منظور از آن تمامي غيبها است ، چه آنچه كه در اين دو ظرف قرار دارد و چه آنچه خارج از اين دو ظرف است .
 <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:52.txt">1</a><a class="text" href="w:text:53.txt">2</a><a class="text" href="w:text:54.txt">3</a><a class="text" href="w:text:55.txt">4</a><a class="text" href="w:text:56.txt">5</a><a class="text" href="w:text:57.txt">6</a><a class="text" href="w:text:58.txt">7</a><a class="text" href="w:text:59.txt">8</a><a class="text" href="w:text:60.txt">9</a><a class="text" href="w:text:61.txt">10</a></body></html>در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم از مقاتل روايت كرده كه در تفسير آيه يا ايها الذين امنوا لا يسخر قوم من قوم گفته : اين آيه در باره عده‏اي از بني تميم نازل شد كه بلال ، سلمان ، عمار ، خباب ، صهيب ، ابن فهيره و سالم مولاي ابي حذيفه را مسخره مي‏كردند  .

و در مجمع البيان مي‏گويد : آيه يا ايها الذين امنوا لا يسخر قوم من قوم در باره ثابت بن قيس بن شماس نازل شده كه گوشش سنگين بود و هر وقت وارد مسجد مي‏شد مردم به او راه مي‏دادند تا نزديك رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برسد ، و در آنجا بنشيند تا صداي آن جناب را بشنود .

روزي گويا براي نماز صبح وارد مسجد شد و هنوز هوا تاريك بود ، و مردم از نماز فارغ شده بودند ، و هر كس در جاي خود نشسته بود ، او شروع كرد از سر و گردن مردم رد شدن ، و مي‏گفت راه بدهيد راه بدهيد ، تا رسيد به مردي .

آن مرد گفت : تو مگر بيش از يك جا مي‏خواهي ؟ خوب همينجا بنشين .

قيس در حالي كه سخت ناراحت بود ، همانجا پشت سر آن مرد نشست ، وقتي هوا روشن شد پرسيد اين كيست .

گفت : من فلانيم .

ثابت گفت آهان پسر فلان زني ! و نام مادرش را برد .

واين رسم جاهليت بود كه مردم را با نام بردن از مادرشان سرزنش مي‏كردند .

آن مرد سرش را از خجالت پايين انداخت ، و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس . 

و در همان كتاب است كه جمله و لا نساء من نساء در باره زنان رسول خدا نازل شد ، كه ام سلمه را مسخره مي‏كردند - نقل از انس .

و داستان چنين بود كه ام سلمه كمر خود را با پارچه‏اي سفيد مي‏بست و دو طرف پارچه را به هم گره مي‏زد و آويزان مي‏كرد ، عايشه به حفصه گفت : اين را نگاه كن ، چطور اين زبان سگ را دنبال خود مي‏كشد ، و منظور اين دو نفر مسخره كردن او بود .

بعضي هم گفته‏اند عايشه ام سلمه را در كوتاه قدي سرزنش مي‏كرد ، و با دستش اشاره مي‏كرد كه ام سلمه اينقدر است - نقل از حسن .

و در الدر المنثور است كه : احمد ، عبد بن حميد و بخاري - در كتاب الادب - و ابو داوود ، ترمذي ، نسائي ، ابن ماجه ، ابو يعلي ، ابن جرير ، ابن منذر و بغوي - در كتاب معجم - و ابن قيان و شيرازي - در كتاب الالقاب - و طبراني و ابن السني - در كتاب عمل اليوم و الليله - و حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه و بيهقي - در كتاب شعب الايمان - ازابي جبيرة بن ضحاك نقل مي‏كنند كه آيه و لا تنابزوا بالالقاب در باره قبيله ما بني سلمه نازل شده ، و داستان چنين بود كه وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مدينه شد ، هيچ يك از مردم ما قبيله نبود مگر آنكه داراي دو اسم و يا سه اسم بود ، وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يك نفر را به يكي از اين اسمها صدا مي‏زدند ، اصحاب مي‏گفتند : يا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او از اين اسم بدش مي‏آيد ، اينجا بود كه آيه و لا تنابزوا بالالقاب نازل شد . 
باز در همان كتاب آمده كه : ابن ابي حاتم از سدينقل كرده كه وقتي سلمان فارسي با دو نفر ديگر سفري كردند ، و در سفر ، سلمان آن دو نفر را خدمت مي‏كرد ، و از طعام خود به آن دو مي‏داد ، روزي در بين راه سلمان خوابش برد و از آن دو نفر عقب ماند ، آن دو نفر وقتي به منزل رسيدند ، متوجه شدند كه سلمان دنبال سرشان نيست ، پيش خود گفتند : او مرد رندي كرده ، خواسته است وقتي مي‏رسد كه چادر زده شده باشد و غذا حاضر باشد ، مشغول شدند چادر را زدند ، همين كه سلمان رسيد ، او را فرستادند نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تا خورشتي از آن جناب برايشان بگيرد ، سلمان به راهافتاد و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت .

عرضه داشت : يا رسول الله رفقايم مرا فرستاده‏اند تا اگر خورشتي داري به ايشان بدهي .

حضرت فرمود رفقاي تو خورشت مي‏خواهند چه كنند ، آنها خورشت خوردند .

سلمان برگشت و پاسخ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به آن دو باز گفت .

آن دو نفر نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و سوگند خوردند به آن خدايي كه تو را به حق مبعوث كرده ، ما از آن ساعتي كه پياده شده‏ايم طعامي نخورده‏ايم .

فرمود : چرا شما سلمان را با آن حرفها كه دنبال سرش زديد خورشت خود كرديد .

اينجا بود كه آيه أ يحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا نازل شد .

و در همان كتاب است كه ضياء مقدسي از انس روايت كرده كه گفت : عرب را رسم چنين بود كه در سفرها به يكديگر خدمت مي‏كردند ، و با ابو بكر و عمر مردي همراه بود كه آن دو را خدمت مي‏كرد ، روزي آن دو به خواب رفتند ، و چون بيدار شدند طعامي آماده نيافتند ، به يكديگر گفتند : اين مرد چقدر خوابش سنگين است ، او را بيدار كردند كه برو نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و بگو ابو بكر و عمر سلام مي‏رسانند و از تو خورشتي مي‏خواهند .

رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود ابو بكر و عمر خورشت خوردند .

آن مرد نزد ابو بكر و عمر آمد و كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را باز گفت .

آن دو نزد رسول خدا آمدند كه يا رسول الله ، ما چه خورشتي خورده‏ايم ؟ فرمود : گوشت برادرتان را .

به آن خدايي كه جانم به دست او است ، گوشت او را بين دندانهايتان مي‏بينم .

گفتند : يا رسول الله پس برايمان استغفار كن .

فرمود به همان برادرتان كه گوشتش را جويديد بگوييد برايتان استغفار كند .

مؤلف : چنين به نظر مي‏رسد كه اين دو داستان كه در اين دو روايت آمده يك داستان باشد ، چيزي كه هست در روايت اول نام سلمان را برده ، و آن دوي ديگر را به عنوان دو نفر ياد كرده ، و در روايت دوم نام آن دو نفر را كه ابو بكر و عمر باشد برده و نام همسفرشان را به عنوان مردي همسفر ياد كرده .

مؤيد اين احتمال روايتي است كه از جامع الجوامع نقل شده كه گفته است : روايت شده كه ابو بكر و عمر ، سلمان را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند كه از آن جناب طعامي بگيرد ، و براي آن دو بياورد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را نزد اسامةبن زيد كه نگهبان بار و بنه‏اش بود فرستاد ، اسامه به سلمان گفت نزد من هيچ طعامي نيست .

سلمان نزد ابو بكر و عمر برگشت ، آن دو گفتند : اسامه بخل ورزيده ، ما اگر سلمان را به چاه پر آبي هم بفرستيم آن چاه خشك مي‏شود .

بعد خودشان نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفتند .

حضرت فرمود : من اثر خوردن گوشت را در دهان شما مي‏بينم .

عرضه داشتند : يا رسول الله ما امروز اصلا لب به گوشت نزده‏ايم ، فرمود : مدتي طولاني گوشت سلمان و اسام