َّه عليه و آله ظلم نموده است؟!!فصل پنجم : انس فاطمه زهرا عليهاالسلام با قرآن 
70 - خواندن قرآن در خانه 
فاطمه زهرا با قرآن مانوس بود.
سلمان مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا براى كارى به خانه فاطمه فرستاد، به در خانه كه رسيدم ، صداى زهرا را كه در درون خانه قرآن مى خواند شنيدم . (52)
71 - قرآن خواندن زهرا(س ) 
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سلمان را نزد فاطمه عليهاالسلام فرستاد.
سلمان مى گويد: من بر درب خانه ايستاده و سلام كردم ، و شنيدم كه فاطمه عليهاالسلام در داخل خانه مشغول تلاوت قرآن است و آسيا مى چرخيد، در حالى كه كسى در آن جا نبود...و سلمان - رحمة الله عليه - در آخر روايت مى گويد:
وقتى اين مطالب را به عرض رسول خدا صلى الله عليه و آله رسانيدم ، وى تبسمى كرده فرمود: اى سلمان ! همانا خداوند متعال قلب و جوارح دخترم فاطمه را از ايمان مملو نموده است ، لذا وى بدون دغدغه مشغول عبادت پروردگار مى باشد، پس خداوند ملكى به نام زوقابيل را مامور نموده تا آسيا را بگرداند و خداوند كارهاى دنيا و آخرت فاطمه را عهده دار شده و او را كفايت مى نمايد. (53)
72 - وصيت در مورد قرآن  
فاطمه زهرا وصيت مى كند در شب اول قبر، على عليه السلام بر سر مزارش ‍ زياد قرآن بخواند.
73 - انس با قرآن  
همان طور كه فاطمه عليهاالسلام با قرآن بود، فضه خادمه او تا بيست سال به غير از قرآن لب نگشود و جز با قرآن پاسخ نداد.
باز از همين انس او با قرآن بود كه در صحراى محشر هم قرآن را زمزمه مى كند. تا آن جا كه حتى در هنگام داخل شدن به بهشت هم آيات قرآن را مى خواند.
74 - چهار عمل قبل از خواب
از حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام روايت شده كه در حالى كه بستر را گسترانيده و مى خواستم بخوابم ، پدرم رسول خدا صلى الله عليه و آله بر من وارد شد و فرمود: اى فاطمه ! مخواب مگر اين كه چهار عمل را انجام داده باشى : قرآن را ختم نمايى و انبيا را شفيع خود گردانى و مومنين را از خود راضى كنى و حج و عمره بجاى آورى ، اين را فرمودند و به نماز مشغول شدند.
من هم كنار بستر ايستادم تا نمازشان تمام شد پس گفتم اى رسول خدا مرا به چهار چيز امر نمودى كه در اين حال نمى توانم انجام دهم ، حضرت تبسمى نمود و فرمود: اگر سه مرتبه سوره قل هو الله را بخوانى ، مثل اين است كه ختم قرآن كرده اى و اگر بر من و انبيا گذشته درود فرستى ، شفيعانت در روز قيامت شده ايم و اگر براى مومنين استغفار نمايى همه از تو راضى خواهند بود و اگر بگويى سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر ثواب حج و عمره را به دست آورده اى . (54)قتل نماينده‏ ى ابوبكر در فدك بدست اميرالمؤمنين(ع)

ابوبكر، مردى بنام «اشجع بن مزاحم ثقفى» را كه منافقى بى‏دين بود، به عنوان نماينده‏ى خود در فدك و چند منطقه‏ى اطراف مدينه قرار داد. برادر اين شخص در يكى از جنگهاى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست اميرالمؤمنين عليه‏السلام بقتل رسيده بود.

اشجع، از مدينه به قصد جمع ‏آورى اموال حركت كرد و اولين جايى كه وارد شد يكى از باغهاى اهل‏بيت عليهم‏السلام بنام «بانقيا» بود. او بدون اطلاع قبلى وارد اين منطقه شد و اموال و صدقاتى كه قبلاً به اميرالمؤمنين عليه‏السلام پرداخت مى‏شد جمع‏آورى كرد و در مقابل اهل آنجا قدرت‏ نمائى كرد. 
اهل روستا نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام آمدند و رفتار فرستاده‏ى ابوبكر را به حضرت اطلاع دادند.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام اسبى كه «سابح» نام داشت فراخواند و عمامه‏ى مشكى بر سر بست و دو شمشير حمايل نمود و اسب ديگر خويش كه «مرتجز» نام داشت نيز همراه برداشت و با امام حسين عليه‏السلام و عمار ياسر و فضل بن عباس و عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عباس حركت كردند تا به روستا رسيدند. 
بزرگ آن روستا حضرت را به مسجد «القضاء» در آنجا برد. اميرالمؤمنين عليه‏السلام امام حسين عليه‏السلام را سراغ اشجع فرستاد، ولى اشجع از آمدن امتناع ورزيد. وقتى امام حسين عليه‏السلام نيامدن او را گزارش داد حضرت عمار را فرستاد. عمار با او درگير شد و خبر به اميرالمؤمنين عليه‏السلام رسيد. حضرت جمعى را كه همراهش بود سراغ او فرستاد و فرمود: از او نترسيد و او را نزد من بياوريد.

وقتى او را كشان‏كشان آوردند حضرت فرمود: واى بر تو؟ به چه حقى اموال اهل‏بيت را تصرف نموده‏اى؟ 
اشجع گفت: تو به چه دليل اين مردم را در حق و باطل مى‏كشى؟ 
حضرت فرمود: «آرام باش كه جرم من نزد تو كشتن برادرت در جنگ هوازن است...»! در اينجا اشجع پاسخهاى نامناسبى به حضرت داد و فضل بن عباس برآشفت و شمشير كشيد و سر او را همراه دست راستش از تن جدا كرد! 
سى نفر كه همراه اشجع آمده بودند حمله آوردند ولى اميرالمؤمنين عليه‏السلام با يك نگاه همه را به عقب راند بطورى كه همگى فرياد اطاعت برآوردند.

حضرت فرمود: «اُف بر شما، سر صاحبتان را نزد ابوبكر ببريد...» و آنان سر بريده‏ى اشجع را نزد ابوبكر آوردند. ابوبكر مردم را جمع كرد و داستان را بازگو كرد و از مردم خواست خود را براى مقابله با اميرالمؤمنين عليه‏السلام آماده كنند! ولى مردم چنان سر بزير افكنده بودند و وحشت داشتند كه در نهايت به او گفتند: اگر خودت همراه ما بيايى به جنگ على بن ابى‏طالب مى‏رويم!! عمر پيش آمد و گفت: كسى جز خالد بن وليد نمى‏تواند به جنگ او برود. 
خالد با پانصد سوار حركت كردند تا به محلى كه حضرت آنجا بود رسيدند. 
وقتى لشكر خالد از دور ظاهر شد اميرالمؤمنين عليه‏السلام به عنوان بى‏اعتنايى افسار اسب را بستند و در كنارى بخواب رفتند، تا آنكه از صداى شيهه‏ى اسبان از خواب بيدار شدند و فرمودند: خالد براى چه آمده‏اى؟ خالد گفت: خود بهتر مى‏دانى! و حضرت را تهديد كرد! 
حضرت فرمود: اى خالد، مرا به خود و پسر ابوقحافه مى‏ترسانى؟ 
خالد گفت: من مأمورم اگر دست از كارهايت برندارى تو را اسير كرده نزد او ببرم!! 
حضرت فرمود: مثل تو مى‏خواهد مرا اسير كند؟ اى پسر زنِ مرتد از اسلام...؟ اگر بخواهم تو را بر در همين مسجد به قتل مى‏رسانم. 
خالد بار ديگر سخنان خود را تكرار كرد. در اينجا حضرت ذوالفقار را از نيام بركشيد و آن را به سوى او گرفت.

خالد كه اين منظره را ديد وحشت‏زده گفت: تا اين حد قصد نداشتم. حضرت در همان حال نوك ذوالفقار را بر كمر خالد گذارد و او را از اسب به زير انداخت. اين منظره اصحاب خالد را به وحشت انداخت و به التماس از حضرت خواستند از آنها درگذرد و اين در حالى بود كه خالد از درد آن ضربت بى‏حركت و ساكت مانده بود. 
حضرت فرمود: اى خالد، عجب براى خائنين و بيعت‏ شكنان مطيع هستى؟ آيا روز غدير براى تو كافى نيست؟ بدانكه اگر تو و دو رفيقت ابوبكر و عمر قصد سوئى نسبت به من داشته باشيد اول كسانى خواهيد بود كه به دست من كشته مى‏شويد. سپس فرمود: بخدا قسم خالد را جز آن خائن ظالم حيله‏ گر يعنى پسر صهاك نفرستاده است، چرا كه او دائماً قبائل را بر ضد من تحريك مى‏كند و از من مى‏ترساند و گذشته‏ها را در ياد آنان زنده مى‏كند و به زو