ثل قلب زمینه
دور و بر این کانال
پر از میدون مینه


یک کانال که تو این دشت
مثل قلب زمینه
دور و بر این کانال
ببین چه دلنشینه

اون یکی پا نداره
روی زمین افتاده
اون یکی رو ببینین
چقدر قشنگ جون داده

رنگ و روی اون یکی
از تشنگی پریده
همون که روی پاهاش
سر دو تا شهیده

اونجا که نوزده نفر 
کنار هم خوابیدن
ببین چقدر قشنگن
تمامشون شهیدن

یکی ازش خون میره
 ببین چقدر آرومه
فکر می کنم که دیگه 
کار اونم تمومه

مجتبی پا نداره 
سر علی شکسته
مجید دمر افتاده
کریم به خون نشسته
 
گلوله و گلوله
انفجار و انفجار
پاره های بچه ها
قاب شده روی دیوار

هر جا رو که می بینی
دلاوری افتاده
هرجا جگر گوشه
یه مادری افتاده

حالا تو بهت این دشت
میون فوج دشمن
از اون همه دلاور
فقط رضا بود و من

آی قصه قصه قصه
اتل متل توتوله
خمپاره و آر پی جی
نارنجک و گلوله
 
صورت مهدی رفته
مصطفی سر نداره 
رضا نعره می کشه
خیز برو ، خمپاره

این جمله توی گوشم
 مونده واسه همیشه
التماس رضا رو 
فراموشم نمیشه

الو الو کربلا 
پس نخودا چی شدن؟
یاور دو به گوشم
بچه ها قیچی شدن

کربلا ، کبوترا
از تو قفس پریدن
ما آذوقه نداریم
مهمونامون رسیدن

کربلا جون به گوشی؟
جواب بده برادر
بی سیم اینطور جواب داد:
‹‹ الو به گوشی یاور؟

چیزی نداریم که تا
سر سفره بذاریم
یاور دو به گوشی؟
دیگه غذا نداریم››
 
رضا منو نیگا کرد
صورتشو تکون داد
بغضی کردشو بی سیم
از توی دستش افتاد

عجب کربلائیه
نشون به اون نشونه
عطش نعره می کشه
پنج روزه تشنه مونه !

پنج روزه که میجنگیم
کشته می شیم،می میریم
بی سیم میگه:‹‹عقبگرد››
ولی عقب نمی ریم

رضا تشنه و زخمی 
به زیر نور آفتاب
من از پی گلوله
دنبال یک قطره آب
 
هیچی پیدا نکردم
خسته شدم نشستم
برای چند لحظه ای
هر دو چشامو بستم

دیدم که توی باغی
شهیدامون نشستن
می خندن و می خونن
درهای باغ رو بستن

چه باغ با صفایی
درختها از جنس نور
نهرهایی از عسل
کاخ هایی از بلور
 
عجب باغ بزرگی
چه باغ رنگارنگی
پر از صفا ، پر از عشق
عجب باغ قشنگی

بالهای ملائک
روی دست بچه ها
جامهایی از شراب 
توی دست بچه ها

من و رضا از بیرون
 توی باغ رو می دیدیم
صدای بچه ها رو
اینجوری می شنیدیم :

‹‹ آهای آهای بچه ها 
اینجا عجب حالیه
بچه ها هستن ولی
جای شما خالیه ››

صدا پیچید تو عالم
صدا رو می شنیدم
یهو با یک صدایی
از توی خواب پریدم

رضا نعره می کشید
آهای آهای بسیجی
تانک ها دارن می رسن
بدو بدو آر پی جی

تانک بعثی خودش رو
پشت کانال رسونده
نعره کشیدم رضا !
گلوله ای نمونده
 
رضا سرش رو با بغض
روی سجده میذاره
خشابی تو دستاشه
دستو بالا میاره !

دستو میاره بالا 
انگار داره جون میده
می زنه زیر گریه 
خشابو نشون میده

میگه ببین خدایا
روحیه ها عالیه !
 ولی چکار باید کرد ؟
خشابمون خالیه

صداش یهو بند میاد
توی دست یک شهید
عینهو یک معجزه
یه گولٌه آر پی جی دید

رو بسوی اون شهید
خندید و سر تکون داد
یواشی گفت مرتضی
گلوله رو نشون داد

حرف اونو گرفتم
نگاهشو فهمیدم
جون تازه گرفتم
سوی شهید دویدم

و ناگهان صدایی
صدای سرد سوتی
و ناگهان خمپاره
و ناگهان سکوتی

رضا یهو نعره زد
بی شرفا اومدن
ماسکو بذار مرتضی
که شیمیایی زدن

سینه م پر از آتیش شد
چشمامو هم گذاشتم
اومد یه شیمیایی
ماسک ، ولی نداشتم

لبخند زدم و گفتم
ماسک نداریم رضا
نعره کشید حرف نزن
نفس نکش مرتضی

چفیه تو آب بزن
حمله شیمیاییه
گفتم داری جوک میگی
قمقمه ها خالیه

رضا پرید ماسکشو
گذاشت رو صورت من
نعره کشیدم رضا
ماسکتو خودت بزن

خندید و گفت مرتضی
برادرم بی خیال !
من رو گذاشتش و رفت
رفتش بالای کانال

نفهمیدم چه چیزی
قلب اونو می آزرد
نفهمیدم واسه چی
پیرهنشو درآورد

رضا نعره می کشید
بی شرفا ، با شمام
کانال هنوز مال ماست
بیاین ،بیاین ، من اینجام

دوشکاچی از روی تانک
اونو هدف گرفتش 
کار رضا تموم بود
نعره کشید و گفتش

بیاین بیاین من اینجام
گردان هنوز روی پاست
بیاین بیاین ببینین
کانال هنوز مال ماست

گلوله های دوشکا
هزار هزار ده هزار
رضا دوید سوی تانک
و ناگهان انفجار ...

فضای توی کانال
ز دود و گاز پر شد
هیچی دیگه ندیدم
نفهمیدم چطور شد

خلاصه توی کانال
اون روز عجب حالی بود
آهای غنیمت خورا
جاتون عجب خالی بود

یه وقت نگین دروغه
یه وقت نگین که وهمه
اونکه قبول نداره
نمی تونه بفهمه

قصه فرود نداره
فراز قصه اینه
گلوله آر پی جی
هنوز روی زمینه

هر کی می خواد خدافظ
هر کی می خواد بمونه
 باید تموم عالم
این حرفها رو بدونه

باید اینو بدونه 
گردان هنوز روی پاست 
هنوزم که هنوزه 
قلب زمین مال ماست

آهای آهای با شمام
گردان هنوز روی پاست
هنوزم که هنوزه
قلب زمین مال ماست

 وقت تنگ است هلاهل از زمین جوشیدست
شامگه نیست زمین رخت عزا پوشیدست

پنجه مرگ چه بی رحم و گریبانگیر است
آه ای قوم بجنبید که فردا دیر است

فصل تف آمد و ما تشنه و خصم آسودست
تشنگی را بگذارید فرات آلودست

آب آغشته به ننگ است مبادا بخورید
سهم لبها همه سنگ است مبادا بخورید

هر نفس راوی مرگ است برون می ریزد
از بزاق دهن مرگ جنون می ریزد

شاخه ها چوبه دارند در این مرگ آباد
خانه ها مامن مارند در این مرگ آباد

وقت تنگ است مخسبید زجا برخیزید
گاه جنگ است مخسبید زجا برخیزید

مقصد ما در این جاده فرسودنهاست
تن ما زخمی از دشنه آسودنهاست

وای اگر در کمر جاده عمارت سازیم
یا که لنگر همه در بحر فنا اندازیم

درب خمخانه عشرت طلبی باز شده است
فصل گردن زدن آینه آغاز شده است

تیغ کین شهوت بوسیدن حنجر دارد
باز قابیل به کف دشنه و خنجر دارد

باز هم فصل کمین کردن قابیل آمد
دشنه ای باز به قصد تن هابیل آمد

ما همان زخمی از دشنه قابیل هستیم
نه قناری و نه بلبل که ابابیل هستیم

طبل جنگ است که آواز کند در این دشت
مرغ ثار است که پرواز کند در این دشت

دشنه بردار که سردار تو را می خواند
باره زین کن که علمدار تو را می خواندآهای آدم بزرگا این ماجرا رو دیدین؟
آهای آهای بچه ها این قصه رو شنیدین؟

قصه ی ازدواج جوونمرد پهلوون
قصه ی ازدواج دخت شاه پریون

یه روزی روزگاری یه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاری دخت ماه و شقایق

پدر می گفت پهلوون تو ای روز بهاری
قول میدی که تو هرگز اونو تنها نذاری؟

پهلوونه مکثی کرد چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت انگار دلش خیلی سوخت

پدر قهقهه ای زد چشم پدر درخشید
انگاری با این سوال خیلی چیزا رو فهمید

گفت که منتت رو به جون و دل خریدم
آهای آهای عزیزم چایی بیار دخترم

از توی آشپزخونه یکدفعه و خیلی زود
دختره با خجالت که شادی هم درش بود

قدم گذاشت به روی دیده های پهلوون
چایی گرفت جلوی جوونمرد قصه مون

وقتی سینی رو گرفت جلوی اون جوونمرد
پهلوون قصه مون با اون نگاش سوال کرد

«اگه اینو بفهمی اگه اینو بدونی
تو این دنیای خاکی من میرم تو می مونی

من میرم و تو دندون روی جیگر میذاری
بعد من این تویی که پرچم و بر میداری

و اونایی که امروز میخندن و زبونن
فردا که من نبودم قلب تو می سوزونن

برای بچه ی ما مادری و هم پدر
حالا جوابت چیه چیه جواب