دانی که من از کودکی بی‏مادرم اَسما!

دلم چون شمع غم، تنها میان سینه می‏سوزد
گهی بر کودکان و گه به حال همسرم اَسما!

چو یک دست مرا قنفذ ز کار انداخت، بی‏پروا
حمایت کردم از مولا به دست دیگرم، اَسما!

مرا کشتند مظلومانه نااهلان و، می‏دانم
شود از خون سر چون لاله فرق شوهرم اَسما! 

پس از من جمع کن این بستر و پیراهن خونین
که آثاری نبیند دیگر از من، دخترم اَسما!

سید تقی قریشی (فراز) تازیانه، خصم اگر بر دخت پیغمبر نمی‏زد
کعب نی هرگز کسی بر زینب اطهر نمی‏زد!

گر نمی‏شد حقّ حیدر غصب، تا روز قیامت
پشت پا کس بر حقوق آل‏پیغمبر نمی‏زد

دشمن بیرحم اگر بر بیت وحی آتش نمی‏زد
عصر عاشورا کسی بر خیمه‏ها آذر نمی‏زد!

محسن شش ماهه گر مقتول، پشت درنمی‏شد
حرمله تیری به حلقوم علی اصغر نمی‏زد!

فاطمه گر کشته‏ی راه امام خود نمی‏شد
زینب غمدیده هم بر چوب محمل، سر نمی‏زد!

فرق مولاگر نمی‏شد منشق از تیغ مخالف
تیغ: هرگز خصم بر فرق علی اکبر نمی‏زد!

خار اگر بر دیده‏ی مولا علی از کین نمی‏رفت
تیر، کس بر دیده‏ی عباس آب آور نمی‏زد!

دختر غمدیده‏ی ویران نشین، سیلی نمی‏خورد
خصم اگر در کوچه، سیلی بر رخ مادر نمی‏زد!

علی اصغر یونسیان (ملتجی) حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم حكايت فرمايد:
روزى عايشه به طرف فاطمه زهراء سلام اللّه عليها آمد و به آن حضرت عتاب كرد و بر سرش فرياد كشيد: اى دختر خديجه ! براى چه اين قدر به خود مى بالى و فخر مى كنى ؟
مگر مادرت چه فضيلتى بر ما دارد؟
او هم زنى مانند ما خواهد بود.
چون حضرت فاطمه سلام اللّه عليها صداى عايشه و آن زخم زبان ها را شنيد، گريان شد و به نزد پدرش ، رسول خدا صلوات اللّه عليه حركت كرد.
در اين هنگام ، حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله علّت گريه دخترش را جويا شد.
فاطمه زهراء سلام اللّه عليها اظهار داشت : پدرجان ، رسول خدا! عايشه نام مادرم را به زشتى ياد كرد و من از اين موضوع اندوهناك و گريان شدم .
حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله با شنيدن اين سخن ، غضبناك شد و به عايشه خطاب كرد و فرمود: اى حُميراء! آرام و ساكت باش ، چرا كه خداوند متعال ، زن پر محبّت و صاحب فرزند را ميمون و مبارك گردانيده است .
و خديجه نيز از همان جمله زنانى مى باشد، كه رحمت و فيض خداوند متعال ، شامل حالش گشته و تاكنون براى من چند فرزند آورده است .
و اى عايشه ! تو از جمله كسانى هستى كه خداوند تو را عقيم و ناتوان از زايمان قرار داده است .(13)فغان کرد آسیای دستی او
که: دشمن زد شرر بر هستی او!

دل ستان می‏نالید چون رود
که دست او همیشه بر سرم بود!

به مژگاه، فضّه‏اش یاقوت می‏سفت
به دل آهسته می‏نالید و می‏گفت:

چسان در بر رخ دشمن توان بست؟
که در بر سینه‏ی او میخکوب ست!

چه کرد ای اهل دل! مسمار با او؟!
فشار آن در و دیوار با او؟!

که: روزش رنگ شام تار بگرفت
کمک در رفتن از دیوار بگرفت!

ز رفتن بسکه حالش زار می‏شد
عصای دست او، دیوار می‏شد!

چو زهرا دست بر دیوار می‏برد
قرار از حیدر کرار می‏برد!

دل دختر چو مادر بس غمین بود
زبان حال زینب این چنین بود 

که: مادر! چشم از مسمار بردار!
خدا را دست از دیوار بردار!

به اشک از محسن خود یاد می‏کرد
به جان می‏آمد و فریاد می‏کرد

از آن دامان زهرا پر ستاره‏ست
که چشم او به سوی گاهواره‏ست!

چو آن گل یاد از آن گلبرگ می‏کرد
دما دم آرزوی مرگ می‏کرد!

علی می‏کرد شرم از روی زهرا
ز روی و پهلو و بازوی زهرا

ز دشمن بسکه زهرا تنگدل بود
به جای دشمنش، مولا خجل بود!

محمد علی مجاهدی (پروانه) ساز غم، گر ترانه‏یی می‏داشت
آتش دل، زبانه‏یی می‏داشت

چون زبان دل آتش افشان بود
کوه غم، گر دهانه‏یی می‏داشت

یا علی! با تو بود همسایه
اگر انصاف، خانه‏یی می‏داشت 

با تو عمری هم آشیان می‏شد
حق اگر آشیانه‏یی می‏داشت

آستان تو بود یا زهرا!
گر ادب آستانه‏یی می‏داشت

در زمان تو زندگی می‏کرد
گر صداقت، زمانه‏یی می‏داشت

گر مزار تو، بی‏نشانه نبود
بی‏نشانی، نشانه‏یی می‏داشت!

گر که میزان حق، زبان تو بود
این ترازو زبانه‏یی می‏داشت

گر نمی‏سوخت گلشن توحید
گلبن تو، جوانه‏یی می‏داشت!

سینه‏ی خونفشان فاطمه بود
گر گل خون، خزانه‏یی می‏داشت

قصه‏ی زندگانی او بود
گر حقیقت، فسانه‏یی می‏داشت

کاش مرغ غریب این گلشن
الفتی با ترانه‏یی می‏داشت

شب اگر داشت دیده، در غم او
گریه‏های شبانه‏یی می‏داشت

گر غمش، بحر بیکرانه نبود
غم ما هم، کرانه‏یی می‏داشت 

بهر قتلش، بجز دفاع علی
کاش دشمن بهانه‏یی می‏داشت!

شانه می‏کرد زلف زینب را
او اگر دست و شانه‏یی می‏داشت!

به سر و روی دشمنش می‏زد
شرم، اگر تازیانه‏یی می‏داشت!

قصه را، تازیانه می‏داند!
در و دیوار خانه می‏داند!

محمد علی مجاهدی (پروانه) ای همای ملکوتی! که شکسته پر تو؟!
که به زیر پر و بال ست ز محنت، سر تو!

ای بهاری که شد از فیض تو، هستی خرم
گشته پژمرده چو پاییز چرا منظر تو؟!

ترجمان غم پنهانی و رنجوری توست
اینهمه گریه‏ی اطفال تو بر بستر تو

سبب رنج و دوای تو ز من می‏طلبند
پرسش انگیز نگاه پسر و دختر تو

چهره از من ز چه پنهان کنی ای دخت رسول؟!
علیَم من، پسر عم تو و همسر تو! 

وای از آن لحظه و آن منظره‏ی طاقت‏سوز
دیدن میخ در و، غرقه به خون پیکر تو

درد دلهای تو با جسم تو شد دفن به خاک
سوخت جان علی از قصه‏ی درد آور تو

مهدی تعجبی همدانی (آواره) نور حق در ظلمت شب رفت در خاک، ای دریغ!
با دلی از خون لبالب رفت در خاک، ای دریغ!

طلعت بیت الشَّرف را، زُهره‏ی تابنده بود
آه! کآن تابنده کوکب رفت در خاک، ای دریغ!

آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب
با تنی بیتاب و پرتب رفت در خاک ای دریغ!

پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاک، ای دریغ!

کعبه‏ی کرّوبیان و قبله‏ی روحانیان
مستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ!

لیلی حُسن قِدَم، با عقل اَقدم همقدم
اوّلین محبوبه‏ی رب رفت در خاک، ای دریغ!

حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بود
جبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ!

شیخ محمد حسین اصفهانی (مفتقر) دشمن، از حد فزون جفا پیشه‏ست
چکند بعد ازین؟ در اندیشه ست!

نسل در نسل او حرامی بود
خصم بدخواه تو، پدر پیشه ست!

ریشه‏اش را ز بیخ، می‏کندم
چکنم؟ دشمن تو بی‏ریشه‏ست!

به گمانش که: جنگل مولاست!
غافل از این که: شیر در بیشه‏ست!

یک طرف نور و، یک طرف ظلمت
یک طرف سنگ و، یک طرف شیشه‏ست!

در بهاری که گل خزان گردد
آنچه بر ریشه می‏خورد، تیشه‏ست!

قصه را، تازیانه می‏داند!
در و دیوار خانه، می‏داند!

محمد علی مجاهدی (پروانه) جوانی گرچه بهاری، زندگانی را
ولی از بس ستم دیده، نمی‏خواهم جوانی را! 

الا ای خاتم پیغمبران! برخیز و بین حالم
فلک با رفتنت بگرفت از من، شادمانی را

اگر خواهی بدانی خصم با زهرا چها کرده؟!
مپرس این ماجرا از من، ببین قدّ کمانی را!

حمایت از امام خویش کردم آن چنان بابا!
که بر من داد دشمن هم نشان قهرمانی را!

پدر! این روزها بنشسته می‏خوانم نمازم را
مفصّل خوان