 در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر نشسته بود؛ با مردم سخن گفتند و آنان را نسبت به خطر انحراف از ولايت آگاه كردند، ابوبكر كه جوابى براى گفتن نداشت و خود را محكوم مى ديد مسجد را ترك كرد، به خانه رفت و تا سه روز بيرون نيامد.(92)
عـلى (ع) نـيـز در اين مدت براى اتمام حجت شبانه همراه با فاطمه زهرا(س)  و حسن و حسين (ع) بـه در خـانـه مـهـاجـر و انـصـار مـى رفـتـنـد. فـاطـمـه (س)  از آنـان مـى خـواست على (ع) را در بازستانى حقش از غاصبان يارى دهند. اما كسى او را يارى نكرد.
پس از سه روز توطئه گران اين وضعيت را به ضرر خود ديدند. به سراغ ابوبكر رفتند و او را از خـانـه خـارج كـردنـد. عمر با شمشيرى آخته پيشاپيش ابوبكر راه مى رفت و به اجبار، دست مردم را به عنوان بيعت در دست ابوبكر مى گذارد.(93)
گـرچـه كودتاگران توانستند با ايجاد جو اختناق از بيشتر مردم براى ابوبكر بيعت بگيرند امـّا عـده كـمـى از مـهـاجـر و انـصـار هـمچنان از بيعت با ابابكر سرپيچى كردند و به على (ع) وفـادار بـودنـد. ولى آنـچـه بـراى غاصبان بيشتر اهميت داشت اين بود كه على (ع) حاضر به بيعت نشده بود و اين عمل براى قدرت حاكمه بس خطرآفرين بود.
شب هنگام سران نفاق به مشورت پرداختند و تصميم گرفتند كه چون روز برآيد، ابوبكر به مسجد برود و مردم را فراخواند. آنگاه على (ع) را به مسجد احضار كنند و از او بيعت بگيرند. و ايـن پـيـش بـيـنـى را نـيـز كـردنـد كـه اگـر على (ع) از آمدن به مسجد امتناع ورزيد، به وسيله (قُنفُذ) كه مردى خشن ، تندخو و در عين حال متهوّر و جسور بود، او را به اجبار بياورند.
روز بعد چنانكه پيش بينى كرده بودند، حضرت على (ع) حاضر به آمدن به مسجد و بيعت با ابـابـكـر نـشـد و فـرمـود: سوگند ياد كرده ام كه تا قرآن را گردآورى و تنظيم نكنم از خانه خارج نشوم و عبا بر دوش نيفكنم .(94)
طـبـق قـرار قـبـلى ، قـنفذ و دار و دسته اش كه از رجّاله هاى مدينه بودند، به درِ خانه على (ع) آمدند. قُنفذ كوبه در را به صدا درآورد. فاطمه (س)  به پشت در آمد. او اجازه ورود خواست ولى حضرت زهرا(س)  رخصت نداد.
قُنفذ فرياد زد: اى على ! خليفه پيامبر تو را مى خواهد!
على (ع) فرمود: چه زود به پيامبر خدا(ص) دروغ بستيد!
اين سخن را به ابوبكر رساندند و او سخت لرزيد ولى عمر از ابوبكر خواست تا دوباره قنفذ پيام را تكرار كند و او را براى بيعت دعوت نمايد. ابوبكر با تشجيع و تحريك عمر، قُنفذ را فرمان داد تا ديگر بار پيامش را به على (ع) برساند. قنفذ نيز رفت و با صداى بلند گفت : اى على ! خليفه پيامبر تو را براى بيعت احضار كرده است !
على (ع) فرمود: سبحان الله ! ابو بكر مدّعى احراز مقامى است كه در شاءن او نيست !
رد و بـدل شـدن گـفـتـگـو و جـوابـهـاى متقن على (ع) سبب ايجاد ولوله در ميان جمعيت شده بود و مـطـالب فـرامـوش شـده اى را بـه ذهـن آن نـامـردمـان مـتـبـادر مـى كـرد. عـمـر ديد اگر كار بدين روال ادامه يابد، وضع دگرگون خواهد شد؛ از اين رو خود وارد صحنه شد و فرياد زد:
بيرون آييد! و گرنه خانه را به آتش خواهم كشيد.
فاطمه (س)  پرسيد: مگر چه شده است ؟
على و عباس و بنى هاشم بايد به مسجد آمده با خليفه بيعت كنند!
كدام خليفه ؟ امام مسلمانان هم اكنون درون خانه نشسته است .
از اين لحظه امام مسلمانان ابوبكر است كه مردم با او در سقيفه بنى ساعده بيعت كردند.
اگر نيايد چه خواهيد كرد؟
خانه را با ساكنانش به آتش مى كشيم !
عمر مى خواهى خانه ما را آتش بزنى ؟
آرى (95)
مردم گفتند: او دختر پيامبر خداست !
هر كه مى خواهد باشد. من از دختر پيامبر باكى ندارم !(96)
آنگاه دستور داد هيزم آوردند و درب خانه زهرا(س)  را آتش زد و سپس با لگدى كه بر درب نيم سـوخـتـه زد، درب از هـم گـشـوده شـد و زهـراى اطهر(س)  كه پشت در بود بين در و ديوار قرار گرفت .
سينه اى كز معرفت گنجينه اسرار بود
كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود(97)
عـمـر در حـالى كـه دسـتـى بر تازيانه و دستى بر شمشير داشت وارد خانه شد. فاطمه (س)  فـريـاد خود را به (يا ابتاه ، يا رسول الله)  بلند كرد. عمر غضب آلود غلاف شمشير را بر پـهـلوى فـاطـمـه زهـرا(س)  فـرود آورد، چـنـانكه استخوان پهلوى حضرت شكست و محسنش سقط شـد.(98) دخـت پـيـامـبـر(ص) كـه ديـگـر تـاب تحمّل درد را نداشت بر زمين افتاد و ناله كنان فرمود:
(يا فِضّةُ إ لَيكِ فَخُذِينىِ! فَقَدْ وَاللّهِ قُتِلَ ما فِى اَحْشائِى مِنْ حَمْلٍ(99)
اى فضّه ! مرا درياب . به خدا سوگند، فرزندى كه در شكم داشتم كشته شد.
در اين هنگام على (ع) كه اين جسارت عمر را ديد جلو آمد و گريبان او را گرفت ، بر زمين كوفت و چـنـان بـينى و گردن عمر را بهم مى فشرد كه چيزى به كشتن او باقى نمانده بود. اما سخن پيامبر(ص) را به ياد آورد كه او را به صبر و بردبارى فراخوانده بود. از اين رو فرمود:
اى پـسـر صهّاك !(100) به خدائى كه محمد(ص) را به پيامبرى گرامى داشت ، اگر تـقـديـر و فـرمـان الهـى نـبـود هـر آيـنـه درمـى يـافـتـى كـه نـمـى تـوانـى بـه خـانـه مـن داخل شوى .
عـمـر كـمـك طـلبـيـد، گروهى از رجّاله ها به خانه وارد شدند و بر على (ع) ازدحام كردند و آن حضرت را گرفتند و كشان كشان به طرف مسجد بردند.(101)
فـاطـمـه (س)  كـه ناظر آن واقعه دردناك بود، به سختى خود را به على (ع) رساند، دست در دامـن آن حـضـرت افـكـنـد و مـيـان او و آن گـروهِ از خـدا بـى خـبـر حـايـل شـد. عـمـر از قـُنفُذ خواست تا دست زهرا(س)  را از دامان على (ع) كوتاه كند. قُنفُذ نيز آن چـنـان بـا تـازيـانـه بـر بـازوان زهـراى اطـهـر(س)  زد كـه از شـدّت ضـربـه دُمـلى ايـجـاد شد.(102) چنانكه مرحوم آية الله غروى اصفهانى در اين باره سروده است :
وَالاََثَرُ الْباصٍِّ كَمِثْلِ الدُملُجِ
صِ عَضُدِ الزَهْراءِ اَقْوَى اگُجَجِ
و اثـر (ضـربـت)  كـه مـانـنـد دُمـلى در بـازوى زهـرا بـر جـاى مـانـد، مـحـكـمـتـريـن دليل است .
وقتى على (ع) را وارد مسجد كردند، حضرت به قبر پيامبر خدا(ص) كه رسيد اين آيه را قرائت فرمود:
يَا بْنَ اُمَّ اِنَّ القَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِى و كادُوا يَقتُلُونَنِى (103)
فرزند مادرم ! اين گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند و نزديك بود مرا بكشند.
چون حضرت امير(ع) نزد آنان رسيد، عمر از او خواست تا با ابوبكر بيعت كند!
عـلى (ع) فـرمـود: من به خلافت سزاوارترم . با شما بيعت نخواهم كرد و اين شماييد كه بايد با من بيعت كنيد.
عمر گفت : تو را رها نخواهم كرد تا بيعت كنى !
عـلى (ع) فـرمـود: عمر! پستان را بدوش ، تا سهمى عايدت گردد. امروز گره خلافت را براى وى محكم ببند تا فردا براى تو بازگرداند. به خدا سوگند، كه بيعت نخواهم كرد.
عمر گفت : در اين صورت گردنت را خواهم زد!
عـلى (ع) فـرمـود: اگـر چـنـيـن كـنـيـد، بـنـده خـدا و بـرادر پـيـامـبـر را بـه قتل رسانده ايد!
عمر گفت : بنده خدا آرى ، اما برادر رسول خدا خير!(104)
فاطمه زهرا(س)  نيز كه بر اثر ضربت دشمن بيهوش بر زمين افتاده بود؛ چون چشم گشود و على را نديد از فضّه پرسيد: على كجاست ؟
فـضـه گـفـت : عـ