علي(عليه السلام) و عباس در زمان عمر بر سر فدك اختلاف كردند، علي(عليه السلام) مي گفت: پيامبر(صلي الله عليه وآله) آن را در زمان حيات خود به فاطمه(عليها السلام)واگذار كرد و عباس اين مطلب را انكار مي كرد و مي گفت: ملك رسول خدا بودو من وارث او هستم! داوري نزد عمر بردند، امّا عمر از اظهار نظر خودداري كرد و گفت: «من حلّ اين مسأله را به خود شما واگذار مي كنم، خود بهتر مي دانيد چه كنيد.»34

     تعبير ياقوت حموي در معجم البلدان چنين است:

     «هنگامي كه عمر به خلافت رسيد و فتوحاتي نصيب مسلمانان شد و دولت اسلامي گسترش يافت، عمر با اجتهاد خود در اين مسأله بر آن شد كه فدك را به ورثه پيامبر برگرداند.»35

     اگر اين روايات صحيح باشد، دالّ بر اين است كه حكم خليفه اوّل سياسي و موقّتي بوده و در لحظه هاي حسّاس خلافتش بدان متمسّك شده است وگرنه چگونه عمر درباره تصميم خليفه اوّل اهمال مي كرد و آن را به دور مي انداخت و فدك را به علي و عباس با عنوان ورثه پيامبر واگذار مي نمود؟36

     افزون بر اين، شخصيت اميرمؤمنان(عليه السلام) و منزلت معنوي و مقام ايماني اوست كه قوي ترين حجّت در اين مسأله است و اين چيزي است كه دو خليفه بارها به آن اعتراف كرده اند و نظر او را در مسائل و معضلات، ملاك عمل قرار مي دادند و در اينجا نيز بايد ملاك باشد.

     به گفته ابن ابي الحديد: «اگر علي(عليه السلام) و عباس از پيامبر روايتي شنيده بودند كه به موجب آن پيامبر ارث نمي گذارد، چگونه آمدند نزد عمر و طلب ميراث كردند؟! آيا عباس اين را مي دانسته و با اين حال مطالبه ميراث كرده است؟! و آيا امكان داشت كه علي(عليه السلام) اين را بداند و به همسر خود اجازه دهد چيزي را مطالبه كند كه استحقاق ندارد و به مسجد بيايد و با ابوبكر محاجّه كند و آن سخنان را بگويد؟! به طور قطع علي(عليه السلام) دعوي فاطمه(عليها السلام) را تأييد مي كرده و او را براي دفاع از حقّ خود اجازه داده است.»37

     ابن ابي الحديد مي افزايد:

     «اگر صحيح باشد كسي از پيامبر ارث نمي برد، به چه دليل شمشير و مركب و نعلين آن حضرت را به علي(عليه السلام) دادند؟ به اعتبار اينكه همسرش (فاطمه(عليها السلام)) وارث پيامبر است؛ زيرا اگر ميراث از پيامبر صحيح نباشد در اين جهت فرقي نيست كه شيء موروث كم باشد يا زياد و تفاوتي نمي كند كه از چه نوع و جنس باشد.»38

     خلاصه اينكه: حديث «نفي وراثت از پيامبر» را كسي جز ابوبكر نقل نكرده است و اگر در عهد ابوبكر، يار و همراهش عمر بن خطاب، از اقدام ابوبكر حمايت كرده، جنبه سياسي داشته و يك حكم شرعي ِ برگرفته از كتاب و سنّت نبوده است؛ چرا كه اگر حكم شرعي بود، از هر كس سزاوارتر به فهم احكام شريعت و حمايت از آن، علي بن ابي طالب(عليه السلام) بود كه احدي از صحابه حتّي ابوبكر و عمر نيز منكر آن نشده اند؛ همانگونه كه منزلت معنوي و صدق گفتار فاطمه زهرا(عليها السلام) صديقه طاهره، پاره تن پيغمبر(صلي الله عليه وآله) نيز به اعتراف همه و اقارير مكرّر عايشه دختر ابوبكر جاي ترديد و انكار نبوده است. حال چگونه امكان داشت مطلبي در باب فدك يا مسأله ميراث، از رسول خدا رسيده باشد و ابوبكر آن را بداند، امّا اميرالمؤمنين(عليه السلام) كه باب مدينه علم و حكمت و عالم به تأويل و تنزيل قرآن است و نيز صديقه امّت از آن آگاهي نداشته باشند و نعوذ بالله چيزي را ادّعا كنند كه به آنان تعلّق نداشته است! و همچنين همانگونه كه ديديم، خليفه دوّم نيز در زمان خلافت خود بر اقدام ابوبكر پافشاري نكرد و خلفاي بعدي نيز در چند مقطع تاريخي، فدك را به خاندان پيغمبر(صلي الله عليه وآله) واگذار كردند.خليفه و اعتراف به خطا

     از گفته هاي تاريخي مي توان استفاده كرد كه شخص ابوبكر نيز در باطن امر، به حقانيت حضرت زهرا(عليها السلام) در امر فدك معتقد بوده است. در اين خصوص به چند مورد و شاهد مي توان اشاره كرد:

     1 ـ در اصول كافي از حضرت موسي بن جعفر(عليهما السلام) روايتي نقل شده كه در بخشي از آن آمده است: در پي احتجاجات حضرت زهرا(عليها السلام) و گواهي امير مؤمنان(عليه السلام) و أمّ ايمن، ابوبكر در نوشته اي دستور ترك تعرّض از فدك را صادر كرد و چون فاطمه(عليها السلام) نامه را گرفت و برگشت، در راه عمر خبردار شد و آن نامه را گرفت و پاره كرد و دور ريخت.39

     2 ـ بنابر آنچه در كتاب «الإمامة والسياسه» ذيل صفحه، به عنوان يك روايت آمده است:

     هنگامي كه ابوبكر و عمر براي عذرخواهي! و عيادت به خانه فاطمه آمدند، ابوبكر با اعتراف به اشتباه خود در مورد فدك و خلافت چنين گفت:

     «يا حَبِيبَة رَسُول الله، أَ غَضَناكِ فِي مِيراثِكِ منه وَفِي زَوجِكِ».40

     «اي حبيبه پيامبرخدا، ما تو را درباره ميراثت از پدرت و در مورد شوهرت (امر خلافت) خشمگين و ناراحت كرديم.»

     و آنگاه فاطمه(عليها السلام) فرمود: «چگونه خاندان تو از تو ارث ببرند و ما از حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)ارث نبريم؟!»؛ «ما بالك يرثك أهلك ولا نرث محمّداً».41

     3 ـ بنابه نوشته مورّخ شهير، مسعودي: «ابوبكر هنگام مرگ از چند چيز اظهار پشيماني و تأسف كرد؛ از جمله اينكه گفت: اي كاش به تفتيش خانه فاطمه(عليها السلام) اقدام نمي كردم.»42

     در متون روايي و تاريخي، مواردي از اين قبيل مي توان يافت كه بيانگر حقانيت دختر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در دعواي خود و مظلوميت اهلبيت و محكوميت دستگاه حاكمه در اقدام خود مي باشد. و بهترين داور خداوند است.

تحليلي از جاحظ در موضوع بحث

     علماي اهل سنّت نيز در مواردي بر پذيرش اين حقيقت ناگزير شده و عذر خليفه را نا موجّه خوانده اند و به طور غير مستقيم روايت خليفه را مخدوش دانسته، مدافعات برخي متعصبان عامّه را مردود شمرده اند؛ از جمله آنان جاحظ است كه در رسائل خود به اين مطلب پرداخته، مي نويسد:

    «برخي پنداشته اند كه دليل صدق گفتار ابوبكر وعمر در منع ميراث و برائت آنها، اين است كه اصحاب رسول الله(صلي الله عليه وآله) دعوي آنان را رد نكردند؛ يعني سكوت صحابه در برابر دعوي خليفه تأييدي بود بر مدّعاي او.

     سپس جاحظ به ردّ اين پندار پرداخته و مي گويد: «اگر ستمديدگان و آنان كه حقّشان ضايع شده بود و طرح دعوا و شكايت داشتند، معترض نبودند، در اين صورت سكوت مي توانست دليل بر صحّت مدعاي خليفه باشد در حالي كه اعتراض فاطمه(عليها السلام) تا بدانجا پيش رفت كه وصّيت كرد ابوبكر بر جنازه اش نماز نخواند و هنگامي كه براي مطالبه حق خود نزد ابوبكر آمد، گفت: اي ابابكر اگر تو بميري چه كسي از تو ارث خواهد برد؟ پاسخ داد خانواده ام و فرزندانم. فاطمه فرمود: چرا ما از پيامبر ارث نبريم، و بالاخره هنگامي كه ابوبكر فاطمه را از ارث خود منع كرد و حقّش را نداد و فاطمه نااميد شد و ياوري نيافت. گفت: به خدا تو را نفرين مي كنم. و ابوبكر جواب داد به خدا تو را دعا مي كنم...

     جاحظ سپس به نقل گفتگوي فاطمه با ابوبكر و ملايمت ابوبكر در برابر سخنان تند فاطمه(عليها السلام) اشاره كرده،