مى كند كه عليرغم تاءكيد و سفارش پيامبر خدا(ص) دربـاره امـيـر مـؤ مـنـان و جـانشينى آن حضرت ، مسلمانان پس از آن حضرت به گمراهى افتاده و بـازيچه دست سياست بازان شدند؛ بگونه اى كه امامت امت از مسير خود خارج و حكومت اسلامى از مدار خود منحرف گشت .
فـاطـمه زهرا(س)  برغم مواجه شدن با ناجوانمرديها و پيمان شكنيها از سوى بيشتر صحابه از بـاز گـردانـدن حـق بـه مـسـيـر خـود نـاامـيـد نـشـد و بـا تحمل رنج و مشقت فراوان تلاش ‍ گسترده اى را براى اثبات حقانيت على (ع) و مقبوليت عمومى و تـرغـيـب مـردم بـراى پـذيـرش امـامـت آن حـضـرت آغـاز كـرد كـه در ايـن فـصـل بـه برخى از آنها اشاره خواهد شد. اما قبل از پرداختن به اين تلاشها، لازم است به اين سـؤ ال اسـاسـى پـاسـخ داده شـود كـه مـقـبـوليـت عـمـومـى و پـذيـرش ، اقبال و تمكين مردم چه نقشى در حكومت اسلامى دارد.مقبوليت يا مشروعيت 
شـكـى نـيست كه در اسلام ، حقانيت و مشروعيت ولايت از جانب خداوند است و مشروعيت آن بستگى به پذيرش و اقبال و تمكين مردم ندارد. ولى پذيرش عمومى مردم نسبت به حكومت از اجزاء اصلى آن اسـت زيـرا تـا مردم نپذيرند، حكومتى شكل نمى گيرد و هيچ امام و ولىّ مشروعى قادر به اجراى برنامه ها و اهداف خود نخواهد بود.
در اسلام مردم مكلّف و مؤ ظف به پذيرش حقّ و پيروى از ولى امر و حمايت از حكومت الهى او هستند، ولى واقـعـيـت اين است كه اگر آنان در برابر دين خضوع نكنند و با آن به مخالفت برخيزند، حـكـومـت ديـنـى بـر پـا نـمـى شـود.(18) مـخـالفـان ديـن در طـول تـاريـخ بـا انـبـيـا بـه مبارزه برخاستند و عده اى از آنان را به شهادت رساندند. ايران قـبـل از انـقـلاب اسـلامـى نـيـز ايـنـگـونـه بـود و دو هـزار و پـانـصـد سـال بـه هـمـيـن روش پيش رفت . از اين رو وقتى مردم نخواهند، حكومت دينى وجود خارجى نخواهد داشت و حاكم اسلامى قدرتى نخواهد يافت گرچه به مشروعيت او با اين عدم پذيرش خدشه اى وارد نمى شود.
نـقـش مـردم بگونه اى است كه اگر امام على بن ابى طالب (ع) نيز در راءس حكومت باشد ولى مـردم او را حـمـايـت نـكـنـنـد حـكـومـت آن حـضـرت سـقـوط مـى كـنـد؛ چـنـانـكـه تـحـمـل نـكـردنـد و بـا بـرپـايـى نـظـام عـلوى ، سـه جـنـگ داخـلى بـر آن حـضـرت تـحميل شد و در نهايت حضرت امير(ع) را به شهادت رساندند. ولى پس از آن حضرت امويان ، مروانيان و عباسيان با حمايت مردم به حكومت رسيدند.
ايـنـكـه گـفـتـه مـى شـود در ايـران دو هـزار و پـانـصـد سـال سـلطـه شـاهنشاهى بود با اينكه بجز ساسانيان ، اشكانيان ، قاجاريان و پهلوى سلسله هـاى ديـگـرى هم در ايران حكومت مى كردند؛ از قبيل امويان ، مروانيان و عباسيان ، از اين جهت است كـه ايـنـان نـيـز هـمـان اهـداف و سـيـاسـتـهـاى سـلسـله شـاهـنـشـاهـى دو هـزار و پـانـصد ساله را دنبال مى كردند.
پـس از مـظـلومـيـت امـام مـجـتـبـى (ع) بـه واسـطـه عـدم يـارى مـردم و تحميل صلح بر آن حضرت ، معاويه بر كرسى خلافت نشست . در روز مراسم رسمى سلام ، عده اى بـر او وارد شـدنـد و گـفـتـند: (السَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفَةَ رَسُولِ اللّه . اَلسَّلام عَلَيْكَ يا اَميرَ الْمُؤْمِنين . ولى وقتى عمرو بن عاص وارد شد خطاب به معاويه گفت :
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمَلِك !
درود بر تو اى پادشاه !
يعنى : معاويه ! تو قيام كردى كه خلافت و امامت و دين را به صورت سلطنت درآورى و با حمايت مردم چنين كردى !
ديگران شايد حقيقت مطلب را نمى دانستند و يا جسارت لازم را نداشتند، آنگونه سلام دادند، ولى عـمـرو عاص كه خودش در نقشه پليد سياسى بود، آگاهانه گفت : (اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمَلِك !) در اين هنگام ، معاويه و عمرو عاص ، با اذعان به دستيابى به هدف خود، هر دو لبخند زدند.
البـتـه بـايـد تـوجـه داشـت كـه عـدم پـذيـرش حكومت امير مؤ منان (ع) از سوى مردم هرگز به مشروعيت آن لطمه اى نزد و حكومت معاويه نيز با راءى مردم مشروعيتى به دست نياورد.
اگـر زمـانـى فـرا رسـد كـه مردم مشروعيت حكومت و حاكم را نيز به اعتبار راءى خودشان ببينند، فاجعه اى عظيم رخ خواهد داد و به يقين مصداق آيه كريمه مى شوند كه فرمود:
اَفَرَاءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ وَ اَضَلَّهُ اللّهُ عَلى عِلْمٍ.(19)
آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اينكه شايسته هدايت نيست)  گمراه ساخته است .
اگـر انـسانى با ابراز اين عقيده خود را در سطح الوهيت قرار دهد و با ابراز راءى خود، انگيزه الوهـيـت و مـشروعيت بخشيدن به خويش داشته باشد، مصداق اين آيه كريمه خواهد شد. از اين رو در چـنـيـن شرايطى كه مردم سر از اطاعت از امام حق برتافته اند و خود را صاحب اختيار مطلق مى دانند، اگر رهبرى به دست امام على بن ابيطالب (ع) هم باشد، شكست مى خورد.نقش و راه اقبال مردم
حـضـرت ابـراهيم (ع)، به مشكل عدم اقبال مردم به حكومت حق توجه داشت . از اين رو، به خداوند عرض كرد: خدايا! من و دودمان انبياء ابراهيمى ، همه در اين رسالت سهيم هستند. ما بت شكنيم . ما از هـيـچ قـدرتـى تـرس نـداشـتـه و نـداريـم و فـرعـونـيـان امـواج آتـش را افـروخـتـنـد و مراحل ابراهيم سوزى را به راه انداختند. در همه اين شرايط تنها تسليم اراده تو بودم . ملكوت آسمان ها و زمين را به ما نشان دادى .(20) بنابراين ، ما از جان عالم باخبريم ، با تبر بتها را در هم مى كوبيم و به آتش نيز مى رويم و از آن نمى ترسيم و توان انجام همه اينها را در خـود مـى بـيـنـيـم ، ولى حقيقت اين است كه تنها با ارتباط داشتن با ملكوت و توان بت شكنى نمى توان حكومت كرد. و بايد حمايت خلق خدا را نيز داشته باشيم . بدين جهت فرمود:
رَبَّنا إِنّى اءَسْكَنْتُ مِنْ ذُرّيَتى بِوادٍ غَيْرِ ذى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الُْمحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلوةَ فَاجْعَلْ اءَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوى اِلَيْهِمْ.(21)
پـروردگـارا مـن بـعـضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علف ، در كنار خانه اى كه حرم توست ، ساكن ساختم تا نماز را بر پا دارند، تو دلهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز.
اگر شخصيت بى نظيرى مثل حضرت ابراهيم خليل (ع) هم بخواهد حكومت داشته باشد، بايد از خدا بخواهد كه (مردم)  با او بـاشـنـد. حـكـومـت ، حـكـومـتـى اسـت كـه مـردم او را هـمـراهـى كـنـنـد. اگـر مـردم بـا خليل خدا نباشند، آن حكومت شكست مى خورد. تا مردم و جمهور حكومتى را نپذيرند، حكومت نيست . در غير اين صورت ، فقط يك سلسله معارفى خواهد بود كه در كتابها نوشته مى شود.
مردم نيز به هر كسى گرايش نمى يابند. مردم را مى توان با زر و زور و تزوير چند صباحى بـه خـدمـت گـرفـت ولى تاكنون تاريخ نشان داده است كه در هر كشورى كه زور و فشار حاكم گـرديـده ، پـس از مـدتـى اخـتـلافـهـا، درگـيـريـهـا و در نـهـايـت كـودتـا را بـه دنـبـال داشـتـه اسـت ؛ زيـرا مـردم ، چـوب ، خشت و آجر 