ه عليه و آله از مسجد خارج مى شدند مى فرمودند:
بسم الله ، اللهم صل على محمد و اغفر ذنوبى و افتح لى ابواب فضلك .
به نام خدا، خدايا! بر محمد صلى الله عليه و آله درود فرست و گناهانم را بيامرز و درهاى فضل و بخشش خودت را به روى من بگشا.
153 - دعا در هر صبح و شام 
يا حى يا قيوم ، برحمتك استغيث ، و اصلح لى شانى كله و لا تكلنى الى نفسى .
اى زنده ، اى پايدار! به سبب رحمتت پناه مى جويم ، تمامى كارهايم را اصلاح گردان ، و مرا به خودم وامگذار. (103)
154 - دعاى هنگام خواب  
الحمد لله الكافى ، سبحان الله الاعلى ، حسبى الله و كفى ، ما شاء الله قضى ، سمع الله لمن دعا، ليس من الله ملجا و لا وراء الله ملتجا.
توكلت على الله ربى و ربكم ، ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها، ان ربى على صراط مستقيم ، الحمدلله الذى لم يتخذ ولدا، و لم يكن له شريك فى الملك ، و لم يكن له ولى من الذل ، و كبره تكبيرا.
سپاس مخصوص خداوندى است كه كفايت كننده است ، پاك ومنزه است خداوند برتر، خداوند مرا كافى است ، آن چه خدا مى خواهد انجام مى گيرد، خداوند سخن كسى كه او را خواند شنيد، غير از خداوند پناهگاه و ماوايى نيست .
به پروردگار شما و خودم ، خداوند يكتا توكل نمودم ، هيچ جنبنده اى نيست جز آن كه خداوند زمام او را به دست دارد، به درستى كه پروردگار من در راه راست مى باشد، سپاس خداوندى را سزاست كه فرزندى براى خود نگرفته ، و در فرمانروائيش شريكى ندارد، و تحت سرپرستى كسى نبوده ، و او را بسيار تكبير گو. (104)
155 - دعاى حضرت فاطمه (س ) براى بيمارى تب  
اللهم لا اله الا انت العلى العظيم ، ذو السلطان القديم ، و المن العظيم ، و الوجه الكريم ، لا اله الا انت العلى العظيم ، ولى الكلمات التامات ، و الدعوات المستجابات ، حل ما اصبح بفلان .
پروردگارا! معبودى جز تو نيست كه برتر و والاترى ، صاحب فرمانروايى ديرينه و منتى بزرگ و بزرگوارى فراوان ، معبودى جز تو نيست و برتر و والاترين خالق موجودات ، اجابت كننده دعاها مى باشى ، آن چه فلان شخص بدان گرفتار شده را بگشا. (105)عاليه

  عَلا، عُلُوّاً و عَلىِ، عَلاءً، الشىُ، أو النهار: إرتفع، و في المكارم: إشُرفَ،

العالي: رجل عالي الكعْبِ: شريف، يقال: «أتيته من عالٍ»، أي، من فوق،

عالية الشى‏ء: أرفعه. 
زنى كه بلند مرتبه باشد، عاليه گويند. زهراء عليهاالسلام برترين خلق است همچون شوهرش، كه عالى و بلند مرتبه است، او نيز عاليه و بلند مرتبه مى‏باشد.

فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام زنى عاليقدر و بلندهمت.

«... اللهمّ صلّ على السيّدة المفقودة الكريمة المحمودة الشهيدة «العالية» الرشيدة... 
خداوندا! بر سرور بانوان كه (قبرش) از ديدگان پنهان شده، زنى باكرامت و پسنديده، زنى شهيده در راه خدا، زنى بلندهمت و رشيده درود فرست.» (1) عديله

  عدل، عدلاً السهم و نحوه،

العدل: النظير والمثل، 
العديل: النظير والمثل، المعادل فى الحمل والمركب.

فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام در نهايت پاكى و طهارت بودند و از آنجا كه پاكى و طهارت حضرت مريم عليهاالسلام در قرآن مطرح شده است، گفته‏اند: فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام در پاكدامنى عديله و همسان مريم است. 
فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام همسان حضرت مريم عليهاالسام. 
عن ذي‏النون المصري قال: 
«خرجت في بعض سياحتي حتى كنت ببطن السماوة (1) 
فأفضى لي المسير إلى تدمر (2)

فرأيت بقربها أبنية عادية قديمة فساورتها فإذا هي من حجارة منقورة فيها بيوت و غرف من حجارة و أبوابها كذلك بغير ملاط و أرضها كذلك حجارة صلدة فبينا أجول فيها إذ بصرت بكتابة غريبة على حائط منها فقرأته فإذا هو:

أنا ابن منى والمعشرين و زمزم *** و مكة والبيت العتيق المعظم

و جدى النبي المصطفى و أبي الذي *** ولايته فرض على كل مسلم

و اُمّي البتول المستضاء بنورها *** إذا ما عددناها عديله مريم

و سبطا رسول‏الله عمي و والدي *** و أولاده الأطهار تسعة أنجم

متى تعتلق منهم بحبل ولاية *** تفز يوم يجزى الفائزون و تنعم

ائمة هذا الخلق بعد نبيّهم *** فإن كنت لم تعلم بذلك فإعلم

أنا العلوي الفاطمي الّذي إرتمى*** به الخوف و الأيام بالمرء ترتمي

فضاقت بى الأرض الفضاء برحبها*** و لم أستطع نيل السماء بسلم

فألممت بالدّار الّتي أنا كاتب***عليها بشعري فإقرأ إن شئت و ألمم

و سلّم لأمر الله في كل حالة*** فليس أخو الإسلام من لم يسلم

قال ذوالنون: فعلمت أنّه علوي قد هرب و ذلك في خلافة هارون و وقع إلى ما هناك فسألت من ثَمَّ، من سكّان هذه الدار و كانوا من بقايا القبط الأوّل هل تعرفون من كتب هذا الكتاب؟ قالوا: لا والله ما عرفناه إلاّ يوماً واحداً فإنّه نزل بنا فأنزلناه فلمّا كان صبيحة ليلته غداً فكتب هذا الكتاب و مضى قلت: أيّ رجل كان؟ قالوا: رجل عليه أطمار رثة تعلوه هيبة و جلالة و بين عينيه نور شديد لم يزل ليلته قائماً و راكعاً و ساجداً الى أن إنبلج له الفجر فكتب و إنصرف. (3)

ذالنون مصرى مى‏گويد: براى سياحت و سير و سفر به قصد شهرى در عراق (سماوه) از مصر خارج شدم، در مسير به شهرى در سوريه رسيدم، در نزديكى اين شهر خانه‏هايى قديمى ديدم كه عادى بودند، وقتى اين خانه‏ها را دور زدم و داخل آنها شدم، همه‏ى منازل از سنگ بود، اطاقها و سقف‏ها و ديوارها از سنگ بودند به گونه‏اى كه آنها را به صورت منزل تراشيده بودند. در ميان اين اطاقها مى‏گشتم ناگاه نوشته‏اى را به ديوار آن ديدم، آن را خواندم، اين شعر بود:

من فرزند منى و مشعر و زمزم و مكه و خانه‏ى كعبه هستم. جدّ من پيامبر اكرم محمّد مصطفى صلى اللَّه عليه و آله است. پدرم آن كسى است كه ولايتش بر هر مسلمانى واجب است. مادرم بتول بود هم او كه از درخشش صورتش همه جا نورانى مى‏گشت، همان زنى كه در پاكى همانند مريم بود. دو فرزند پيامبر (حسن و حسين) عمو و پدرم هستند، همانهايى كه نُه فرزندشان ستاره‏هاى درخشان آسمان ولايتند. هرگاه كسى به ريسمان ولايت آنان چنگ زند در زمانى كه رستگاران نجات يابند آنان نيز از آتش رها گشته و در بهشت متنعم مى‏شوند. اينان پيشوايان دين، پس از رسول‏اللَّه هستند اگر اين مطلب را نمى‏دانى بدان و آگاه باش، من فرزند على و فاطمه هستم....

«ذوالنون گويد: دانستم كه اين نوشته‏ى يكى از فرزندان على عليه‏السلام است كه به آنجا گريخته و اين واقعه در زمان حكومت هارون بوده است. از ساكنين آنجا سؤال نمودم: آيا مى‏دانيد چه كسى اين مطلب را نوشته است؟ گفتند: نه، ما او را نمى‏شناسيم، او يك شب آمد ما او را منزل داديم و فرداى آن شب، اين نوشته را نوشت و رفت. گفتم: چگونه مردى بود؟ گفتند: مردى با هيبت و جلالت، كه از ميان دو چشمش نورى درخشان بود، شبى كه در اينجا بود، يا در ركوع بود و يا سجود و يا قيام، تا صبح شد، آنگاه اين مطالب را نوشت و رفت. (در ذيل روايت، علامه‏ى مجلسى احتمال داده‏اند نويسنده‏ى آن شعر، امام كاظم عليه‏السلام باشند.)»

  1- السماوه، بلدة في العراق. المنجد.

2- تدمر او عروس الصحراء او پالميرا، مدينة في قلب الصحراء السورية. المنجد.

3- (قال المجلسي قدس‏