 در بيان راز اين ملايمت مي نويسد: اين دليل بر برائت از ظلم و سلامت از جور نيست؛ زيرا مكر ظالم و سياست مكّارانه گاه تا آنجا مى رسد كه مظلوم نمايي كند و سخن متواضعانه و منصفانه به كار بگيرد و در ادامه با اشاره به اقدام عمر در تحريم متعه مي گويد: چگونه مي توان عدم اعتراض صحابه را دليل بر صحّت اقدام كسي دانست در حالي كه عمر در منبر گفت: «مُتْعَتانِ كانَتا عَلي عَهْدِ رَسُول الله مُتْعَة النَّساء وَمُتْعَة الْحَجّ أَنَا أنْهي عَنْهُما وَأُعاقِبُ عَلَيهِما»؛ «دو متعه در عهد پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) بود؛ يكي متعه زنان و ديگري تمتّع در حجّ و من از آن دو نهي مي كنم و مرتكب آن را مجازات مي نمايم.» با اين وصف، كسي در صدد انكار و ردّ اين اقدام عمر برنيامد و آن را تخطئه نكرد و اظهار شگفتي ننمود و از او توضيحي نخواست.»43

     مقصود جاحظ اين است كه خلفا اقدامات متعدّدي داشتند كه بر خلاف سنّت و سيره نبوي بود و مردم اينها را مي ديدند و اعتراض نمي كردند و اين دليل مشروعيت نمي شود.

     پس به صرف اينكه مردم دعوى ابوبكر را در مورد ارث نبردن از پيامبر انكار نكردند، دليلي بر صحت دعوي او نيست و اين موارد مشابه ديگري داشته؛ چنانكه در مورد تحريم متعه حج و متعه ازدواج از عمر ديديم، و به گفته جاحظ سكوت در برابر كسى كه مسلّط بر اوضاع است و امر و نهي و قتل و عفو و حبس و يا آزادي را در دست دارد، دليل روشن و حجّت قانع كننده نيست.44

غصب فدك و جنبه سياسي آن

     برخورد خشونت بار دستگاه خلافت با دختر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) را اگر به ديده تحقيق بنگريم، جنبه سياسي داشته نه جنبه ديني. از يكسو مي خواستند دست اهل بيت را از مال دنيا تهي كنند كه پشتوانه حركتي در جهت معارضه با غصب خلافت نباشد و از سوي ديگر زمينه را براي باز پس گيري خلافت فراهم نكنند؛ همانگونه كه ابن ابي الحديد مي نويسد: در شهر حلّه يكي از علوي ها به نام علي بن مهنا ذكي معروف به ذوفضائل به من گفت: فكر مي كني چرا ابوبكر و عمر فدك را از فاطمه گرفتند؟ پرسيدم: چه هدفي داشتند؟ گفت: «خواستند پس از آنكه خلافت را گرفتند انعطاف و نرمشي نشان ندهند و آن حضرت از آنان انعطاف نبيند و بدينسان زخمي بر زخم هاي ديگر نهادند، و نيز از قول يكي از متكلمين اماميّه به نام علي بن نقي در بلده نيل آورده كه هدف آن دو در تصرّف غاصبانه فدك و خارج ساختن آن از دست فاطمه(عليها السلام) جز اين نبود كه علي(عليه السلام) با محصول و در آمد آن قدرت پيدا كند و با ابوبكر در خلافت منازعه نمايد و از فاطمه و علي و ساير بني هاشم و فرزندان عبدالمطلب را در خمس منع كردند.»45 هر چند ابن ابي الحديد اينگونه اظهارات را مورد انكار و استهزا قرار داده امّا حقيقت امر جز اين نبوده است. امير مؤمنان(عليه السلام) و ماجراي فدك

     دوره بيست و پنج ساله سه خليفه سپري شد و خلافت ظاهري با همه مشكلات و بحران هايش در كف با كفايت اميرمؤمنان قرار گرفت. در اين حال، آن حضرت مي توانست حق برباد رفته اهل بيت را به خاندانش برگرداند. امّا چنين نكرد. چرا؟

     اين مسأله مورد تحليل هاي گونان قرار گرفت؛ برخي تصوّر كردند اقدام علي(عليه السلام) تأييدي بود بر سيره خلفاي پيشين و امضاي غصب فدك! كه اين تفسير ناروايي است؛ چرا كه آن حضرت از هر كس بهتر مي دانست كه فدك متعلّق به فاطمه زهرا(عليها السلام) و اهل بيت است و براي اين موضوع شهادت داد كه ابوبكر نپذيرفت! همچنين علي(عليه السلام) همدرد فاطمه بود و موضع گيري هاي او را در برابر غاصبان تأييد و از وي حمايت مي كرد.

     بنابراين، سكوت آن حضرت در مسأله فدك همانند سكوت او در برابر تصرّف خلافت بود، پس از اتمام حجّت هاي لازم كه مصلحت اسلام و مسلمين آن را ايجاب مي كرد.

     آنچه براي علي و زهرا(عليهما السلام) اهمّيت داشت و هستي خود را به پاي آن فدا كردند، شريعت والاي احمدي(صلي الله عليه وآله) بود كه در مقام حفظ آن از هرچه هست مي توان گذشت؛ خلافت، فدك و بالاتر از همه اينها، جان و تن و هرچه در توش و توان باشد. 

     علي(عليه السلام) پس از شهادت همسر مظلومش نيز راه و روش ديگري اتخاذ نكرد و با مظلوميت خود و خاندانش روزگار گذرانيد. او هرگز علاقه اي به مال و مقام دنيا نشان نداد و انديشه آخرت از فكر دنيا مشغولش مي داشت. و چنين بود همسر بزرگوارش فاطمه زهرا(عليها السلام)آنچه در مدافعات آن بانوي بزرگ اسلام محور بود، احكام و سنن الهي بود كه پدرش پايه گذاري كرد و چنانكه گفتيم فدك بهانه اي بيش  نبود.

     اميرمؤمنان(عليه السلام) در ماجراي فدك سخني دارد كه طي نامه اي به عثمان بن حنيف آن را متذكر مي شود و اين سخن بيانگر موضع آن حضرت در ماجراي تأسّف بار فدك است.

     در اين نامه مي نويسد: 

«بَلَي كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكُ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ ، فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ ، وَنِعْمَ الحَكَمُ اللّهَ . وَمَا أَصْنَعُ بِفَدَكَ وَغَيْرِ فَدَكَ ، وَالنَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَد . جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَتَغِيبُ أَخْبَارُهَا ، وَحُفْرَةٌ  لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا ، وَأَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرهَا ، لاََضْغَطَهَا الحَجَرُ وَالْمَدَرُ ، وَسَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ ، وَإِنَّمَا هِي َ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقُوَي لِتَأْتِي َ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الاَْكْبَرِ ، وَتَثْبُتُ عَلَي جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ .»46

«آري، از تمام آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، در دست ما تنها فدك بود كه گروهي بر آن ديده حرص و طمع دوختند و گروهي ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين داور و حَكَم خداوند است. مرا با فدك و غير فدك چه كار! در حالي كه آرامگاه فرداي آدمي قبري است كه در تاريكي آن آثارش محو شود و اخبارش ناپديد گردد؛ گودالي كه اگر با دست گوركن توسعه داده شود سنگ و كلوخ در آن فرو ريزند و انبوه خاك درزهايش را بپوشاند و همانا نفس سركش را رياضت مي دهم تا در آن روزِ هراس انگيز بزرگ با امنيت در آيد و در آن لغزشگاه استوار بماند.»

     اين سخن به صراحت مي گويد: واگذاري فدك نه از روي رضايت بلكه از روي بي رغبتي و اعراض از دنيا بود و حكميت و شكايت را نزد خدا بردن و اين خود اعلام وضع صريح آن حضرت است در مورد فدك.

     ابن ابي الحديد در شرح اين بخش نامه، توضيح جالبي دارد. او مي نويسد: «در معناي سخن امام كه مي فرمايد: «فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ» اين است: «أي سامحت وأغضت ولَيسَ يعني هيهنا بالسخاء إلاّ هذا لا السّخاء الحقيقيّ لأنّه(عليه السلام)وأهله لم يَسْمَحوا بفدك إلاّ غصباً وقسراً وقد قال: هذه الألفاظ فى موضع آخر فيما تقدّم وهو يعني الخلافة بعد وفات رسول الله(صلي الله عليه وآله). ثمّ قال: ونِعْمَ الحَكَم الله، الحكم الحاكم وهذا الكلام كلام شاك متظلّم.»47

     اينكه