 آخر؟

برای عشق پاکت یه پهلوون قابله؟»
دختره با نگاهش انگار جواب داد « بله»

بابای من سوال کرد مادر من جواب داد
چشم نرگس هر دو ابری شد و گلاب داد

پهلوون بانگاش گفت « دلم می خواد بدونی
تو گود این زمونه تو خیلی پهلوونی»

عقد این دو تا عاشق چقدر قشنگ و زیباست
اسم بابام اباالفظل اسم مامان فریباست

دو روز بعد عروسیش از باباجون جدا شد
بابای تازه داماد راهی جبه ها شد

می گن بابام دوید و زد از تو خونه بیرون
مادر نو عروسم دوید به دنبال اون

بابای تازه داماد دویدش و دویدش
مادر نو عروسم دیگه اونو ندیدش

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
یه پهلوون تو جبهه فرشته ای تو خونه

پهلوونه تو جبهه تفنگ گرفت به دستش
فرشته توی خونه به پای اون نشستش

پهلوونه تو جبهه حماسه ها آفرید
فرشته توی خونه خواب تشنگی رو دید

خواب دیدش توی باغه نشسته روی تخته
پرنده ای تو قفس به شاخه ی درخته

خواب می دیدش پرنده نفس نفس میزنه
آب دونه داره اما تن به قفس میزنه

مامان جونم توی خواب سوی قفس دویدش
بابام میون دشمن نعره ز دل کشیدش

انگار یه دستی از غیب در قفس رو وا کرد
دشمن سر بابا رو از بدنش جدا کرد

یکدفعه اون پرنده از تو قفس پریدش
رفت و رسید به خورشید مامان دیگه ندیدش

بابای بی سر من می خورد هی پیچ و تاب
همین جا بود که مادر یهو پریدش از خواب

مامان پریدش از خواب با یک دل پر از درد
بابا جونو صدا زد گریه کرد و گریه کرد

با گریه گفت:« پهلوون پهلوون آهای آهای
همون وقتی که رفتی فهمیدم که نمی آی

فهمیدم که نمی آی آهای آهای شنفتی؟
خواستگاریم یادته با اون نگات چی گفتی؟

وقتی بابام بهت گفت تو اون روز بهاری
قول بدی که تو هرگز من و تنها نذاری

سکوتتو یادته؟یادته مکثی کردی؟
اونجا بودش که گفتم میشه که بر نگردی

فهمیدم که پهلوون مرد جهاد و جنگه
راضیم اما دلم بی قراره و تنگه»

سلام بدیم به اون دل که تنگ و بی قراره
صبری کنید جوونا قصه ادامه داره

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه
پهلوونه قصه رو آوردنش به خونه

مامان نشست کنارش باباجون و نگاش کرد
با اون نگاه نازش بابا جون و صداش کرد

با اون نگاش می پرسید بالاخره اومدی؟
با اون نگاش می گفت : « چقدر خوشگل شدی؟

چقدر خوشگل شدی اومدی خواستگاری؟
دیگه باید قول بدی من و تنها نذاری»

با چشماش اینجوری گفت:« پهلوون آهای آهای
چیزی بگو جوونمرد مگه منو نمی خوای؟»

با دیده بوسه میزد به پیکر پهلوون
چشاش به کاغذی خورد توی جیب پهلوون

یه کاغذ سوخته رو دیدش تو جیب بابا
با این جمله ی زیبا دوست دارم فریبا

فرشته ی عزیزم همسر بی قرارم
حالا بهت قول میدم تو رو تنها نذارم

این بار مامان سوال کرد بابای من جواب داد
آهای آهای جوونا بوی گلاب نمیاد؟

فکر نکنین جوونا که این آخر کاره
تا این بوی گلاب هست قصه ادامه داره

بیاین با هم ببینیم تو گود این زمونه
کیه که پهلوونه؟کیه که پهلوونه؟!

بعدش بگیم پهلوون خیلی خیلی نوکریم
می پرسین برای چی؟ برای این ...... بگذریم!!! اتل متل راحله
اخموي بي حوصله
مامان چرا گفت بگير
از پدرت فاصله

دلش هزار تا راه رفت
بابا خسته كاره ؟
مامان چرا اينو گفت ؟
بابا دوستش نداره ؟

بايد اينو بپرسه
اگه خسته كاره
پس چرا بعضي وقتا
تا نيمه شب بيداره ؟

نشونه بيداريش
سرفه‏هاي بلنده
شش ماه پيش تا حالا
بغض مي كنه ، مي خنده

شايد اونو نمي خواد
اگه دوستش نداره
پس چرا روي تختش
عكس اونو ميذاره ؟

با چشماي مريضش
عكس و نگاه ميكنه
قربون قدش ميره
بابا ، بابا مي كنه

با دست پر تاولش
آلبومي رو كه داره
از كنار پنجره
ور مي داره مي آره

با ديده پر از اشك
آلبومو وا مي كنه
رفيقاي جبهه رو
همش صدا مي كنه

آلبوم عكس بابا
پر از عكس دوستاشه
عكسي هم از راحله ست
تو بغل باباشه

با ديدن اون عكسا
زنده مي شه، مي‏ميره
با ياد اون قديما
بابا زبون مي‏گيره

قربون اون موقع‏ها
قربون اون صفاتون
دست منم بگيرين
دلم تنگه براتون

از اون وقتي كه بابا
دچار اين مرض شد
مامان چقدر پير شده
بابا چقدر عوض شد

مامان گفته تو نماز
برا بابات دعا كن
دستا تو بالا ببر
تقاضاي شفا كن

ديشب توي نمازش
واسه باباش دعا كرد
دستاشو بالا برد و
تقاضاي شفا كرد

نماز چون تموم شد
دعا به آخر رسيد
صداي گريه‏هاي
مامان تو خونه پيچيد !

دختركم كجايي؟
عمر بابا سر اومد
وقت يتيم داري و
غربت مادر اومد

دختركم كجايي؟
بابات شفا گرفته
رفيقاشو ديده و
ما رو گذاشته رفته

آي قصه قصه قصه
يه دستمال نشسه
خون سرفه بابا
رو اين پارچه نشسته

بعد شهادت او
پارچه مال راحله‏ست
دختري كه در پي
شكست يک فاصله‏ست

كنار اسم بابا
زائر كربلايي
يه چيز ديگه‏م نوشتن
شهيد شيمياييشهر پیغمبر پر از بیداد شد
آسمان لبریز از فریاد شد
 
نخل ها بر سینه و سر میزدند
طائران عرش پر پر میزدند
 
چشم جبریل امین مبهوت بود
غرق ماتم عالم لاهوت بود
 
کینه توزی را عجب آموختند
قلب مادر را به طفلش دوختند
 
آن در و دیوار گلگون گشت وای
فرق حیدر (ع) غرق در خون گشت وای
 
ضرب سیلی دیده ای را تار کرد
مجتبی (ع) با زهر آن افطار کرد
 
با غلاف تیغ بازویی شکست
شمر روی سینه مولا(ع) نشست
 
روی مه را جوهر نیلی زدند
دختری در کربلا سیلی زدند
 
درب بیت وحی را افروختند
خیمه اهل حرم را سوختند
 
از دل زهرا(س) برون شد بوی عود
بوی یاس و آتش و اسپند و دود
 
میخ در ، پهلوی محسن را درید
تیر شد ، بر حنجر اصغر رسید
 
تیغ را قنفذ در عالم تاب داد
دست عباس(ع) علی(ع) در شط فتاد

کیست زهرا (س) آسمانی در سجود
بوسه دستاس بر دستی کبود

عادیان، زین سو و آن سو آمدند
بند بر دستان دست حق (ع) زدند
 
دست حق (ع) در بیعت زنجیــر شد
شیر حق (ع) بین دو صد خنزیر شد

گنبد نیلی ، گریبـــــــــــــان چاک زد
عصمت حق(س) را عدو بر خاک زد

فاطمه(س)  یعنی زدن در کوچه ها
مادری را پیش چشم بچه ها
 
چشم عالم لب به لب الماس شد
خاک یثرب مست بوی یاس شد

عالمی خاموش و بی مهتاب گشت
ارغـــوان رخ ، ماه عالمتــــاب گشت
 
عرش حق هم زین جفا در هوش شد
ذوالفقار مرتضی(ع) بیهـــــــــوش شد

کیست زهرا(س) یکه یار مرتضی(ع)
هم زره، هم ذوالفقار مرتضی(ع)
 
آه زهرا(س) نعره های حیدر(ع) است
نِی که دختر، مادر پیغمبر(ص) است

روضه رضوان به زیــــــــــر پای اوست
سینه غم چاک ، از غم های اوست
 
چشم عین الله گریان امشب است
بعد از این ام ابیها زینب(س) است
 
گفت حیدر (ع) ای تمام جان من
طفل و بازویت بلاگردان من
 
قامتم را ای وجودت قائمه
کلِّمینی کلِّمینی فاطمه
 
فاطمه(س)چشمان خود را باز کرد
با نگه روی علی(ع) را ناز کرد
 
دست حیدر(ع) را گرفت آن نازنین
گفت ای مولا امیرالمؤمنین
 
هرچه گویی من اطاعت میکنم
غم مخور، خود با تو بیعت میکنم
 
فاطمه(س) گردد بلاگردان تو
هستی زهرا(س) فدای جان تو

گرچه میدانی تو نیّت های من
یا علی(ع) بشنو وصیت های من
 
غسل ده ، من را به زیر پیرهن
صبر کن در بستن بند کفن
 
ای امیرالمؤمنینم ، بوتراب
جای من شب پیش طفلانم بخواب
 
جان فدایت ای پناه عالمین
جان تو، جان حسن(ع) جان حسین(ع)

یا علی(ع) پیش حسینم (ع) وقت خواب
جای زهرا (س) کاسه ای بگذ