 ازین مجمل، حدیث ناتوانی را

چه باک ار غصب شد حقّ من و حیدر؟ که در محشر
کند بر پا خدایم دادگاه حق ستانی را

ز چشم کودکان خود، رخم را می‏کنم پنهان
که تا نیلی نبینند این عذار ارغوانی را

سخن کوتاه (انسانی)! بگو بر آن گلی نالم
که دیده در بهار خویشتن رنگ خزانی را!

علی انسانی (انسانی) سخن از درد و، صحبت از آه ست
قصه‏ی درد او چه جانکاه ست!

راه حق، جز طریق فاطمه نیست
هر که زین ره نرفت، گمراه‏ست 

در محیطی که حرف گوهر نیست
گر خزَف جلوه کرد، دلخواه ست!

عمر دل، کاش ادامه‏یی می‏داشت
ورنه این قبض و بسط، گه گاه‏ست

در مسیری که عشق می‏تازد
تا به مقصود، یک قدم راه ست

در بهاران، خزان این گل بود
عمر گلها همیشه کوتاه ست!

با غم تو، دلی که بیعت کرد
تا ابد در مسیر اَللَّه است

هر که آمد، به نیمه‏ی ره ماند
غم فقط با دل تو همراه ست!

اینکه در گوش جان او مانده ست
ناله‏های دل علی، چاه ست!

اینکه بر لب رسیده، جان علی ست!
دل گمان می‏کند: هنوز آه ست!

خون شد، از سینه‏ی تو بیرون ریخت
حق ز حال دل تو، آگاه ست

آنکه بعد از کبودی رخ تو
با خسوف آشتی کند، ماه‏ست!

قصه را، تازیانه می‏داند!
در و دیوار خانه، می‏داند!

محمد علی مجاهدی (پروانه) امروز قلب عالم امکان بود ملول
روز مصیبت ست و گهِ رحلت بتول

باش ملول گر دل خلقی، شگفت نیست
کامروز قلب عالم امکان بود ملول

کشتی چرخ، غرقه‏ی طوفان اشک شد
سیل عزا گرفت جهان را ز عرض و طول

با پهلوی شکسته و رخسار نیلگون
امروز برد شکوه‏ی اعدا بَرِ رسول!

آن بانویی که گِرد حریمش گذر نکرد
از دور باش عصمت او، وَهم بوالفضول

زهرا که ز امر حق، پی تعیینِ شویِ او
بنمود نجم زُهره به بیت الولا نزول

ام الأئّمةِ النّجبا، بانوی جزا
نورالهدی، حبیبه‏ی حق، بضعة الرّسول

خیر النّساء، فاطمه، مرآت ذوالجلال
کادراک ذات او را، حیران شود عقول

کوهی ز صبر، خلق نمودی اگر خدای
مانند وی نبود بَرِ رنج و غم، حَمول!

راه نجات، حُبّ بتول‏ست و آل او
گمره شود هر آنکه ازین ره کند عدول 

دعوی حُبّ و بندگیَش می‏کند (محیط)
دارد امیدِ آنکه شود دعویش قبول

شمس الفصحاء محیط قمی (محیط) به دعا، دست خود که برمی‏داشت
بذر آمین در آسمان می‏کاشت

به تماشا، ملَک نمازش را
نردبانی ز نور می‏پنداشت

چه نمازی؟! که تا به قبّه‏ی عرش
برد او را و، نردبان برداشت!

پرچم دین ز بام کعبه گرفت
برد و بر بام آسمان افراشت

بسکه کاهیده بود، شبْ او را
شبَحی ناشناس می‏انگاشت!

خصم بیدادگر ز جور و ستم
هیچ در حق او فرونگذاشت!

تا نینداختش به بستر مرگ
دست از جان او مگر برداشت؟!

قصه را، تازیانه می‏داند!
در و دیوار خانه می‏داند!

محمد علی مجاهدی (پروانه) ای تو بهتر ز رتبه‏ی مریم
نور حق، مادر دو عیسی دم

درد حبّ تو بهتر از درمان
زخم مهر تو، خوشتر از مرهم

گر بُدی، می‏کشید بهر ضیا
خاک پایت به چشم خود، مریم

اینکه بهتر ز مریمت خوانند
سرش آن به عیان کنم در دم:

آنکه مریم از او رمیدی، گفت:
من امین حقم ز من تو مَرَم

بهر خدمت به درگهت می‏خواست
اذن، چون مردمان نامحرم

خلقت هر دو کون، بهر تو شد
چون تویی فخر عالم و آدم

گر نبودی، نبود شمس و قمر
ور نبودی، نبود لوح و قلم

جفت حیدر، حبیبه‏ی یزدان
نور چشم پیمبر خاتم 

حادثت خوانده‏اند، من گویم
شد حدودث تو با قِدَم همدم

نقشبند وجود پاک ترا
زد چو نقاش ذوالجلال قلم

به سرا پای انورت ایزد
زد سراپا صفات خویش رقم

اینکه بینی سپهر می‏تازد
وین شب و روز اَشْهَب و اَدهم

به خیالی که باز خواهد یافت
چون تویی را به عرصه‏ی عالم

تا که بر او کند همیشه جفا!
یا که بر او کند همیشه ستم!

نفشاند بدو بجز اندوه!
نچشاند به او بغیر از غم!

تا گرفتار سازدش با درد
مبتلا تا که سازدش به الم

چهره‏اش رایکی کند نیلی!
خصم بیدین ز لطمه‏ی سیلی!

میرزا جواد تجلّی حضرت امام علىّ بن موسى الرّضا به نقل از پدران بزرگوارش عليهم السلام حكايت فرمايد:
روزى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام فرمود: زمانى كه در كنار پيامبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله ، به همراه ديگر اصحاب مشغول كَندن خندق بوديم ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها بر ما وارد شد و قطعه نانى را كه همراهش بود، تقديم پدرش پيامبر خدا كرد.
پيغمبر خدا صلّلى اللّه عليه و آله خطاب به دخترش كرد و فرمود: اين نان را از كجا آورده اى ؟
فاطمه زهراء سلام اللّه عليها اظهار داشت : مقدارى نان پخته ام ، يك قرص نان را سهم حسن و حسين كنار گذاشتم و اين مقدار را هم براى شما آورده ام .
رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: اى فاطمه ! اين اوّلين طعامى است كه پس از سه روز داخل شكم پدرت مى شود.(14)می‏گفت: یا علی! بکن از خود بحل مرا " 1 ".
گفت: ای عزیز جان! مکن از خود خجل مرا

گفتا: مرا به گِل کن و آبی ز دیده پاش!
گفتا: چکار بیتو به این آب و گل مرا؟!

گفتا مرا ز دل مبر و، یاد کن مرا
گفتا: بلی، اگر نرود با تو دل مرا!

گفتش: بدی که دیده‏یی، از لطف درگذر
گفت: ای خوشی ندیده! تو خود کن بِحِل مرا

گفتش که: مهر مگسل ازین کودکان من
گفت: ار گذارد این اَلَم جان گسل مرا

این گفت و، جستجوی حسین و حسن نمود
آغوش از دو گل، چمن یاسمن نبود

وصال شیرازی (وصال)

1- مرا حلال کن درین شبها ز بس چشم انتظاری می‏برد زهرا
پناه از شدّت غمها، به زاری می‏برد زهرا! 

ز چشم اشکبار خود، نه تنها از منِ بیدل
که صبر و طاقت از ابر بهاری می‏برد زهرا

اگر پشت فلک خم شد چه غم؟! بار امانت را
به هجده سالگی با بردباری می‏برد زهرا

زیارت می‏کند قبر پیمبر را به تنهایی
بر آن تربت گلاب از اشک جاری می‏برد زهرا

همه روزش اگر با رنج و غم طی می‏شود، امّا
همه شب لذّت از شب زنده داری می‏برد زهرا

نهال آرزویش را شکستند و، یقین دارم
به زیر گِل هزار امیّدواری می‏برد زهرا

اگر چه پهلویش بشکسته، در هر حال زینب را
به دانشگاه صبر و پایداری می‏برد زهرا

شنید از غنچه‏ی نشکفته‏اش فریاد یا محسن!
جنایت کرده گلچین، شرمساری می‏برد زهرا!

به باغ خاطرش چون یاد محسن زنده می‏گردد
قرار از قلب من با بیقراری می‏برد زهرا

به هر صورت که از من رخ بپوشد، باز می‏دانم
که از این خانه با خود یادگاری می‏برد زهرا!

محمد جواد غفورزاده (شفق) نه چون پروانه‏ام کز سوز غم بال و پرم سوزد
من آن شمعم که از شب تا سحر پا تا سرم سوزد

همان بهتر نگردد هیچکس نزدیک این بستر
که دانم هر کسی آید کنار بسترم، سوزد

گذارد دست خود بر سینه‏ی سوزان من زینب
ولی من بیم آن دارم که دست دخترم سوزد

مگیر ای رهبر مظلوم! زانو در بغل دیگر
که این دیدار طاقت سوز، جان و پیکرم سوزد

نه تنها چشم عین اللَّه، سراپای علی گرید
چو از من می‏کند پنهان، به نوع دیگرم سوزد

چنان چیدند امّت نارسیده میوه‏ی دل را
که هر گه می‏کنم یادش، ز غم برگ و برم سوزد

علی انسانی (انسانی) ای شمع سینه سوخته‏ی انجمن، علی!
تقدیر تست ساختن و سوختن، علی!

ای رهبری که منزویَت کرده جهل خلق
ای آشنای درد! غریب وطن! علی! 

من پهلویم شکسته و، تو دلشکسته‏یی
من بر تو گریه می‏کنم و، تو