 به من، علی!

من سینه‏ام شکسته و، تو سینه‏ی سوخته
من با تو گفتم و، تو به کس دم مزن علی!

بازوی من سیه شده، تو دست روی دست
بر گو کجاست بازوی خیبر شکن علی؟!

سر بسته بِهْ، که بَعد حمایت ز حقّ تو
در اختیار من نبوَد دست من، علی!

گفتم که: شب کفن کن و شب دفن کن، ولیک
از تن نمانده هیچ برای کفن، علی!

علی انسانی (انسانی) به بستر، فاطمه افتاده و مولا پرستارش
ببین حال پرستار و مپرس احوال بیمارش

کسی از آشنایان هم به دیدارش نمی‏آید
بوَد چشمش به در، تا کی اجل آید به دیدارش؟

علی از چشم زهرا، چشم خود را برنمی‏دارد
مجسّم می‏کند عشق و فداکاریّ و ایثارش

کند اشک علی را پاک، با دستی که بشکسته
نخواهد اشک مظلومی فرو ریزد به رخسارش 

علی، گه در بغل زانو گهی سر بر سر زانوست
تو گویی از جدایی می‏کند زهرا خبر دارش

به زحمت واکند چشم و به سختی می‏نهد بر هم
رمق رفته دگر از دیده‏ی تا صبحْ بیدارش

علی انسانی (انسانی) آزار داده‏اند ز بس در جوانیمَ
بیزار از جوانی و از زندگانیم

جانانه‏ام چو رفت، چرا جان نمی‏رود؟
ای مرگ! همتی که به جانان رسانیم

هر شب به یاد ماه رخت تا سحرگهان
هر اختری ست شاهد اختر فشانیم

بر تیرهای کینه، سپر گشت سینه‏ام
آرام گواه‏ی پیش تو پشت کمانیم

یاری ز مرگ می‏طلبم، غربتم ببین
امت پس از تو کرد عجب قدر دانیم

موی سپید و فصل جوانی، خبر دهد
کز هجر خود به روز سیه می‏نشانیم

دیوار می‏کند کمکم، راه می‏روم
دیگر مپرس حال من و ناتوانیم 

سوزنده‏تر از آتش غم، غربت علی ست
ای مرگ! مانده‏ام که تو از غم رهانیم

علی انسانی (انسانی) آنکه قدش، فلک از غصه دو تا کرد، منم
آنکه با قامت خم، ناله به پا کرد، منم

آنکه بین در و دیوار، ز بی‏یاری خویش
فضه را از پی‏امداد صدا کرد، منم

آنکه از سوز دل خویش، به ایام شباب
طلب مرگ ز درگاه خدا می‏کرد، منم!

آنکه جز محنت و آزار ز همسایه ندید
در عوض باز به همسایه دعا کرد، منم!

آنکه هنگام فداکاری خود در ره دوست
زودتر محسن شش ماهه فدا کرد، منم!

آنکه با گمشده قبر و، بدن مخفی خویش
ظلم را یکسره انگشت نما کرد، منم!

غلامرضا سازگار (میثم) چرا مادر نماز خویش را بنشسته می‏خواند؟!
ز فضه راز آن پرسیدم و، گویا نمی‏داند!

نفَس از سینه‏اش آید به سختی، گشته معلومم
که بیش از چند روزی پیش ما، مادر نمی‏ماند!

بجان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضه!
که دیده مادری از دختر خود رو بپوشاند؟!

الهی! مادرم بهر علی جان داد، لطفی کن
که جای او، اجل جان مرا یکباره بستاند!

به چشم نیم باز خود، نگاهم می‏کند گاهی
کند از چهره تا اشک غمم را پاک و، نتواند!

دلم سوزد بر او، اما نمی‏گریم کنار او
مبادا گریه‏ی من، بیشتر او را بگریاند!

کنار بسترش تا صبحدم او را دعا کردم
که بنشیند، مرا هم در کنار خویش بنشاند

بسی آزار از همسایگانش دید و، می‏بینم
دعا درباره‏ی همسایگانش بر زبان راند!

چه در برزخ، چه در محضر، چه در جنت، چه در دوزخ
به غیر از وصف او، (میثم) نمی‏گوید، نمی‏خواند

غلامرضا سازگار (میثم) سخت ست پیش چشم پسر زجر مادرش
آن بی‏حیا ز روی حَسَنم حیا نکرد!

می‏دید ناله‏ی حسنم را، ولی زکین
رحمی به ناله‏ی پسرم، مجتبی، نکرد

ای وای محسنم! که به یک لحظه زاد و مُرد
مهلت نداشت، گر به رخم دیده وانکرد!

گلچین دهر، چون گل نشکفته پرپرم
هرگز گلی ز گلشن هستی جدا نکرد

دشمن ز خانه برد علی را کشان کشان
تنها به کشتن پسرم، اکتفا نکرد!

از تازیانه، قنفذ دون دست برنداشت
تا دست من ز دامن مولا جدا نکرد!

سید رضا موید (موید) گل خزان شد، صفای او مانده ست
رنگ و بوی وفای او، مانده ست 

رفت زهرا، ولی به گوش علی
ناله‏ی ای خدای او، مانده‏ست!

یا علی گفت و گفت، تا جان داد!
این خدایی ندای او، مانده‏ست

در دل ما، که بیت الاحزان ست
ناله‏ی وایْ وایِ او، مانده‏ست

در دل ما، که کربلای غم ست
نینوایی نوای او، مانده‏ست

زیر این نه رواق گنبد چرخ
ناله‏ی او، صدای او، مانده ست

رفت و، زیر زبان لیل و نهار
مزه‏های دعای او مانده‏ست!

گر چه دستش ز دست رفته! ولی
کف مشکل گشای او، مانده ست

نیمه جانی علی به لب دارد
چکند؟! این برای او مانده‏ست!

قصه را، تازیانه می‏داند
در و دیوار خانه، می‏داند

محمد علی مجاهدی (پروانه) امام حسن عسكرى عليه السلام حكايت فرمود:
روزى دو نفر زن همسايه ، كه يكى از آن دو نفر از دوستان وشيعيان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و ديگرى از مخالفين و از دشمنان ايشان بود، بر سر مسئله اى از مسائل دين با يكديگر اختلاف ونزاع پيدا كردند؛ و چون به توافق نرسيدند، جهت رفع اختلاف وروشن شدن حقيقت نزد فاطمه زهراء سلام اللّه عليها شرف حضور يافتند.
حضرت زهراء سلام اللّه عليها پس از توجّه به سخنان دو طرف و شنيدن استدلال هر دو نفر، حقّ را با زن شيعه دانست و استدلال و محاجّه او را تشريح نمود،
و او چون بر رقيب مخالف خود تسلّط يافت ، شادمان و خوشحال گرديد.
و امّا زن مخالف چون دليلى بر حقّانيت خود نداشت تسليم شد و ساكت ماند.
پس از آن ، حضرت زهراء سلام اللّه عليها خطاب به زن شيعه كرد و فرمود: همانا ملائكه به جهت پيروزى و شادمانى تو، شادمان گرديدند و شيطان بسيار غمگين و محزون گشت .
امام حسن عسكرى عليه السلام در ادامه فرمايش خود افزود: در اين هنگام ، خداوند متعال به ملائكه خطاب نمود و فرمود:
اى ملائكه ! اكنون چون فاطمه زهراء، گشايشى براى اين زن باايمان به وجود آورد و او را شادمان و مسرور نمود؛ پس درجات او را در بهشت چندين برابر افزايش دهيد.
و به بركت اين روز، هركس كه براى بنده ضعيفى از بندگان من گشايشى ايجاد كند، ترفيع درجات عاليه ، در بهشت برايش ثبت و محسوب كنيد.(15)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:171.txt">وداع!</a><a class="text" href="w:text:172.txt">مگر از که شکوه دارد؟!</a><a class="text" href="w:text:173.txt">به روی شانه‏ها تابوت می‏رفت!</a><a class="text" href="w:text:174.txt">در انتظار فاطمه بود!</a><a class="text" href="w:text:175.txt">برای شکسته بالی تو!</a><a class="text" href="w:text:176.txt">آهسته آهسته!</a><a class="text" href="w:text:177.txt">گلبن عفاف</a><a class="text" href="w:text:178.txt">بخواب آرام!</a><a class="text" href="w:text:179.txt">زهرا را نمی‏دید!</a><a class="text" href="w:text:180.txt">قصه‏ی زهرا!</a><a class="text" href="w:text:181.txt">دستت بریده باد!</a><a class="text" href="w:text:182.txt">سند معتبر!</a><a class="text" href="w:text:183.txt">بس ست!</a><a class="text" href="w:text:184.txt">چرا نبود؟!</a><a class="text" href="w:text:185.txt">پرنده‏ی زخمی</a><a class="text" href="w:text:186.txt">جگر گوشه‏ی نبی</a><a class="text" href="w:text:187.txt">یک داغ به جای هزار داغ!</a><a class="text" href="w:text:188.txt">دسته‏ی گل</a><a class="text" href="w:text:189.txt">مکتب تو می‏ماند</a><a class="text" href="w:text:190.txt">چه دیدی ای مادر؟!</a><a class="text" href="w:text:191.txt">یا فضة خذینی!</a><a class="text" href="w:text:192.txt">آب شد مادر!</a><a class="text" href="w:text:193.txt">ای مادر!</a><a class="text" href="w:text:194.txt">خطبه‏ی ناتمام!</a><a class="text" href="w:text:195.txt">روزهای آخر!</a><a class="text" href="w:text:196.txt">طفل شهید!</a><a class="text" href="w:text:197.txt">قتلگاه مادر!</a><a class="text" href="w:text:198.txt">ای خوش آن روزی که..!!</a><a class="text" href=