ست انباردارى همه اجناس انبار را بشناسد، ولى نداند كه هر يك از آنها از چه تركيب شده ويا چه اثرى دارد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:273.txt">آيه 17 و معني </a><a class="text" href="w:text:274.txt">نكته هاي آيه 17</a><a class="text" href="w:text:275.txt">پيام هاي آيه 17</a></body></html> «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُواْ قُل لَّا تَمُنُّواْ عَلَىَّ إِسْلَمَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَيكُمْ لِلْإِيمَنِ إِن كُنتُمْ صَدِقِينَ‏» (17)
 آنان به خاطر اسلامى كه پذيرفتند، بر تو منّت مى‏گذارند. بگو: اسلام آوردنتان را بر من منّت ننهيد، بلكه اگر راست مى‏گوييد اين خداوند است كه به خاطر آن كه شما را به سوى ايمان هدايت كرد، بر شما منّت دارد. بعضى از مسلمانان (مثل طائفه بنى‏اسد)، اسلام آوردن خود را منّتى بر پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله مى‏دانستند و مى‏گفتند: ما بدون جنگ و خونريزى اسلام آورديم و تو بايد قدر ما را داشته باشى، كه اين آيه آنان را از اين عمل نهى فرمود.
 خداوند در اين آيه، نعمت ايمان و در آيه 164 سوره آل‏عمران، فرستادن انبيا و در آيه 5 سوره قصص، وارث كردن مستضعفان را منّت خود بر مردم شمرده است و اين نشان مى‏دهد كه مهم‏ترين نعمت‏ها، نعمت هدايت الهى، نعمت رهبرى معصوم و نعمت حكومت حقّ مى‏باشد. 1- هدايت شدن به اسلام، نعمت بزرگ الهى است و پذيرش اسلام، منّتى از جانب خداست. «بل اللَّه يمنّ»
 2- خداوند به اسلام و ايمان و عبادت ما احتياج و نيازى ندارد. «لاتمنّوا علىّ»
 3- نشانه ايمان صادقانه، خود را منّت‏دار خداوند دانستن است، نه منّت گذاشتن بر او. «ان كنتم صادقين... لاتمنّوا... بل اللَّه يمنّ...» (آرى، مسلمان واقعى خود را طلبكار از خدا نمى‏داند)
 4- منّت نهادن بر پيامبر، در حقيقت منّت بر خداست. (خداوند پاسخ منّت بر پيامبرش را آنگونه مى‏دهد كه گويا منّت بر او گذاشته‏اند) «يمنّون‏عليك...بل‏اللَّه‏يمنّ...»
 آرى، خداوند از پيامبرش حمايت مى‏كند و راضى نيست كه حضرتش وام دار و منّت كش ديگران باشد.
 5 - شما مرحله اسلام آوردن را منّت مى‏گذاريد، «يمنّون عليك ان اسلموا» در حالى كه خداوند شما را به مرحله برترى هدايت فرموده است. «هداكم للايمان» (با توجّه به اينكه ايمان مرحله بالاترى از اسلام است)
 6- مقصد نهايىِ تكامل انسان، ايمان واقعى است، «هداكم للايمان» نه تنها تظاهر به اسلام، زيرا منافقان نيز در ظاهر چنين مى‏باشند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:277.txt">آيه 18 و معني</a><a class="text" href="w:text:278.txt">پيام هاي آيه 18</a></body></html> «إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ بَصِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ‏» (18)
 همانا خداوند غيب و پنهان آسمان‏ها و زمين را مى‏داند و به آنچه عمل مى‏كنيد بصيرت دارد. 1- در مدار توحيد، ارزشها بر اساس تظاهر، منّت وشعار نيست، بلكه بر اساس اخلاص قلبى است كه آگاهى بر آن مخصوص اوست. «انّ اللَّه يعلم غيب السموات و الارض» (آرى، خداوندى كه غيب و پنهان هستى را مى‏داند، چگونه ايمان درونى ما را نمى‏داند؟!)
 2- ايمان به علم وبصيرت خداوند، ضامن تقواى انسان است. (اگر بدانيم از روزنه‏اى فيلم ما را مى‏گيرند و با نوارى صداى ما را ضبط مى‏كنند، در كلمات و حركات خود دقّت بيشترى مى‏كنيم)
 3- علم خداوند همراه با بصير بودن او است؛ يعنى علم اجمالى، سطحى، يك جانبه، قابل ترديد و موقّت نيست. «ان اللَّه يعلم... واللَّه بصير...»

اميد است خداوند توفيق تلاوت، تدّبر، عمل و ابلاغ به ديگران را به نويسنده و خوانندگان مرحمت فرمايد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:280.txt">مشخصات مقاله</a><a class="text" href="w:text:281.txt">نکات اخلاقی سوره حجرات</a><a class="text" href="w:text:282.txt">فرمان‌های سلبی</a><a class="text" href="w:text:283.txt">فرمان های ایجابی</a><a class="text" href="w:text:284.txt">تکرار نام و صفات خداوند</a><a class="text" href="w:text:285.txt">ایمان</a><a class="text" href="w:text:286.txt">تقوا</a><a class="text" href="w:text:287.txt">علم</a><a class="text" href="w:text:288.txt">رحمت</a></body></html>و نيز در همان كتاب است كه احمد ، ابن ابي حاتم ، طبراني ، ابن منده و ابن مردويه به سند خود از حارث بن ضرار خزاعي روايت كرده كه گفت : من وارد بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شدم ، مرا به اسلام دعوت فرمود .

پس به حضورش رفتم ، و اسلام آوردم مرا دعوت كرد به دادن زكات آن را هم پذيرفتم و عرضه داشتم : يا رسول الله ! به سوي قوم و قبيله‏ام برمي‏گردم ، و ايشان را به اسلام و دادن زكات مي‏خوانم ، هر كس اجابتم كرد زكاتش را مي‏گيرم ، و شما حدود فلان و فلان روز شخصي بفرستيد تا هر چه زكات جمع‏آوري كرده‏ام بدهم بياورد .

حارث بين قوم خود رفت و دعوتش پذيرفته شد ، و زكاتها را از آنان كه مسلمان شدند جمع كرد ، ولي در آن تاريخي كه معين كرده بود فرستاده‏اي از ناحيه رسول خدا نرسيد .

حارث پيش خود فكر كرد حتما حادثه‏اي رخ داده و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از دست او خشمگين شده ، لذا محترمين از قوم خود را خواست و به ايشان گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تاريخي معين كرد كه در آن تاريخ فرستاده‏اي براي گرفتن زكات نزد من مي‏فرستد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هرگز خلف وعده نمي‏كند ، و من خيال مي‏كنم اين تاخير جز براي اين نيست كه آن جناب خشمگين شده ، به راه بيفتيد تا نزد آن جناب برويم .

از آن سو رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در رأس همان تاريخ وليد بن عقبه را به سوي حارث روانه كرد ، تا زكاتهايي را كه از اشخاص گرفته تحويل بگيرد ، و وليد در بين راه وحشت مي‏كند و برمي‏گردد ، و به عرض رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏رساند كه من نزد حارث رفتم و او از دادن زكات خودداري كرد ، و مي‏خواست مرا بكشد .

رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فورا لشكري به سوي حارث و قبيله‏اش روانه مي‏كند .

لشكر آن جناب در بين راه به حارث و نفراتش برمي‏خورند كه از قبيله بيرون شده و دارند مي‏آيند .

لشكريان گفتند اين خود حارث است كه مي‏آيد ، حارث و نفراتش را دوره كردند .

حارث پرسيد به سوي چه كسي ماموريت يافته‏ايد ؟ گفتند بسوي تو .

پرسيد : براي چه ؟ گفتند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وليد بن عقبه را نزد تو فرستاده و او برگشته و گفته كه من نزد حارث رفتم ، ولي او زكات را به من نداد ، و خواست مرا به قتل برساند .

حارث گفتبه آن خدايي كه محمد را به حق مبعوث كرده چنين نبوده ، و من اصلا وليد را نديده‏ام ، و وليد نزد من نيامده .

و بعد از آنكه حارث به حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد ( حضرت ) پرسيد : آيا زكات را ضبط كردي و خواستي فرستاده مرا به قتل برساني ؟ عرضه داشت : نه به آن خدايي كه تو را به حق مبعوث فرموده من اصلا وليد را نديدم و او هم مرا نديده و من نيامدم مگر بعد از آنكه ديدم در تاريخي كه معين فرمودي كسي را نفرستادي .

ترسيدم خدا و رسول بر من خشم گ