ر آب
 
چادری پنهان درون خانه کن
جای من موهای زینب (س) شانه کن
 
جان زهرایت(س) علی(ع) جان، جای من
بوسه بر چشمان عباسم(ع)بزن
 
یا علی(ع) شب بر سر قبرم بمان
هل اَتی بر کوثرت یاسین بخوان
 
گفت و گفت و دیدگان بر هم گذاشت
هل اَتی را غرق در ماتم گذاشت
 
چاره ساز عالمی بیچاره شد
کوثر و دخّان ز قرآن پاره شد
 
یاس گلگون علی (ع) چون جان سپرد
نِی که زهرا(ع) ، بل علی (ع) افتاد و مرد
 
شاپرکهاییم و خاکستر شدیم
وای مردم، وای، بی مادر شدیم
 
جای سیلی تا ابد بر روی ماست
تا قیامت میخ در پهلوی ماست
 
ردّ خون سینه ات بر جاده است
خاک چادر، مُهر هر سجاده است
 
آه مادر ،کودکانت خسته اند
چشم بر دست کبودت بسته اند
 
ای که عَجِّل گفتی و مرگت رسید
عَجِّلی گو تا فرج آید پدیداتل متل یه مادر
عین غنچه شب بو
یه مادر فداکار
اما یه کم دروغگو!

یه ساعتی می گذره
دست می کشه رو سرم
بهم میگه بیداری؟
یا خوابیدی دخترم؟

لابد می پرسید چرا
عین گل شب  بوئه
سر زنشش می کنین
چون یه کم دروغ گوئه!

دوباره و سه باره
وقتی جواب نمی دم
نوازشم می کنه
فکر می کنه خوابیدم

عین گل شب بوئه
چون تا سحر بیداره
ولی دروغ دروغی
چشاشوهم میذاره

بلند می شه از توجا
از اتاق بیرون می ره
شاید میخواد مادرم
بره وضو بگیره

بلند می شم دزدکی
به دنبال اون می رم
تا دستشو بخونم
تا مچشو بگیرم

رو سری رو مادرم
روی سرش کشیده
تا که بابام نفهمه
نصف موهاش سفیده

می ره توی اتاق خواب
رو به روی آیینه
روی زردش رو مادر
تو آیینه می بینه

با دست پینه دارش
کشو رو وا می کنه
عطر بابام تو دستش
رضا ،رضا ،میکنه

نگاه ناز مادر
یواشی می ره بالا
تا بالای آیینه 
تا روی عکس بابا

رضا اسم بابامه
مامان خیلی می خوادش
جنازشو بغل زد
ولی میگه میادش

مامان همیشه می گه
که بابا بر می گرده
ولی بعضی آدما
می گن که قاطی کرده

بهش می گه رضا جان
غصه نخور عزیزم
منو حبیبه خوبیم
نمی گه من مریضم

ادکلن بابا رو
درشو وا می کنه
می ذاره روی قلبش
خدا،خدا، می کنه

بهش می گه رضا جان
وضع زندگی خوبه
نمی گه لای چرخ
زندگی صد تا چوبه 

عطرشو بومی کنه
دو چشمشو می بنده
اون مادر دروغگو
زور زورکی می خنده

نمی گه که واسه کار
تا کجاها که رفته
نمی گه چند وقتیه
دیسک کمر گرفته

یهو مامان هول می شه
روی زمین می شینه
تا که بابا قامت
خمیدش رونبینه

دست می ذاره رو چشماش
از توی دست سردش
عطر بابا می ریزه
روی چهره زردش

نمیگه صاحب خونه
اجاره خونه می خواد
یا که سرش داد زدن
تو ساختمون بنیاد!

می زنه زیر گریه
بوی عطر بابا جون
با بوی عطر شب بو
می پیچه توی خونمون

مامان نمی گه دادگاه
حکم تخلیه داده
تا که یهو می فهمه
چشماش اونو لو داده

تموم عالم امشب
مست گل شب بوئه
انگار همه فهمیدن
مادرم دروغ گوئهاتل متل گم شدم تو این جاده باریک
دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون
دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش فرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام
برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده
قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم
دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه
بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟

باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟
یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟
تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست
حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن
که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم
میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه
به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد
یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون
که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون رو بستیم
یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن
اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده
نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

آرزوهای ما شد همش خیالات خام
تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده
همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت
کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادتآی قــصــــه قــصــــه قــصــــه
نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه
یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده
روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه
یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده
یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه
کـــه چــادرش خــاکیـــــــه
روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه
دست میذاره رو زانــــــــوش
زانـــــوشــــو هی میمالــــه
تندتند میـگه یا علــــــــــــی
درد میــــــکشـــــه مینالــــه
شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده
صــــورت خیــس و گلفـــــام
دست میکشه روی قبــــــــر
قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام

آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر 
با دستـــــــــای ضعیـفــــش
قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد 
دست میکنه تـــو کیفـــــش
از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه 
خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون
میـــــــذاره روی اون قبــــــــر
بــهش  میگه  مادرجـــــــون
به قربـــون بـی کسیـــــــــت
چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟
پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی
پــای کــــی سر میــــذاری؟
بابات کجاســـت عزیــــــزم؟
بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟
حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم
منــــــم جـــــــای مـــــــادرت
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم
نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی
راست میگم عزیزم!
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم
نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی
بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود
بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه
ســـــرش رو تکون میـــــــده
درمیـــــــاره یــه عکســــــی 
از کیفش نشــــــون میــــده
عکســـــو میبوسـه و بــــــعد 
میــــــــذاره  روی  ســـــرش
عکـــــــس بچـه خوبــــــــش 
عــــکس علــــــــــی اکبرش
تو هم عین بچّــــه مــــــــی 
بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود 
بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
همون که آخرین بــــــــــــــار 
وقتــــــی که ترکـــــم می کـرد
نذاشت بـــرم دنبالـــــــــــش
گفت که مامان تــو برگـــــرد
بــــــــــرو  کنــــــــــــــار  بـابـا
 نمــــــی تونــــــه راه بیـــــاد
من خودم دارم میـــــــــــــرم 
اونــــــه که تو رو مـــی خواد
گریه ش یهــــو بند میــــــــاد 
فکــــ