ازاينكه دختر باشد يا پسر، از اسلاف خود ارث مي برد و روايت مورد استناد ابي بكر خبر واحدي بيش نيست كه جز خليفه راوي ندارد و هرگز نمي توان با چنين روايتي عمومات قرآني را تخصيص زد. به عبارت ديگر ميراث از احكام مصرّح و عام است كه كتاب الله بدان ناطق است و روايت ابي بكر به فرض صحّت خبر واحد و قطع نظر از مشخصات راوي، اگر شرايط و قراين حاليه و موقعيّت زمان و مكان و بحران امر خلافت را هم در نظر بگيريم كمترين اعتباري براي آن خبر نمي توان در نظر گرفت. نه تنها از نظر شيعه بلكه از ديدگاه بسياري از محقّقين عامّه كه تخصيص كتاب الله را با خبر واحد جايز نمي دانند. به هر حال با توجّه به شرايط پيشگفته، حضرت زهرا(عليها السلام) مصمّم به ميدان آمد تا از حريم دين دفاع كند كه از مسأله فدك فراتر و مهم تر بود. دفاع زهرا و شكايت به جمع عمومي

     پس از آنكه ابوبكر به استناد روايتي به تصرف فدك اقدام كرد و وكيل فاطمه زهرا(عليها السلام) را خلع يد نمود و آن حضرت از اين اقدام آگاه شد، چادر بر سر افكند و با جمعي از زنان بني هاشم راهي مسجد گرديد و اين در حالي بود كه ابوبكر در جمع مهاجر و انصار حضور داشت. آنگاه پرده اي زدند و زهرا(عليها السلام) ناله اي از دل برآورد كه همه اهل مسجد به گريه افتادند. سپس اندكي درنگ كرد تا صداي گريه فرونشست و آغاز سخن نمود و خطبه غرّايي ايراد فرمود و از نعمت رسالت حضرت محمّد(صلي الله عليه وآله) و فلسفه احكام آسماني سخن گفت، آنگاه در مورد خطر رجعت به جاهليّت به مردم هشدار داد و در فرازي از آن خطابه تاريخي مسأله ميراث خود را از رسول خدا عنوان كرد و محروميّت از ارث پدر را حكم جاهليّت خواند و مردم را مورد نكوهش قرار داد كه چرا در برابر اين جريان سكوت كرده اند؟! گفت: «هيهات، مسلمانان! اي پسر ابي قحافه چرا من از ارث پدر محروم شوم؟ آيا خداوند گفته تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟! چه حكم ناروايي آوردي و گستاخانه به قطع رحم دست يازيدي و عهد و پيمان شكستي! كتاب خدا پيش روي شماست و به عمد به آن پشت پا زديد و به دور افكنديد. خداي عزّوجلّ مي فرمايد: { وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ...} و در داستان يحيي و زكريا مي گويد: { فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً}28 و نيز مي فرمايد: { يُوصِيكُمْ اللهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ...} و همچنين فرمود: { إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبِينَ...}29

     و شما پنداريد كه من بهره و ميراثي از پدر ندارم! آيا خداوند آيه اي را به شما اختصاص داده و پدر مرا از حكم آن استثنا كرده است؟ يا مي گوييد: (ما اهل دو ملت ايم) اهل دو ملّت از يكديگر ارث نمي برند؟! آيا من و پدرم از اهل يك ملّت و دين نيستيم؟! آيا شما به خاصّ و عام قرآن از پيامبر داناتريد؟! و...30

     چنانكه ملاحظه مي كنيم: تمام تكيه سخن دختر گرامي پيغمبر اين است كه چرا خليفه و يارانش كتاب خدا را ناديده گرفته اند و به احكام جاهليّت رجعت نموده اند. در حقيقت فدك بهانه است براي مسأله اي مهم تر و آن اعتراض به زير پا گذاشتن آيات صريح قرآن با دستاويز روايتي مجهول كه جز خليفه راوي ندارد. در حالي كه چند صباحي بيش از رحلت آن حضرت نگذشته و جريان هاي روز، اسلام و مسلمين را با شتاب به جاهليت منسوخ پيشين سوق داده است و اگر در لحظات نخستين غيبت پيغمبر چنين رجعتي آغاز گردد، آينده تاريخ چه خواهد شد؟! و اين بود رسالت فاطمه زهرا(عليها السلام)در دفاع بي وقفه از آييني كه پدرش بنيان نهاده و احكامي كه پي افكنده و بايد براي آينده بشريت تا رستاخيز جاودانه بماند.

     دفاعيّه زهرا(عليها السلام) هر چند در آن لحظه ها در بازگرداندن حق او بي اثر ماند و ابوبكر همچنان در تصرف فدك پاي فشرد امّا در وجدان ها و بستر تاريخ اسلام تأثير عميق برجاي نهاد. حقايقي را روشن كرد. مطالب زير پرده اي را افشا نمود و خط و نشان ها را نقش بر آب ساخت. پرده از چهره سياستمداران حاكم برافكند. به همگان آموخت كه چگونه بايد از حريم دين و قرآن و ولايت دفاع نمود و به حركت بي امان ادامه داد و با اعراض از دستگاه خلافت و مهجور ساختن آن با مبارزه منفي و وصيت به عدم حضور غاصبان در نماز و تشييع جنازه و دفن و مزارش اين طرح مقدس را تكميل نمود و اين پرسش همواره پيش روي انسان هاست كه چرا دختر گرامي پيامبر شبانه دفن شد و قبرش در اختفا ماند؟! 

لأيّ الأمور تدفن سرّاً                 بنت خير الوري وتعفي ثراها

 حديث مورد استناد در مصادره فدك

 از بررسي منابع روايي استفاده مي شود كه حديث: «لا نورث ما تركناه صدقة» كه مورد استناد خليفه در تصرف فدك بود، از هيچ يك از روات و صحابه، جز ابوبكر نقل نشده است. بخاري از سه طريق به نقل اين روايت پرداخته كه هر سه به عايشه منتهي مي شود و عايشه نيز از قول پدرش ابوبكر روايت مي كند. بنا به روايت بخاري، زهري از قول عايشه نقل كرده كه «فاطمه و عباس نزد ابوبكر آمدند و ميراث خود از رسول خدا را مطالبه كردند كه شامل فدك و بخشي از خيبر بود و ابوبكر در پاسخ گفت: شنيدم پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) مي فرمود: «لا  نُورث ما تَرَكْناهُ صَدَقَة...». از ما ارث برده نشود، آنچه به جاي ماند صدقه است و خاندان پيامبر نيز از اين مال خواهند خورد. ابوبكر اضافه كرد: به خدا كاري را كه پيغمبر مي كرد من ترك نكنم. در پي اظهارات ابوبكر، فاطمه(عليها السلام) از او روي برتافت و تازنده بود با وي حرف نزد.»31

همچنين ابن ابي الحديد در چند مورد از شرح نهج البلاغه تأكيد مي كند كه مشهور اين است: حديث «لا نَورث ما تَرَكْناهُ صَدَقَة» را جز ابوبكر كسي از پيامبر نقل نكرده است.32

همچنين از بررسي منابع عامّه چنين استفاده مي شود كه حديث مورد استناد را حتّي همسران رسول خدا نشنيده بودند. ابن ابي الحديد از قول عايشه آورده است كه همسران پيغمبر(صلي الله عليه وآله) عثمان بن عفان را نزد ابوبكر فرستادند تا ميراث آنها را از خالصه و فئ رسول الله مطالبه كند و من (عايشه) آنها را از اين خواسته منع كردم و گفتم از خدا نمي ترسيد! مگر نمي دانيد كه پيغمبر فرمود: «ما ارث نمي گذاريم...»33 حال اگر موضوع نفي وراثت از مسلّمات دين بود چگونه همسران رسول خدا آن را نشينده بودند و تنها عايشه به رد و انكار آن پرداخت؟! و چرا عثمان خودش به آنان پاسخ نداد كه از پيامبر كسي ارث نمي برد؟! چنانكه در روايت بخاري ملاحظه كرديم، گفتار عايشه نيز مستند به گفتار پدرش ابوبكر است و مستقيماً از پيامبر نقل روايت نكرده است.

     از مجموع اين وقايع مي توان استنباط كرد كه حديث «نفي وراثت از پيامبر» پايه محكمي نداشته و مورد قبول همگان نبوده است. مؤيّد ديگر بي پايه بودن حديث فوق، برخورد عمر با مسأله وراثت فدك در ماجرايي است كه ذيلا از نظر مي گذرد.

     در صحاح اهل سنّت آمده است كه: 