. ( مسند فاطمه الزهراء ، ص 221)مبع تمامی این احادیث کتاب چهل داستان و چهل حديث از حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نشته عبداللّه صالحى مازندرانی می باشد که از سایت فرهنگی غدیر گرفته شده است .

 ::  با تشکر  ::
.::.  مدیریت کتابخانه الکترونیکی شهید غلامرضا زهره منش  .::.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:420.xml">حکایت 1 الی 10</a><a class="folder" href="w:html:431.xml">حکایت 11 الی 20</a><a class="folder" href="w:html:443.xml">حکایت 21 الی 32</a><a class="text" href="w:text:455.txt">منبع حکایات</a></body></html>فاطمه و ازدواج با على
آن روزى كه فاطمه عليهاالسلام به همراه على و ساير فاطميات مكه را به قصد مدينه ترك گفته و وارد مدينه شد، درخواست هاى مكررى از پيامبر صلى الله عليه و آله شده و خواستگاران فراوانى براى وى آمدند، اما آن حضرت همه آن ها را رد كرد.
ابن شهراشوب مى نويسد: ابوبكر و عمر هر يك چند مرتبه از پيامبر صلى الله عليه و آله در خواست ازدواج با فاطمه عليهاالسلام دخت پيامبر صلى الله عليه و آله را داشتند ولى پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را رد مى كرد.(18)
روزى آن دو به نزد عبدالرحمن بن عوف كه مردى ثروتمند بود، رفته و اظهار داشتند اموال و ثروت تو از همه قريشيان بيشتر است و اگر چنان چه به خواستگارى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بروى بر مال و ثروت و آبرويت افزوده خواهد شد! او نيز به نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفت تا چنين درخواستى از او بنمايد اما باز هم مورد اعتراض قرار گرفت .(19)
نوشته اند: او ضمن خواستگارى از فاطمه عليهاالسلام مهر زيادى را مطرح كرد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله سخت عصبانى شده و به نشانه اعتراض ‍ بر اين سخن ، سنگ ريزه اى را برداشته ناگهان همان سنگ در دستش شروع به گفتن تسبيح كرد، سپس آن سنگ را در دامان خود انداخت كه در دم تبديل به در و مرجان شد.(20)
تلاش ياران و خواستگارى على عليه السلام
برخى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله از سخنان آن حضرت در مورد فاطمه عليهاالسلام كه اختيارش در دست پروردگار مى باشد، چنين دريافتند كه شايد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله به على باشد، و علت اين كه على دست به اين كار نزده ممكن است فقر و تنگدستى بوده باشد.
از اين رو ابوبكر به نزد سعد بن معاذ رفته و اظهار داشت آيا دوست داريد تا به نزد على رفته و از او در خواست كنيم تا از فاطمه عليهاالسلام خواستگارى كند و اگر چنان چه دستش خالى بود او را كمك كنيم ؟با اظهار موافقت سعد و استقبال از اين پيشنهاد هر سه به سراغ على رفته و او را در باغ يكى از انصار در حال كشيدن آب از چاه يافتند.
چون نگاه على عليه السلام به آن ها افتاد از روى تعجب پرسيد: خبر تازه اى هست ؟ براى چه به اين جا آمده ايد؟ ابوبكر گفت : اى ابوالحسن هيچ خصلت خوبى نيست مگر آن كه در تو بوده باشد و جايگاه خودت را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بهتر از ما مى دانى ؟ مقصود ما از آمدن به سوى تو اين است كه مى بينيم اشراف و بزرگان قريش براى خواستگارى دخت پيامبر صلى الله عليه آله خدمت آن حضرت رفته اند، اما پاسخ رد شنيده اند و مى گويد اختيار فاطمه عليهاالسلام در دست خدايش مى باشد.على جان چرا به نزد او نمى روى و فاطمه عليهاالسلام را خواستگارى نمى كنى اميد اين است كه خداوند فاطمه عليهاالسلام را براى تو نگه داشته باشد.
گويد: چشمان على پر از اشك شد و فرمود: اى ابوبكر مرا به ياد چيزى انداختى كه تا كنون در فكر آن نبودم ؛ بخدا قسم ، من فاطمه عليهاالسلام را مى خواهم و من كسى نيستم كه از مثل فاطمه دخت پيامبر صرف نظر كنم و هيچ چيز جز تنگدستى تا كنون مانع اين كار نشده و آن گاه دست از كشيدن آب برداشته ، به طرف خانه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كرد.
خواستگارى على عليه السلام از فاطمه عليهاالسلام
على به طرف حجره ام سلمه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز در آن جا بود رفته ، درب را كوبيد.پيامبر صلى الله عليه و آله به ام سلمه فرمود: على عليه السلام آمده است ، درب را باز كن تا وارد شود.امام عليه السلام بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد گشته و پس از سلام به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله در حاليكه سر خود را به پايين انداخته بود، لحظاتى نشست و همانند كسى كه براى كارى آمده ولى شرم از اظهار آن را دارد، به زمين خيره شده چيزى نمى گويد.
ام سلمه گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله دانست كه در قلب على عليه السلام چه گذشته و چه مى گذرد.از اين رو فرمود: اى ابوالحسن گويا مى بينم براى كارى آمده اى ! هر چه مى خواهى بگو كه برايت انجام خواهم داد.
على عليه السلام فرمود: پدر و مادرم به فداى تو اى رسول خدا، تو خود بهتر مى دانى كه خودت مرا از عمويت ابو طالب و از خانه فاطمه بنت اسد گرفتى در حالى كه من كودكى بيش نبودم ، مرا به غذاى روحيت تغذيه كردى و به آدابت تاءديب نمودى و در نزد من از نظر شفقت و مهربانى از پدر و مادرم برتر بودى ، خداوند مرا بر دست تو هدايت فرمود...اينك دوست دارم حال كه خداوند بازوى مرا به وسيله تو محكم گردانيده ، خانه و زندگى و همسرى داشته باشم كه در كنارش آرامش داشته باشم .
و من بدين جهت اين جا آمده ام تا فاطمه عليهاالسلام را از تو خواستگارى كنم .آيا او را به من تزويج مى كنى ؟ ام سلمه گويد: ديدم كه چهره پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار شادمان گشته و تبسمى در چهره على كرد...(21)
شيخ طوسى در امالى از على عليه السلام روايت كرده وقتى كه خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله سابقه و قرابت و خويشى خود را گفتم حضرت فرمود، يا على ؛ راست گفتى ،تو برتر از آن هستى كه ذكر شود.
گويد: عرض كردم اى رسول خدا آيا فاطمه عليهاالسلام را به من تزويج مى كنى ؟ پيامبر پاسخ داد: پيش از تو ديگران آمدند و من به او پيشنهاد دادم اما در هر مرتبه نشان از رضايت در چهره او نديدم ليك اندكى تو صبر كن تا به نزد او رفته و بازگردم .
سپس از جاى برخاسته و بر فاطمه عليهاالسلام وارد شد، حضرت زهرا عليهاالسلام به احترام پدر از جاى برخاسته و عبا از دوش پيامبر گرفته و نعلين از پايش در آورد.آنگاه مقدارى آب وضو آورده و دست و پاى پيامبر را شستشو داده و در محضرش نشست .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فاطمه عليهاالسلام جان ، عرض كرد لبيك لبيك اى رسول خدا؟پيامبر فرمود: على بن ابى طالب را كه خوب مى شناسى ، از نظر سوابق و خويشى و تقدم در اسلام و...من از خداوند خواسته ام كه پروردگارم تو را به بهترين بندگان خود تزويج كند...حال على آمده و تو را از من خواستگارى كرده است .نظر تو چيست ؟ فاطمه عليهاالسلام سكوت كرده و در چهره اش آثار رضايت پيدا شد.
اينجا بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از جاى بر خاسته و در حالى كه مى فرمود:الله اكبر! سكوت فاطمه عليهاالسلام نشانه رضايت اوست ، از نزد او بيرون رفت .(22)
چرا پيامبر صلى الله عليه و آله جواب رد مى داد
در اين كه چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله به خواستگاران فاطمه عليهاالسلام پاسخ منفى مى داد عللى براى آن گفته شده است : 1)در ابتداى 