انان ياغى كشته و فدا شوند. آرى، خون ياغى ارزش ندارد. «فَاِن بَغتْ... فقاتلوا...»
 8 - در برابر خشونت بايد خشونت به خرج داد. «فَاِن بَغتْ... فقاتلوا» (در نظام اسلامى نبايد به ياغى مهلت و فرصت داده شود)
 9- در سركوب ياغى، طفره نرويم و مسامحه نكنيم. «فقاتلوا» (حرف (فاء) علامت تسريع است)
 10- در سركوب ياغى، كارى به خانواده، زن و فرزند او نداشته باشيم و فقط به سراغ خودش برويم. «فقاتلوا الّتى تَبغى»
 11- در سركوب ياغى هيچ شرط و ملاحظه‏اى نداشته باشيم؛ خودى باشد يا غريبه. «فقاتلوا الّتى تَبغى»
 12- قيام مسلمين، هدف مقدّس دارد.«حتّى تَفى‏ء الى...»
 13- مدّت مبازره تا رسيدن به هدف است، «حتّى تَفى‏ء الى امر اللَّه» و ساعت، ماه و تاريخ خاصّى ندارد. مثل مدّت مراجعه بيمار به پزشك و مصرف دارو است كه تا زمان سلامتى بايد ادامه يابد.
 14- در سركوب ياغى، هدفهاى شخصى، قومى، حزبى، يا انتقام، خودنمائى و گرفتن زهره چشم از ديگران مطرح نيست، بلكه يك هدف مطرح است و آن برگشتن ياغى به راه خداست. «حتّى تَفى‏ء الى امر اللَّه»
 15- براى آتش بس، آغاز و شروع بازگشت ياغى به راه حق كافى است. همين كه او شروع به برگشت كرد دست از او برداريد، زيرا شرط دست برداشتن از او، بازگشت صد در صد او نيست. «حتّى تَفى‏ء»
 16- در مرحله درگيرى كه متجاوز معلوم نيست، بايد تلاش براى خاموش كردن اصل فتنه و ايجاد صلح باشد، «فَاصلحوا» ولى در مرحله بعد كه متجاوز و ياغى شناخته شد، خاموش كردن فتنه و ايجاد صلح بايد در سمت و سوى دفاع از مظلوم و گرفتن حقّ او از ظالم باشد. «فَاصلحوا بينهما بالعَدل»
 17- وظيفه مسلمانان در شرائط مختلف تفاوت دارد؛ گاهى اصلاح است و گاهى جنگ. (در اين آيه، هم كلمه «اصلحوا» دو بار آمده است و هم كلمه «قاتلوا»)
 18- در اصلاح ميان دو گروه بايد خسارت و غرامت جنگ را از متجاوز گرفت. «بالعَدل»
 حضرت على‏عليه السلام فرمود: اُمّتى كه حقّ ضعيفش از قوى بدون ترديد گرفته نشود، قداست و ارزشى ندارد.(124)
 19- هر كجا طوفان غرائز و غضب و لغزشگاهى بود، سفارشات پى‏درپى لازم است. «بالعَدل، اقسطوا... يحبّ المقسِطين»
 20- اصلاحى ارزش دارد كه حقّ به صاحبش برسد، وگرنه سكوت ذلّت‏بار، مرگ‏آفرين و تحميلى است. «اصلحوا... اقسطوا»
 21- هر كجا مسئله تحمّل مشكلات در كار است، از اهرم محبّت استفاده كنيد. «انّ اللَّه يُحبّ المقسطين»
 22- كسانى محبّت خداوند را دريافت مى‏كنند كه بر اساس عدل و قسط حركتى كنند وگرنه ساكت كردن دو طرف جنگ بدون برقرارى عدالت، محبوب خداوند نيست. «يحبّ المقسِطين» آيه‏اى كه براى تلاوتش دو دست قطع شد.
 در ماجراى جنگ جمل همين كه كار رو به سختى مى‏رفت و حضرت على عليه السلام آنان را از شروع به جنگ نهى فرمود، طرفداران عايشه گوش ندادند، حضرت به خداوند شكايت كرد كه مردم نافرمانى مى‏كنند وگوش نمى‏دهند و قرآن را بدست گرفت و پرسيد: كيست كه اين آيه «و ان طائفتان من المؤمنين...» را براى مردم بخواند؟
 شخصى به نام مسلم مجاشعى آمد و گفت: من اين آيه را براى مردم مى‏خوانم. امام فرمود: دست راست و چپ تو را قطع و تو را شهيد مى‏كنند! گفت: «هذا قليلٌ فى ذاتِ اللَّه» يعنى شهادت من در راه خدا چيزى نيست.
 قرآن را گرفت و در برابر لشگر عايشه ايستاد و مردم را به خدا دعوت كرد تا شايد خونى ريخته نشود و جنگى صورت نگيرد، دست راست او را قطع كردند، قرآن را به دست چپ گرفت، دست چپ او را نيز جدا كردند، قرآن را به دندان گرفت، سرانجام طرفداران عايشه اين تلاوت كننده قرآن را به شهادت رساندند. حضرت على عليه السلام بعد از شهادت او دستور حمله دادند.(125)
 آرى، ابتدا بايد با استناد به قرآن تبليغ و اتمام حجّت نمود و سپس شجاعانه تا آخرين نفس در راه هدف تلاش كرد. چون در اين آيه سه بار سخن از عدالت بكار رفته «فاصلِحوا بينهما بالعَدل و اقسِطوا انّ اللَّه يحبّ المقسطين»
 چند جمله‏اى درباره عدالت بيان مى‏كنيم:

 1- آفرينش بر اساس حقّ وعدل است. «بالعَدلِ قامَت السّموات»(126)

 2- بعثت انبيا نيز براى آن است كه مردم قيام عادلانه داشته باشند. «لِيَقومَ النّاس بِالقِسط»(127)

 3- عدالت، زندگى و ظلم، مرگ است. «العَدلُ حياة و الجور ممحات»(128)

 4- يك ساعت رفتار عادلانه، از هفتاد سال عبادتى كه تمام روزهاى آن روزه وشب‏هاى آن بيدارى باشد بهتر است.(129)

 5 - دعاى رهبر عادل، مستجاب است.(130)

 6- اگر ميان مردم به عدالت عمل شود، آسمان رزقش را و زمين بركاتش را با اذن خداوند مى‏فرستد.(131)

 7- امام كاظم عليه السلام فرمود: اگر در مردم عدالت مستقرّ شود همه بى‏نياز مى‏شوند.(132) و فرمود: عدالت از عسل شيرين‏تر است.

 8 - امام كاظم عليه السلام ذيل تفسير آيه «يحيى الارض بعد موتها» كه خداوند زمين مرده را زنده مى‏كند فرمود: خداوند مردانى را مبعوث مى‏كند كه عدل را برقرار نمايند و زمين با برقرارى عدل زنده مى‏شود.(133)

 9- حضرت زهراعليها السلام فرمود: عدالت آرام بخش دلهاست.(134) (آرى مردم با فقر مى‏سازند، ولى نسبت به تبعيض و بى‏عدالتى تحملّى ندارند وعصبانى مى‏شوند) كلمه عدالت معمولاً همراه با كلمه قانون و بى‏عدالتى معمولاً پشت‏پازدن به قوانين است. در اين صورت اگر اصل قانون براى بشر بى‏ارزش و سست باشد، با چه انگيزه‏اى مى‏توان بدان عمل نمود؟ قانونى كه ساخته دست بشرى همچون خود ماست، قانونى كه هر روز در حال تغيير و تحوّل است،
 قانونى كه در آن منافع افراد و احزاب نهفته شده، قانونى كه برخاسته از افكار ناپخته و اطلاعات محدود و تحت تأثير غرائز، نژادپرستى و ملّت‏گرائى، تهديد، تطميع و هوسهاى خود و ديگران وضع شده است،
 قانونى كه در هر منطقه به شكلى است و در هر زمان وتاريخى تغيير مى‏يابد و هر ابرقدرتى به خود حقّ وتو در آن را مى‏دهد،
 قانونى كه از قانون‏گزارش انواع لغزشها، عيب‏ها و خصلت‏هاى زشت ديده شده است و خود قانون‏گزاران به آن عمل نمى‏كنند،
 آيا اين نوع قوانين مى‏تواند براى انسان قداست و كرامت داشته باشد و براى جامعه عزّت، شرافت و زمينه رشد ايجاد كند؟! آيا تخلّف از اين نوع قوانين ظلم و خلاف عدالت است؟!
 امّا قوانين انبيا كه از طرف خداوندى است كه خالق انسان و برخاسته از علم، حكمت و لطف بى‏نهايت اوست و آورنده آن معصوم و خود اوّلين عامل به آن است، قانونى كه از هيچ ابرقدرت، فرد، گروه، حزب و قبيله‏اى متأثّر نشده است، اين نوع قانون به خاطر قداست و كرامتى كه براى انسان دارد، انگيزه عمل به آن قوى است و تخلّف از آن ظلم و بى‏عدالتى محسوب مى‏شود.عدل، در جهان بينى الهى معنا پيدا مى‏كند. زيرا با بينش الهى است كه انسان خدا را عادل، تمام هستى را حساب شده و خود و همه چيز را زير نظر خداوند مى‏داند. با ديد الهى است كه انسان مادّه اوّليه همه بشر را خاك و فرجام همه را دادگاه عدل الهى در قيامت مى‏داند؛ با بينش اديان آسمانى است كه انسان هدف قيام تمام انبيا را برقرارى عدل مى‏داند و در انتظار حضرت مهدى‏عليه السلام است كه بر