ور)) ذكر كرده ، چنانكه در آيه 8 سوره شمس مى خوانيم : فالهمها فجورها و تقواها: ((خداوند انسان را آفريد و راه فجور و تقوى را به او نشان داد)).
قرآن هر عملى را كه از روح اخلاص و ايمان و نيت پاك سرچشمه گرفته باشد بر اساس ((تقوى )) مى شمرد، چنانكه در آيه 108 سوره توبه درباره مسجد قبا كه منافقان مسجد ((ضرار)) را در مقابل آن ساختند مى فرمايد: لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه : ((مسجدى كه از روز نخست بر شالوده تقوى باشد شايسته تر است كه در آن نماز بخوانى )).
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه ((تقوى )) همان احساس مسؤ ليت و تعهدى است كه به دنبال رسوخ ايمان در قلب بر وجود انسان حاكم مى شود و او را از ((فجور)) و گناه باز مى دارد، به نيكى و پاكى و عدالت دعوت مى كند، اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگيها مى شويد.هنگامى كه به ريشه لغوى اين كلمه باز مى گرديم نيز به همين نتيجه مى رسيم ، زيرا ((تقوى )) از ((وقاية )) به معنى كوشش در حفظ و نگهدارى چيزى است ، و منظور در اينگونه موارد نگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى ، و متمركز ساختن نيروها در امورى است كه رضاى خدا در آن است .
بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شده اند:
1 - نگهدارى نفس از عذاب جاويدان از طريق تحصيل اعتقادات صحيح .
2 - پرهيز از هر گونه گناه اعم از ترك واجب و فعل معصيت .
3 - خويشتندارى در برابر آنچه قلب آدمى را به خود مشغول ميدارد و از حق منصرف مى كند، و اين تقواى خواص بلكه خاص الخاص ‍ است .
امير مؤ منان على (عليه السلام ) (در نهج البلاغه ) تعبيرات گويا و زندهاى پيرامون تقوى دارد، و تقوى از مسائلى است كه در بسيارى از خطب و نامه ها و كلمات قصار حضرت (عليه السلام ) روى آن تكيه شده است .در يكجا تقوى را با گناه و آلودگى مقايسه كرده چنين مى گويد: الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها، و خلعت لجمها، فتقحمت بهم فى النار! الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها، و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنة !:
((بدانيد گناهان همچون مركبهاى سركش است كه گنهكاران بر آنها سوار مى شوند، و لجامشان گسيخته مى گردد، و آنان را در قعر دوزخ سرنگون مى سازد)).
((اما تقوى مركبى است راهوار و آرام كه صاحبانش بر آن سوار مى شوند، زمام آنها را به دست مى گيرند، و تا قلب بهشت پيش ‍ مى تازند))!. 
مطابق اين تشبيه لطيف ، تقوى همان حالت خويشتندارى و كنترل نفس ‍ و تسلط بر شهوات است ، در حالى كه بى تقوائى همان تسليم شدن در برابر شهوات سركش و از بين رفتن هر گونه كنترل بر آنها است .
و در جاى ديگرى مى فرمايد: اعلموا عباد الله ان التقوى دارحصن عزيز، و الفجور دارحصن ذليل ، لايمنع اهله ، و لايحرز من لجا اليه ، الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا:
((بدانيد اى بندگان خدا كه تقوا قلعه اى محكم و شكستناپذير است ، اما فجور و گناه حصارى است سست و بى دفاع كه اهلش را از آفات نجات نمى دهد و كسى كه به آن پناهنده شود در امان نيست ، بدانيد انسان تنها به وسيله تقوا از گزند گناه مصون مى ماند)).
و باز در جاى ديگر مى افزايد: فاعتصموا بتقوى الله فان لها حبلا وثيقا عروته و معقلا منيعا ذروته .
((چنگ به تقواى الهى بزنيد كه رشته اى محكم و دستگيره اى است استوار و پناهگاهى است مطمئن ))!.
از لابلاى مجموع اين تعبيرات حقيقت و روح تقوى به خوبى روشن مى شود.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه تقوى ميوه درخت ايمان است ، و به همين دليل براى به دست آوردن اين سرمايه عظيم بايد پايه ايمان را محكم ساخت .
البته ممارست بر اطاعت ، و پرهيز از گناه ، و توجه به برنامه هاى اخلاقى ، بلكه تقوى را در نفس راسخ مى سازد، و نتيجه آن پيدايش نور يقين و ايمان شهودى در جان انسان است ، و هر قدر نور ((تقوى )) افزون شود نور ((يقين )) نيز افزون خواهد شد، و لذا در روايات اسلامى مى بينيم ((تقوى )) يك درجه بالاتر از ((ايمان )) و يك درجه پائينتر از ((يقين )) شمرده شده !
امام على بن موسى الرضا (عليهم السلام ) مى فرمايد؟ الايمان فوق الاسلام بدرجة ، و التقوى فوق الايمان بدرجة ، و اليقين فوق التقوى بدرجة ، و ما قسم فى الناس شى ء اقل من اليقين :
((ايمان يك درجه برتر از ((اسلام )) است ، و ((تقوى )) درجه اى است بالاتر از ((ايمان )) و ((يقين )) درجه اى برتر از ((تقوى )) است و هيچ چيز در ميان مردم كمتر از ((يقين )) تقسيم نشده است ))!
اين بحث را به شعر معروفى كه حقيقت تقوى را ضمن مثال روشنى بيان كرده پايان مى دهيم :
خل الذنوب صغيرها و كبيرها فهو التقى
و اصنع كماش فوق ارض الشوك يحذر ما يرى
لا تحقرن صغيرة ان الجبال من الحصى
گناهان كوچك و بزرگ را ترك گوى و تقوى همين است )).
((و همچون كسى باش كه از يك ((خارزار)) مى گذرد لباس و دامان خود را چنان جمع مى كند كه خار بر دامانش ننشيند، و پيوسته مراقب اطراف خويش است ))!
((هرگز گناهى را كوچك مشمر كه كوههاى بزرگ از سنگريزه هاى كوچك تشكيل شده ))!<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:134.txt">آيه و ترجمه</a><a class="text" href="w:text:135.txt">شان نزول آيات 14-15</a><a class="folder" href="w:html:136.xml">تفسير آيات 14-15:</a></body></html>قَالَتِ الاَعْرَاب ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِن قُولُوا أَسلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الايمَنُ فى قُلُوبِكُمْ وَ إِن تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ لا يَلِتْكم مِّنْ أَعْمَلِكُمْ شيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(14)
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فى سبِيلِ اللَّهِ أُولَئك هُمُ الصدِقُونَ(15)

14 - عربهاى باديه نشين گفتند: ايمان آورده ايم ، بگو شما ايمان نياورده ايد ولى بگوئيد اسلام آورده ايم ، اما هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است ! و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد پاداش اعمال شما را به طور كامل مى دهد، خداوند غفور و رحيم است .
15 - مؤ منان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند، سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده ، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كرده اند، آنها راستگو يانند.

بسيارى از مفسران ، شاءن نزولى براى آيه ذكر كرده اند كه خلاصه اش ‍ چنين است :
جمعى از طايفه ((بنى اسد)) در يكى از سالهاى قحطى و خشكسالى وارد مدينه شدند، و به اميد گرفتن كمكى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) شهادتين بر زبان جارى كردند، و به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) گفتند: طوائف عرب بر مركبها سوار شدند و با تو پيكار كردند، ولى ما با زن و فرزندان نزد تو آمديم ، و دست به جنگ نزديم ، و از اين طريق مى خواستند بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) منت بگذارند.
آيات فوق ، نازل شد (و به آنها خاطر نشان كرد كه اسلام آنها ظاهرى است ، و ايمان در اعماق قلبشان نيست ! بعلاوه اگر هم ايمان آورده اند نبايد منتى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بگذارند، بلكه خدا بر آنها منت دارد كه هدايتشان كرده ).
ولى وجود اين شاءن نزول - مانند ساير موارد - هرگز مانع از عموميت م