هم الظالمون» البتّه توبه تنها به زبان نيست، بلكه توبه تحقير كردن، تكريم نمودن است. توبه كسانى كه حقّى را كتمان كرده‏اند، بيان آنچه كتمان نموده‏اند مى‏باشد. «تابوا و اصلحوا و بيّنوا»(194) و توبه كسانى كه دست به فساد زده‏اند، اصلاح كار خود است. «تابوا و اصلحوا»
 11- مسخره، تجاوز به حريم افراد است كه اگر مسخره كننده توبه نكند، ظالم است. «فاولئك هم الظالمون» استهزا، در ابتداى نظر يك گناه، ولى در باطن چند گناه است؛ مثلاً در مسخره كردن، گناهانِ تحقير، خوار كردن، كشف عيوب، اختلاف افكنى، غيبت، كينه، فتنه، تحريك، انتقام و طعنه به ديگران نهفته است. 1- گاهى مسخره كردن برخاسته از ثروت است كه قرآن مى‏فرمايد: «وَيلٌ لِكلّ هُمَزة لُمَزة، الّذى جَمع مالا و عَدّده»(195) واى بر كسى كه به خاطر ثروتى كه اندوخته است، در برابر انسان و پشت‏سر او عيبجويى مى‏كند.
 2- گاهى ريشه استهزا، علم و مدارك تحصيلى است كه قرآن درباره اين گروه مى‏فرمايد: «فَرِحوا بما عِندهم مِن العِلم و حاقَ بهم ما كانوا به يَستهزؤن»(196) آنان به علمى كه دارند شادند و آنچه را مسخره مى‏كردند، آنها را فرا گرفت.
 3- گاهى ريشه مسخره، توانايى جسمى است. كفّار مى‏گفتند: «مَن اَشدُّ مِنّا قُوّة»(197) كيست كه قدرت و توانايى او از ما بيشتر باشد؟
 4- گاهى انگيزه مسخره كردن ديگران، عناوين و القاب دهان پر كن اجتماعى است. كفّار فقرايى را كه همراه انبيا بودند تحقير مى‏كردند و مى‏گفتند: «ما نَراك اتّبعك الاّ الّذين هم أراذِلُنا»(198) ما پيروان تو را جز افراد اراذل نمى‏بينيم.
 5 - گاهى تفريح و سرگرمى منشأ مسخره است.
 6- گاهى طمع به مال و مقام، سبب انتقاد از انسان در قالب مسخره مى‏شود. مثلاً گروهى از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره زكات عيبجويى مى‏كردند، قرآن مى‏فرمايد: «و منهم مَن يَلمزُك فى الصّدقات فان اُعطوا منها رَضوا و اِن لم يُعطوا منها اذا هم يَسخَطون»(199) ريشه اين انتقاد طمع است كه اگر از همان زكات به خود آنان بدهى راضى مى‏شوند، ولى اگر ندهى همچنان عصبانى شده و عيبجويى مى‏نمايند.
 7- گاهى ريشه مسخره جهل و نادانى است. همين كه حضرت موسى دستور ذبح گاوى را داد، بنى‏اسرائيل گفتند: آيا مسخره مى‏كنى؟ موسى‏عليه السلام گفت: «أعوذُ باللّه اَن اَكونَ من الجاهلين»(200) به خدا پناه مى‏برم كه از جاهلان باشم. يعنى مسخره برخاسته از جهل است و من جاهل نيستم. امام صادق عليه السلام از يكى از ياران خود پرسيد: زكات مال خود را چگونه مى‏دهى؟ گفت: فقرا نزد من مى‏آيند و من مى‏پردازم.
 امام فرمود: آگاه باش كه آنان را ذليل كرده‏اى، هرگز اين كار را تكرار نكن! زيرا خداوند مى‏فرمايد: هركس دوست مرا ذليل كند، در كمين جنگ با من نشسته است.(201)بايد دانست كه جمله انما المؤمنون اخوة قانوني را در بين مسلمانان مؤمن تشريع مي‏كند ، و نسبتي را برقرار مي‏سازد كه قبلا برقرار نبود ، و آن نسبت برادري است كه آثاري شرعي ، و حقوقي قانوني نيز دارد  .

ما در بعضي از مباحث گذشته اين تفسير پيرامون مساله ابوت ، بنوت و اخوتو ساير انواع قرابت و خويشاوندي گفتيم كه اين نسبت‏ها دو قسمند : يكي حقيقي و طبيعي كه عبارت از اين است كه دو فرد از بشر يا بدون واسطه و يا با يك يا چند واسطه بالاخره منتهي به پشت يك پدر و يا رحم يك مادر ، و يا منتهي به هر دو شوند .

يكي هم نسبت‏هاي اعتباري و قراردادي است ، براي اينكه آثاري خاص بر آنها مترتب شود ، مثلا از يكديگر ارث ببرند ، و يا نفقه يكي بر ديگري واجب باشد ، و يا اينكه ازدواج آن دو با يكديگر حرام باشد ، و يا احكامي ديگر .

پس معلوم شد كه قرابت و نسبت اعتباري ، غير از قرابت طبيعي است ، البتهگاهي مي‏شود كه هر دو با هم جمع مي‏شوند ، مثل قرابتي كه بين دو برادر و يا يك زن و شوهر مشروع هست كه قرابتشان هم طبيعي است و هم اينكه قانون و اعتبار اين قرابت را قرابت مي‏داند ، و آثاري بر آن مترتب مي‏كند .

و گاهي طبيعي هست ولي اعتباري نيست ، مانند فرزند متولد شده از زنا كه از نظر طبيعت ، اين فرزند ، فرزند پدر و مادر زناكار خود هست ، و اما از نظر قانون و اعتبار هيچ ارتباطي با آن دو ندارد ، نه از آن دو ارث مي‏برد ، و نه آن دو از وي ارث مي‏برند ، و گاه هم مي‏شود قرابت اعتباري هست ولي طبيعي نيست ، مانند پسر خوانده كه در بعضي از قوانين ( مانند قانون جاهليت عرب ) پسر شمرده مي‏شد ، ولي پسر طبيعي نبود .

و معتبر شمردن امور اعتباري هر چند همانطور كه گفتيم به منظور اين است كه آثار حقيقي بر آن امر اعتباري مترتب كنيم ، مثلا يك فرد از جامعه را سر جامعه فرض كنيم تا نسبت او به جامعه نسبت سر به بدن باشد ، همان طور كه سر امور بدن را تدبير مي‏كند ، او هم امور جامعه را تدبير كند ، و در بين جامعه حكم براند ، همانطور كه سر در بدن مي‏راند ، و ليكن اين را هم بايد دانست كه عقل آدمي بدون جهت و بيهوده چيزي را كه فاقد حقيقتي است ، داراي آن حقيقت فرض نمي‏كند ، و اگر فرض كند ، حتما به خاطر مصلحتي است كه وادارش كرده چنين فرضي بكند .

اين را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بگوييم : وقتي به خاطر مصلحتي قرار شد چيز فاقد حقيقتي را واجد آن حقيقت فرض كنيم و آثار آن حقيقت را بر اين امر فرضي هم مترتب سازيم ، از آثار حقيقت آنچه كه مصلحت اقتضا كند مترتب مي‏كنيم .

اگر مصلحت اقتضا كرد همه آنها را مترتب كنيم ، مي‏كنيم ، و اگر اقتضا كرد بعضي از آن آثار را مترتب كنيم همان بعض را مترتب خواهيم كرد .

مثل يك معجون كه مركب حقيقي از چند جزء است ، اگر يك جزء آن نباشد معجون ، ديگر آن معجون نخواهد بود ، ولي در يك معجون اعتباري به نام نماز كه مركب از چند جزء است ، هم ممكن است بگوييم اگر خواندن حمد در آن نباشد نماز خوانده نشده - چه اينكه سوره عملا ترك شود و چه سهوا - و هم مي‏توانيم بگوييم اگر عمدا ترك شود نماز باطل است ، چون نماز انجام نشده ، ولي اگر سهوا ترك شود عيب ندارد .

و شارع اسلام شق دوم را اعتبار كرده ، و فرموده من نماز بي سوره را با اينكه بي سوره است ، در صورتي كه سوره آن سهوا فراموش شده باشد نماز داراي سوره فرض مي‏كنم، و آن را صحيح مي‏دانم .

و باز به همين جهت است كه مي‏بينيم آثار معنا به حسب اختلاف موارد ، مختلف مي‏شود ، مثلا اگر در نماز ركوع دو بار بيايد و يا اصلا ترك شود ، چه عمدا و چه سهوا نماز باطل مي‏شود ، ولي قرائت حمد و سوره اين طور نيست - كه شرحش گذشت - پس جائز و ممكن است كه آثار مترتبه بر يك معناي اعتباري به حسب اختلاف مواردش مختلف شود .

ليكن اين را هم بايد در نظر داشت كه آثار اعتباري تنها بر موضوعات اعتباري مترتب مي‏شود ، نه بر موضوعات طبيعي هر چند كه اعتبار نداشته باشد ، مثلا اثر مالكيت انسان نسبت به خانه‏اش ، اين است كه بتواند در آن تصرف كند ، اما اين اثر بدين جهت مترتب است كه صاحب خانه مالك اعتباري آن است ، يعني در عالم اعتبار و در قانون ، مالك شناخته شده ، نه بدين جهت كه انسان است .

و 