‌ جمع‌ شدن‌
سیلی‌ زدن‌ به‌ دشمن‌

سرخی‌ صورت‌ اون‌
سرخی‌ خون‌ باباست‌
موی‌ سفید مادر
افتخار بچه‌هاست‌

باید فهمیده‌ باشی‌
چه‌ جوری‌ میشه‌ جنگ‌ کرد
با سیلی‌ جای‌ سرخاب‌
صورتا رو قشنگ‌ کرد

باید فهمیده‌باشی‌
چه‌ جوری‌ میشه‌ جنگ‌ کرد
یا اینکه‌ بی‌رنگ‌ مو
موی‌ سیاهو رنگ‌ کرد

اتل‌ متل‌ یه‌ مادر
خیلی‌ چیزا میدونه‌
از بی‌مروّتیها
از بازی‌ زمونه‌

ای‌ که‌ در این‌ حوالی‌
غربت‌ مارو دیدی‌
صدای‌ ناله‌های‌
مادرمو شنیدی‌

دست‌ رو گوشات‌ گذاشتی‌
چشماتو خیره‌ کردی‌
زل‌ زدی‌ به‌ مادرم‌
فکر کردی‌ خیلی‌ مردی‌؟

تو که‌ به‌ زخم‌ قلب‌
مامان‌ نمک‌ گذاشتی‌
اگه‌ مامان‌ بمیره‌
مادرمو تو کشتی‌

اگه‌ بابام‌ نبودش‌
هر چی‌ داشتی‌ می‌خوردن‌
مال‌ و منالت‌ که‌ هیچ‌
مادرتم‌ می‌بردن‌

اگه‌ مامان‌ بمیره‌
دق‌ می‌کنم‌، می‌میرم‌
پیش‌ خدا و بابام
من جلوتو می‌گیرماتل متل یه دختر
سر به زیر و سرفراز
چشم سرش بسته و
چشم دلش بازِ باز  

دست می کشه روی عکس
میگه که این، یه تخته
کنار رود و زیرِ
سایه یک درخته  

کار نداریم که چشماش
ناقصه یا کامله
قلبش ولی نور نور
فاطمه روشندله  

نشسته توی خونه
تکیه زده به دیوار
تو دستاش هم یه عکسه
تصویریه از بهار  

بازم صدا میادش
صدا، شرشر آبه
عینهو لالائیه
آدم می خواد بخوابه  

دست می کشه روی عکس                    
انگار اونو می بینه
انگاری توی باغه
رفته که گل بچینه  

دست می کشه رو کاغذ
اون دختر مهربون
با دستای ظریفش
میره روی آسمون  

دستش یهو می سوزه
امروز چه، آفتابیه
این خورشیده که توی
آسمون آبیه؟  

دست ظریفش، رو عکس
این ور و اون ور می ره
همین طوری بیخودی
یهو دلش می گیره  

از توی دستش اون عکس
میفته روی زمین
دست منو سوزوندی؟
خورشید خانم آفرین!  

دوباره رفت توی باغ
همون باغ پر از گل
همون باغ بهاری
پر از صدای بلبل  

دستو میاره پایین
روی یه عکس می ذاره
فکر می کنه همونه
عکسشو ور می داره  

همون باغ شقایق 
با آسمون آبی
اون باغ پر طراوت
اون باغ آفتابی  

یکهو دلش شور افتاد
دست روی کاغذ کشید
کنار باغ زیبا
یه گله موش کور دید  

یه گوشه از آسمون
یه تکه ابر رو دیدش
که حمله کرد به خورشید
باد سردی وزیدش  

موشهای کور وحشی
به سمت باغ دویدن
گلهای سرخ باغ رو
یکی یکی جویدن  

هزار هزار گل سرخ
هزار هزار نسترن
هزار هزارشقایق
گل یاس و یاسمن  

به دست موشهای کور
مردن و پرپر شدن
هزار هزار تا ساقه
بی گل و بی سر شدن  

دست روی کاغذ کشید
یکهو پرنده رو دید
که از روی اون درخت
پرکشید و پر کشید  

به سمت موشهای کور
کرد حمله ای بس شگفت
میون اون با موشها
جنگ سختی در گرفت  

پرنده حمله می برد
به موشهای جونده
دندون موشها می رفت
تو بدن پرنده  

جنگید و جنگید، تا
موشها فراری شدن
بادهای سرد، اسیرِ
باد بهاری شدن  

خون پرنده می ریخت
قطره قطره روی خاک
لاله ها سر کشیدن
یواشی از توی خاک  

هزار هزار گل سرخ
هزار هزار نسترن
هزار هزارشقایق
گل یاس و یاسمن  

دوباره غنچه کردند
دوباره قد کشیدند
اما دیگه هیچ کدوم
پرنده رو ندیدند  

دختر قصه ما
با شور و شوق و خنده
دست کشید رو کاغذ
به دنبال پرنده  

به دنبال پرنده
اون دختر مهربون
خیلی یواش و آروم
رفتش روی آسمون  

دست کشید رو کاغذ
رفت و به خورشید رسید
ولی به جای خورشید
دختر، پرنده رو دید  

دستش دیگه نمی سوخت
خورشید چه مهربون بود
دختر نفهمید اون عکس
از خود بابا جون بود  

همونکه روی ریشاش
رنگ حنایی بسته
گلوله قناصه
پیشونیشو شکستهشب بود و من با کوله ای از خستگی ها
شب بود و یک زنجیری از وابستگی ها 

شب بود و هق هق های ساکن در گلویم
شب بود و یاد دوستان در پیش رویم 

پروانگان را در افق مهتاب دیدم
خوابیدم و همسنگرم را خواب دیدم 

دیدم به قصد (او) شقایق ترک (من) کرد
 پروانه گشت و خویش در آتش کفن کرد 

وقتی که بلبل روی سیم و خار جان داد
در پیش چشمم، مرگ عجز خود نشان داد 

دیدم میان دود و آتش یاس می سوخت
دیدم گلوله خورد و پیشانی به هم دوخت 

تیر آمد و از گونه هایش بوسه برداشت
دیدم چه سان! با مرگ جنگ تن به تن داشت 

بر مرگ او لبخند داغ و آتشین زد
 با یا حسینی پشت او را بر زمین زد 

دیدم شهادت را که از لبهای مجنون
لب می گزید و باده می زد در خُم خون 

همسنگران، با آتش، هم آغوش بودند
می سوختند آن شب ولی خاموش بودند 

چون دوست آن شب قرعه را بر نامشان زد
دیدم که ساقی جام را بر جانشان زد 

خمپاره بود و مرگ بود و تیر و ترکش
 لبیک بود و وصل بود و اسب سرکش 

چابک سواران اسبها را زین نمودند
اندام خود با رنگ سرخ آذین نمودند 

عزم سفر کردند و یک لبیک گفتند
با کاروان یار، تا افلاک رفتند 

چون سینه سرخان شهادت می پریدند
سنگر به سنگر ظلمت شب می دریدند 

سر نیزه ها آن شب حدیث وصل گفتند
آن شب چکاوک ها میان نعره خفتند 

آن شب منورها خجل از رویشان بود
کشکول و چشم و قبله گاهم سویشان بود 

همسنگرانم کربلا را دوره کردند
سر مشق های کوفیان را پاره کردند 

یک یا علی (ع) گفتند و پس پروانه کردند
سرکوب قوم ابرهه آغاز کردند 

 لحظات آن شب جمله عام الفیل بودند
دشمن چنان فرعون و یاران نیل بودند 

در پیش پای عاشقان از شرم و از غم
آن شب دل خمپاره می پاشید از هم 

خمپاره می کاوید آن شب سینه ها را
 بشکست تیر آن شب دل آئینه ها را 

همسنگران بر تیر و ترکش بوسه دادند
مستانه و مردانه بر مین پا نهادند 

لبهای خونین، شهادت را مکیدند 
با بذل جان خویش، بس معبر کشیدند 

بر عقد ایشان انفجاری، خطبه خوان بود
مهیه معشوق آن شب، بذل جان بود 

در خطبه اول عروسان لاله چیدند 
 در گویش دوم نقاب از رخ کشیدند 

بار دگر اما به هم لبیک گفتند
بی دست و بی سر جمله سوی حجله رفتند 

شهد شهادت را به کام هم نهادند 
تا خانه خورشید آن شب پر گشادند 

ساقی کوثر باده داد و مستشان کرد
يک حلقه از حبل المتین بر دستشان کرد 

 ارواحشان در عرش و پیکر در زمین خفت 
جان آفرین، آن شب به آنان آفرین گفت! 

شمشیرها، شمشیرها، مغروق خون گشت
زنجیرها، زنجیرها، حبس جنون گشت اتل متل یه کوله
بازم حمید کوتوله
مثل شبای دیگه
رفته سراغ کوله 

کوله مگه چی داره؟
اینقدر دوستش داره؟
بوس می کنه کوله رو
روی چشاش می ذاره!

با دستای کوچولو
دور از دو چشم دایه
کوله رو بر می داره
می زنه زیر گریه

آی قصه قصه قصه 
نون و پنیر و پسته  
چشاش به عکس بابا  
چه با ادب نشسته!  

 کوله مال باباشه
مال بابا وحیدش
مال همون که رفت و 
حمید دیگه ندیدش

از وقتی گه تو رفتی
مامان سختی کشیده
بعد تو دیگه رنگ
راحتی رو ندیده

مال همون که رفت و
حمید و اینجا گذاشت
مال همون که رفت و
آبجی رو تنها گذاشت

از وقتی که تو رفتی
مامان رفته سرکار
بعد تو آبجی زهرا
شده مریض و بیمار

 از وقتی که تو رفتی
من سینما نرفتم
 اما تو درس انشا
هزار تا بیست گرفتم

نامه برای جبهه
نامه برای رهبر 
نامه برای بابا 
همون که رفته سفر  

اتل متل یه باغچه
یه باغچه پر زغنچه
یه لاله توی باغ و
یه لاله روی تاقچه

اتل متل یه بچه
رو طاقچشون چی دیده
عکسی رو 