرد با حیدر؟!
که صبر و طاقتش از کف به یک نگاه گرفت

پناه چون که بنود از برای محسن، رفت
سوی خدیجه، در آغوش وی پناه گرفت

محمد آزادگان (واصل) در عزایت این دل دیوانه می‏سوزد هنوز
شمع، خاموش ست و این پروانه می‏سوزد هنوز!

در میان سینه، قلب داغدار شیعیان
از برای محسن دُر دانه، می‏سوزد هنوز

ناله‏ی جانسوز زهرا می‏رسد هر دم به گوش
از شرارش این دل دیوانه می‏سوزد هنوز

مرغ خونین بال و پر را، ز آشیان صیاد برد
در میان شعله‏ها، کاشانه می‏سوزد هنوز!

ز آن شرر کاندر گلستان و لا افروختند
گل فتاد از شاخه و، گلخانه می‏سوزد هنوز

در غم زهرا ز سوز آشنا کم گو (فراز)!
در عزای فاطمه، بیگانه می‏سوزد هنوز!

سید تقی قریشی (فراز) ای دل، افروخته با آتش یادا یادت!
سینه‏ها سوخته با خاطره‏ی فریادت

کوثر پاکِ پدر بودی و جنّات نعیم
که خدا هر چه که می‏خواست پیمبر، دادت

دخترم و اُمِّ ابیها؟! عقل می‏پرسد چیست؟
مگر از بهر پدر آیا مادر زادت؟!

سایه‏ی مهر پدر تا ز سرت کرد غروب
(هر دم آید غمی از تو به مبارکبادت!) " 1 ".

شمع سان شعله‏ور آتش غم! آب شدی
و نگفتی که: زمان! داد ازین بیدادت!

یاری از عشق نمودیّ و درین راه، دریغ
کسی انگار به جز اشک نکرد امدادت

آسمان، شعله‏ور از داغ غم غربت توست
و زمین می‏خوانفد مرثیه‏ها با یادت

دل ما مرثیه خوان غم و اندوه شماست
ای دل، افروخته با آتش یادا یادت!

سید مهدی حسینی 

1- (هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم)، وامی از لسان‏الغیب حافظ شیرازی دلم مشتاق پروازست، تا این مشت پر مانده ست
نگاهم کن! برایم نیمه جانی مختصر مانده ست!

شریک لحظه‏های سوختن! ای همصدای من!
ببین در سینه، تنها ناله‏های دربدر مانده ست

تو چون نی، غربت خود را چه مظلومانه می‏نالی!
کجا پنهان کنم در حنجرم بغضی اگر مانده ست؟!

نگاهم می‏کنی، من در تو می‏بینم غم خود را
هزار آیینه از اشک تو در این چشم تر، مانده ست!

حدیث رهگذار و سیلی دشمن مپرس از من
به روی آفتاب از پنجه‏ی ظلمت اثر مانده ست!

اگر دستم نگیرد دامن اشک تو، معذورم!
که بر بازوی نخل زندگی زخم تَبر مانده ست!

پس از من، سوره‏ی تنهاییَت ناخوانده می‏ماند
که: چندین آیه از اوراق قرآن پشت در مانده‏ست!

یک امشب میهمان سفره‏ی سوز درونم باش
که در جام دلم، یک جرعه‏ی خوناب جگر مانده ست!

جعفر رسول‏زاده (آشفته) چو آفتاب رُخت را غبار ابر گرفت
شُکوه نام علی، غربتی ستبر گرفت!

جهان و کن فَیَکونش در اختیار تو بود
عدو چگونه فدک راز تو به جبر گرفت؟!

پدر به دیدن تو، تا بهشت صبر نکرد!
تراز دست علی در میان قبر گرفت!

خمید، قامت او زیر بار اندوهت
اگر چه دست علی را عصای صبر گرفت

تمام غربت خود را درون چاه گریست
که تا همیشه دل چاه مثل ابر، گرفت!

سید مهدی حسین ای آسمان رها شده در بیقراریَت!
خورشید، رنگ باخته از شرمساریَت!

ای روح سبزِ آب! بهشت محمّدی
جان می‏گرفت در نفَس گرم جاریت

بوی فرشته از تن محراب می‏چکید
تا می‏رسید فرصت شب زنداریت 

در فصل آتشی که از آن سمْت می‏وزید
رنگ خزان گرفت هوای بهاریت

در بیصدای غربت تو، خواب فتنه را
آشفت، شور زمزمه‏ی بردباریت!

وقتی که در نگاه تو حیرت شکفته بود
اشک علی نشست به آیینه داریت!

دیوار و در نماند، ولیکن به خون نوشت
در دفتر زمانه خط یادگاریت!

سید مهدی حسینی بیا بنشین به غمخواری، کنار بسترم اَسما!
که می‏دانم بود این شام، شام آخرم اَسما!

بیا بنشین و مادر وار همدرد دل من شو
تو می