 مي فرمايد: «گروهي به فدك طمع بستند و گروهي سخاوتمند از آن گذشتند.» بدين معني است كه فدك را ناديده گرفتند و چشم از آن پوشيدند و نه جز اين. سخاوت در اينجا به معناي سخاوت حقيقي نيست؛ زيرا آن حضرت و خاندانش فدك را رها نكردند مگر از روي غصب و زور. آن حضرت نظير اين الفاظ را در مورد غصب خلافت پس از وفات رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نيز دارد. و اين سخنان نشانه نارضايتي اوست. لذا پس از اين سخنان مي گويد: بهترين حَكَم يعني داور و حاكم خداوند است. اين سخن سخن كسي است كه شكايت دارد و تظلّم مي كند.

     در زيارت غديرِ اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز به اين تظلّم و شكوه اشاره شده و پس از مطرح ساختن غصب فدك به عنوان مصيبتي اندوهبارتر از غصب خلافت و ردّ شهادت علي و حسنين(عليهم السلام) از سوي حاكمان چنين آمده است:

«فما أعْمَهَ مِنْ ظُلْمِكَ عَنِ الحَقِّ ثُمَّ أفْرَضوكَ سَهمَ ذَوي القُربي مَكْراً وأحادُوهُ عَنْ أهْلِهِ جَوْراً فَلَمّا آلَ الأمرُ اِلَيكَ أجرَيتُهُم علي ما أجْرَيا رَغْبَةً عَنْهُما بِما عِنْدَ اللهِ لَكَ فأشبَهَتْ مِحْنَتُكَ بِهِما مِحَنَ الأنْبِياءِ(عليهم السلام) عِنْدَ الوَحْدَةِ وَعَدَمِ الأنْصارِ...»

«چه كور دل است آنكه حقّ تو را به ستم پايمال كرد، سپس سهم ذوى القربي را با نيرنگ از تو گرفتند و با جور از اهلش دريغ داشتند. پس چون كار خلافت به تو بازگشت همانگونه كه آن دو كردند، عمل كردي و به اميد ثواب الهي از آن روي برتافتي. بدينسان ابتلاي تو به آن دو به ابتلا و امتحان پيامبران شباهت داشت آنگاه كه تنها مي شدند و يار و ياوري نداشتند...»

اميرالمؤمنين و تأسّي به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)

     نكته ديگري كه در زيارت بدان اشاره شد و روايات نيز به آن توجّه داده اند، اين است كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در ماجراي فدك و خودداري كردن از اعاده آن در دوران خلافتش و تنها اعلام موضع زباني، به پيامبران خدا و حضرت ختمي مرتبت تأسّي نمود كه اگر از آنان چيزي را به زور مي گرفتند از آن چشم مي پوشيدند و اعراض مي كردند.

     در اين خصوص چند روايت از امامان معصوم(عليهم السلام) رسيده است؛ از جمله ابراهيم كرخي از امام صادق(عليه السلام)مي پرسد:

     چرا و به چه علّت هنگامي كه اميرالمؤمنين به خلافت رسيد فدك را رها كرد؟ امام  در پاسخ فرمود:

«اقتداءً برسول الله لمّا فتح مكّه وقد باع عقيل بن ابي طالب داره. فقيل يا رسول الله ألا ترجع إلي دارك؟ فقال: وهل ترك عقيل لنا داراً. إنّا أهلَ بيت لا  نسترجع شيئاً يؤخذ منّا ظلماً فلذلك لم يسترجع فدكاً لمّا ولّي»48

«او به پيامبر اقتدا كرد آنگاه كه مكّه را فتح نمود و عقيل خانه آن حضرت را فروخته بود. پرسيدند: يا رسول الله، به خانه خود برنمي گرديد؟ فرمود: مگر عقيل براي ما خانه اي گذاشته است؟! ماخانداني هستيم كه اگر به ظلم از ما چيزي را بگيرند باز پس نگيريم، از اينرو اميرالمؤمنين پس از تصدّي امر، فدك را باز پس نگرفت...»

پرونده فدك در محكمه تاريخ

     پرونده فدك هرگز از دفتر محاكمات حذف نشد، نه زهرا و علي(عليهما السلام) آن را ناديده گرفتند و نه فرزندانشان؛ زيرا همانگونه كه گفتيم بُعد معنوي فدك اصل بود و نه ارزش مادّي آن. فدك نماد و مظلوميّت اهلبيت بود و مظلوم بايد از مظلوميّت خود سخن بگويد وگرنه به ظلم صحه گذاشته و اين در منطق دين روا نيست. در آينده تاريخ نيز مي بينيم كه فرزندان فاطمه و علي(عليهم السلام) هرگاه فرصتي مي يافتند داستان فدك را تازه مي كردند تا از صفحه تاريخ و جغرافياي عقايد محو نشود و اگر خود فدك نيست پرونده اش باز باشد و وجدان ها بر اساس آن داوري كنند و چنانكه وقايع تاريخي نشان مي دهد، فدك از محدوده يك دهكده كوچك و يك مزرعه خارج شد و مفهوم وسيع تري گرفت؛ همان مفهومي كه در مدافعات زهرا نيز نقش بنيادين داشت و بعداً پرده از روي آن برداشته شد. مفهوم نمادين فدك

     حقيقت اين است كه بحث فدك از مرافعه بر سر يك مزرعه فراتر رفته و شكل كلّي تري به خود گرفته است و آن به اساس حاكميت مربوط مي گردد. براى نمونه، حضرت موسي بن جعفر(عليه السلام) گفتاري دارد با مهدي عباسي كه فدك را با مفهوم نمادين آن به تصوير مي كشد. علي بن ساباط مي گويد: هنگامي كه ابوالحسن موسي(عليه السلام) بر مهدي عباسي وارد شد و ديد كه حقوق غصب شده را باز پس مي دهد، گفت: اي خليفه، چرا آنچه از ما به ستم گرفته شده باز پس نمي دهي؟ مهدي گفت: اي ابوالحسن مقصودتان چيست؟ حضرت داستان فدك و فتح آن براي رسول الله(صلي الله عليه وآله) را به تفصيل بيان كرد و يادآور شد كه اين خالصه رسول الله بود و به امر حقّ به زهرا داده شد و در حيات پيامبر در دست فاطمه بود تا اينكه با روي كار آمدن خليفه اوّل از دست او خارج شد ولي با مدافعات زهرا(عليها السلام) و گواهي اميرمؤمنان و امّ ايمن، ابوبكر حاضر شد آن را به فاطمه(عليها السلام) واگذار كند امّا عمر مانع گرديد تا بالأخره در تصرّف دستگاه خلافت درآمد.

     پس از نقل اين ماجرا، مهدي عباسي از امام خواست كه حدود فدك را مشخّص كند و امام فرمود:

«حَدّ مِنها جبل اُحد وحَدّ منها عريش مصر وحدّ منها سيف البحر وحدّ منها دَوْمة الجندل، فقال له كلّ هذا؟ قال نعم. هذا كلّه ممّا لم يوجف علي أهله رسول الله نجيل ولا ركاب. فقال كثيرٌ و أنظر فيه».49

«يك حدّ آن به كوه احد، حدّ ديگرش به عريش مصر (شهري مجاور مصر قديم) و حدّ سوم به ساحل دريا، و چهارم به دومة الجندل (ناحيه اي در شام از طريق مدينه) منتهي مي شود.

مهدي عباسي گفت: همه اينها؟! امام فرمود: آري اينها سرزمين هايي است كه پيامبر با سپاه و لشكر از اهلش متصرّف نشده، مهدي گفت اينها زياد است! بايد در باره آن فكر كنم!»

     شايد مهدي عباسي نيز مقصود امام را فهميده كه اينگونه پاسخ داده است. و ممكن است مفاد سخن امام اين باشدكه قلمرو حكومت اسلامي به غصب درتصرّف حاكمان قرار گرفته و اگر قرار است حق به صاحب آن برگردد، از محدوده فدك فراتر مي رود و بايد به خاندان پيامبر واگذار شود؛ زيرا آنها ولي ّ امر مسلمين و صاحب اختيار كشور اسلامي اند، چون تنها آنها هستند كه با عدل و داد حكومت توانند كرد و از حقوق توده ها حمايت خواهند نمود، چون اگر در اختيار افراد نالايق قرار گيرد سرگذشت فدك نيز بدانجا منتهي مي شود كه مثلا معاويه آن را سه قسم كند، يك ثلث به مروان حكم بدهد، ثلث ديگر به عمرو بن عثمان بن عفان و باقي مانده را به يزيد بن معاويه!50 و يك روز تمام آن در اختيار مروان حكم، دشمن اهل بيت قرار گيرد و همينطور دست به دست خلفا بگردد و نه تنها به بيت المال و مستضعفان نرسد بلكه در مقاصد شخصي و عيش و نوش حاكمان و حواشي آنها مانند بقيّه بيت المال صرف شود، چنانكه تحوّلات تاريخي فدك اين را نشان  مي دهد.

     البته در پاره اي موارد نيز از سوي خلفا همچون عمر بن عبدالعزيز كه تا حدودي به مظالم مردم مي رسيد، فدك به اهلبيت عودت داده شد. و يا در زمان مأمون نيز به خاندن پيامب