که  بسیج هم
مثل اونو کشیده

بابا چه مهربونه
با حمید هم زبونه
با چشمای قشنگش
داره میگه می دونه

چه ابروی کمونی
چه موهای قشنگی
محاسن حنایی
چه چشم رنگارنگی

چه گونه های سرخی
عجب خال سیاهی
یه پیشونی با سر بند
عجب صورت ماهی!

عموش میگه می خندید
اسم عموش ودوده
خودش ندیده چونکه
سر به بدن نبوده

دیگه باید بخوابه
وقتشه آبجی زهرا
یواش، یواش، پاورچین
 بیاد سراغ بابااتل متل یه بابا
که اومده از سفر
اسم بابام «صادقه»
اسم مادرم «هاجر»

عجب عاشق باباست
وقتى بابا رو دیدش
تو کوچه پیش مردم
اونو بغل کشیدش

رفتن بابا جونم
تو رفتنا چه تک بود
چقدر لطیف و زیبا
عین «قایم باشک» بود

وقتى بابا جونم رفت
مامان چشمارو بستش
دستو گذاشت رو چشماش
چشماى خیس و مستش

میگن بابا دوید و
زد از تو خونه بیرون
تا که مامان دزدکى
نره به دنبال اون

اما بازم مامان جون
چشماشو وا کرد و دید
یواشکى، دزدکى
دنبال بابا دوید

دویدش و دویدش
سر کوچه رسیدش
اما دیگه بابامو
ندیدش و ندیدش

کاسه پر زآب و
با گریه ریخت تو باغچه
همون باغچه قشنگه
باغچه توى کوچه

از اون موقع تا حالا
اونو پیدا نکرده
هنوزم که هنوزه
دنبال اون مى گرده

همون که عکس نازش
خورده به روى دیوار
عکسى که مادرم رو
بدجورى کرده بیمار

الهى که بمیرم
چشماش به در سفید شد
پس کى میاد اونى که
رفتش و ناپدید شد؟

مامان جونم هرچى گشت
بابام رو پیدا نکرد
گذشتش و یه روزى
درب خونه صدا کرد

مامان بلند شد از جا
چادرشو سر کشید
رفت که درو واکنه
یکدفعه رنگش پرید

با التهاب و تشویش
خیره شد به روى من
بغض گرفت گلوشو
لرزید زانوى من

وقتى که درو وا کرد
غریبه اى رو دیدم
بعدش صداى جیغِ
مادرمو شنیدم

وقتى اومد تو خونه
تکیه دادش به در
با گریه گفت:«عزیزم 
بابا اومد از سفر

مگه دلت همیشه
از من بابا نمى خواست
پاشو برو بدرقه اش
نذار بگن که تنهاست»

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
ولى کسى رو شکل
بابا جونم ندیدم

همونى که توى عکس
موهاش یه کم بلنده
پیش مامان وایساده
با مادرم مى خنده

همونى که قشنگ بود
رشید و پهلون بود
همون که وقتى مى رفت
خیلى خیلى جون بود

مامان دوید تو کوچه
شوهرشو صدا زد
با گریه گفت خدایا
مَردَم به خونه اومد

منو صدا کرد و گفت
اینم باباى نازت
ببین چه پهلوونه
باباى سرفرازت

تا گفتم این بابا نیست
دست به کمر گرفتش
غضب کرد و ناله زد
زد زیر گریه و گفتش:

چادر من رو نکش
نذار بابات ببینه
بیابیا عزیزم
بیا بابات همینه

نگو که اون قشنگ بود
رشید و پهلوون بود
نگو که وقتى مى رفت
خیلى خیلى جوون بود

باباى تو همینه
همون که گفته بودم
منم یه روز مثل اون
جوون بودم، نبودم؟

درست مى گفت مادرم
مامان خیلى جوون بود
راست مى گفت مادرم
باباى من همون بود

به روى دست مَردُم
یه مرد پهلوون بود
هزار هزاران مَلک
از پى او روون بود

گذاشتنش بابارو
مردم به روى زمین
مامان بیا لحظه اى
کنار بابا بنشین


جاى تو رو زمین نیست
تو مال آسمونى
تو هم مثل شوهرت  
نجیب و پهلوونی

بشین پیش شوهرت
ببین چه پهلوونه
بیا به مردت بگو
خوش اومدى به خونه
 
اى که یه روز دویدى
به دنبال شوهرت
آبو ریختى تو باغچه
به نیّت همسرت

ببین کوچه معطر
به بوى «صادق» شده
اونجا که آب ریختى
پر از شقایق شدهیه روزی ، رو زگاری  
دو تا بچه بسیجی 
نمی دونم کجا بود  
تو فکه یا دوعیجی  
تو فاو و یا شلمچه  
تو کرخه یا موسیان  
مهران و یا دهلران  
تو تنگه ی حاجیان 
 
 ************** 
کنار هم نشستند  
دست توی دست هم  
با هم جناق شکستند  
با هم قرار گذاشتن 
قدر همو بدونن 
برای دین بمیرن  
برای دین بمونن  
با هم قرار گذاشتن  
که توی زندگیشون  
رفیق باشن و لیکن  
اگه یه روز یکیشون  
پرید و از قفس رفت،  
اون یکی کم نیاره  
به پای این قرارداد  
زندگیشو بذاره  

**************  
سالها گذشت و اما  
بسیجی های باهوش 
نمی ذاشتن که اون عهد  
هرگز بشه فراموش  
****************  
یه روز یکی ازاون دو 
یه مهر به اون یکی داد 
اون یکی با زرنگی  
مهر رو گرفت و گفت" یاد"
روز دیگه اون یکی  
رفت و شقایقی چید  
برد و داد به رفیقش  
صورت اونو بوسید  
گل رو گرفت و گفتش :  
بسیجی دست مریزاد  
قربون دستت داداش  
گل رو گرفت و گفت " یاد "

 *************  
عکسهای یادگاری  
جورابهای مردونه  
سربندهای رنگارنگ  
انگشتری و شونه 
این می داد به اون یکی  
اون می داد به این یکی  
ولی هر کی می گرفت  
می خندید و می گفت " یاد"  
 
**************  
هی روزها و هفته ها  
از پی هم می گذشت  
تا که یه روز صدایی  
اینطور پیچید توی دشت 
یکی نعره می کشید :  
عراقی ها اومدن  
ماسکهاتونو بذارین  
که شیمیایی زدن  
از اون دو تا یکیشون  
در صندوقو گشود ،  
ماسک خودش بود ، ولی  
ماسک رفیقش نبود !    
دستشو برد تو صندوق  
ماسک گازشو برداشت ، 
پرید، روی صورت  
دوست قدیمی گذاشت !
همسنگر قدیمیش 
دست اونو گرفتش  
هل داد به سمت خودش  
نعره کشید و گفتش :  
چرا می خوای ماسکتو  
رو صورتم بذاری  
بذار که من بپرم  
تو، دو تا دختر داری !  
ولی اون اینجوری گفت:  
تو رو به جون امام  
حرف منو قبول کن  
نگو ماسک رو نمی خوام  
زد زیر گریه و گفت :  
اسم امامو نبر  
ماسکو رو صورت بذار  
آبرو ما رو بخر! 
زد زیر گوشش و گفت :  
کشکی قسم نخوردم  
بچه ! چرا حالیت نیست  
اسم امامو بردم !  
اون یکی با گریه گفت :  
فقط برای امام !  
اما بدون ، بعد تو  
زندگی رو نمی خوام !  

*****************  
ماسکو رفیقش گرفت  
گاز توی سنگر اومد  
وقتی می خواست بپره  
رفیقشو بغل کرد  
لحظه های آخرین  
وقتی می رفتش از هوش  
خندید و گفت: برادر!  
 " یادم تو را فراموش "  

****************** 
آهای آهای برادر !  
گوش بده با تو هستم  
یادت می یاد یه روزی  
باهات جناق شکستم  
تویی که روزمره گیت  
توی خونه نشونده  
تویی که بعد چند سال  
هیچی یادت نمونده  
عکسهای یادگاری 
جورابهای مردونه  
سربندهای رنگارنگ  
انگشتری و شونه  
هر چی رو بهت میدم  
روی زمین می ندازی  
میگی همش دروغ بود!  
" یاد " نمیگی، می بازی!!! من داغدار ذکرهای آخرینم 
من بیقرار خیبر و فتح المبینم  
 
آغوش من آرامگاه صد شهید است
چشمان من زائر به رگ های بریدست 

من زائر مصداق های سرخ مرگم
من داغدار غنچه های برگ برگم 

پایم درون قتلگاه فکه گیر است 
قلبم میان تنگه چزابه اسیر است  

چشمان من مبهوت بستان و جفیر است
من عابد و سنگر برایم همچو دیر است 

ای لاله های سرخ آه ای فاطمیون!
آه ای طلائیه...شلمچه...آه مجنون! 

رفتید ای یاران ولی جا مانده ام من 
ای کاروان تنهای تنها مانده ام من  

لبیک ها لبیک ها آخر کجایید؟
با حنجر مسکوت من بیعت نمایید 
 
همسنگرم بشکن حدیث غربت من
ای شمع الرحمن بخوان بر تربت من 

من آتشی در زیر خاکستر نهانم
بر چفیه منقوش است خون دوستانم  

من ماشه را بر روی دشمن می چکانم
من مادرش را بر عزایش می نشانم 

من جرعه نوش ساغر روز الستم
آن روز من با فاطمه(س) میثاق بستم  

مولای من...مولای من...من با تو هستم 
تنها گذارم گر تورا نامرد و پستم.... اتل متل یه بابا
یه بابای شکسته
خیلی پهلوون ولی 
نحیف و زار و خسته

بپرس ازش تا بگه
 چه جور میشه سوخت و ساخت
با فروش زندگی
اجاره خونه پرداخت

بپرس