روز خانه اى نماند كه از غذاى عروسى فاطمه عليهاالسلام به آن جا نرفته باشد.(51)
از خانه پيامبر صلى الله عليه و آله تا خانه على عليه السلام
روز اول ماه ذيحجه سال دوم هجرت (52) روز بسيار مباركى بوده چرا كه در حقيقت روز شادى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت بوده است . روزى كه در شب آن ، پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليهاالسلام را به خانه على فرستاد.
مورخين درباره كيفيت بردن فاطمه عليهاالسلام نوشته اند: شب كه فرا رسيد پيامبر صلى الله عليه و آله به سلمان فرمود: بغله شهبايم را بياور و پس از آماده شدن ، پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليهاالسلام را بر مركب خود سوار كرده تا به خانه على ببرد.
پس سلمان افسار مركب را در دست گرفته و رسول خدا صلى الله عليه و آله در پشت سر او قرار گرته بود، هم چنان كه به راه خود ادامه مى دادند ناگهان از پشت سر، سر و صدايى به گوشش رسيد، نگاه كرد ديد جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل هستند كه به همراه گروهى از فرشتگان به زمين فرود آمده اند.پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل ! براى چه نازل شده ايد؟در پاسخ گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده ايم تا فاطمه عليهاالسلام را به خانه على ببريم ، پس جبرئيل تكبير گفت و ميكائيل نيز تكبير گفت و اسرافيل چنين كرد و ساير فرشتگان به دنبال اين سه فرشته تكبير سر دادند و به دنبال آنها پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گفته و در آخر سلمان فارسى آواى تكبير را سر داد و از آنها پس در مراسم عروسى و بردن عروس به خانه شوهر تكبير گفتن سنت شد.(53)
هم چنين نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دختران عبدالمطلب و زنان مهاجرين و انصار دستور داد تا به همراه فاطمه عليهاالسلام بوده و شادى كنان رجز بخوانند و تكبير بگويند و سخنى كه مورد رضاى خدا نيست بر زبان جارى نسازند.
جابر گويد: پس فاطمه عليهاالسلام را بر شهباى خود سوار كرده و سلمان افسار آن را به دست گرفته و گرداگرد فاطمه عليهاالسلام هفتاد هزار حوريه در حركت بودند.
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله و حمزه ، عقيل و جعفر و ساير اهل بيت نيز در پشت سر فاطمه عليهاالسلام در حالى كه شمشيرهاى خود را كشيده بودند، به راه افتادند و زنان پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه ديگر زنان در پيشاپيش كاروان شادى حركت كرده و ام سلمه و حفصه و معاذه مادر سعد سروده اى مى خواندند و در ساير زنان با تكرار مصراع اول شادى خود را اظهار مى كردند و سپس تكبير سر مى دادند تا اين كه داخل على شدند.(54)
دست فاطمه عليهاالسلام در دست على عليه السلام
در اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگوار در كجا دست فاطمه عليهاالسلام را در دست على قرار داد در بين مورخان اختلاف هست برخى آن را در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و در برخى ديگر آن را در مسجد مى دانند.
شيخ طوسى روايت كرده همين كه آفتاب غروب كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله به ام سلمه فرمود: دخترم را بياور. او فاطمه عليهاالسلام را به محضر پيامبر آورد در حالى كه از شرم و حيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله گوشه هاى لباسش به زمين كشيده و عرق از پيشانيش سرازير بود، در برابر آن حضرت قرار گرفت .رسول خدا صلى الله عليه و آله در حضور على نقاب از چهره فاطمه عليهاالسلام برداشته و دست فاطمه عليهاالسلام را گرفته و در دست على قرار داد و فرمود: بارك الله فى ابنة رسول الله ، يا على نعم الزوجة فاطمه عليهاالسلام و يا فاطمه عليهاالسلام نعم البعل على ؛ خداى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر تو مبارك گرداند، على جان فاطمه عليهاالسلام بسيار همسر خوبى است ، اى فاطمه عليهاالسلام على شوهر بسيار خوبى است .(55)
اما ابن شهراشوب آورده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بردن فاطمه عليهاالسلام به خانه على خود به مسجد رفته و نخست على را فراخواند و سپس فاطمه عليهاالسلام را در آن گاه دو دست دخترش را در دست على گذاشت ...(56)
دعاى ويژه براى فاطمه عليهاالسلام و على عليه السلام
و سر انجام آن شب پيش از آن .كه خانه على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام را ترك كند، چند دعاى ويژه در حق آن دو نموده كه هرگز شخص ديگرى را در اين دعا شريك نساخت از جمله اين كه فرمود: خدايا اين دو بهترين بندگان تو در نزد من هستند، خدايا، تو آن ها را دوست داشته باش و فرزندان را بر آن ها مبارك گردان و نگهبانى از سوى خود بر آن ها بگمار و از شر شيطان رجيم نسبت به اين دو و فرزندانشان به تو پناه مى برم .(57)
اسماء اضافه مى كند پيامبر صلى الله عليه و آله را در آن حال ملاحظه كردم كه پيوسته براى هر دو دعا مى كرد كه هيچ كس ديگرى را با آن ها شركت نمى داد، او پيوسته دعا مى كرد تا وارد حجره خود شد.(58)
چشم اندازى به خانه فاطمه
در مدينه منوره ؛ شهر پيامبر، تنها يك خانه بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن عشق مى ورزيد و اهلش را به شدت دوست مى داشت .در و ديوار و فضاى اين خانه از معنويت و نورانيتى خاص ، حكايت داشت .
اين خانه روز و شب محل نزول و عروج فرشتگان الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله آن قدر به اين خانه احترام مى گذاشت كه بدون اجازه وارد آن نمى گرديد، هر صبح و شام به آن جا مى رفت و پس از كوبيدن در آن ، با صداى بلند بر اهلش سلام مى داد.
هنگام خارج شدن از شهر، آخرين نقطه توقفش در مدينه بود و پس از مراجعت ، اول به سراغ همان خانه مى رفت .
آن خانه خانه فاطمه عليهاالسلام بود كه اين بخش به وصف آن خواهد پرداخت .<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:421.txt">سكوت علامت رضايت ؟!</a><a class="text" href="w:text:422.txt">بهترين لباس عروس</a><a class="text" href="w:text:423.txt">ازدواج به خاطر پارسايى</a><a class="text" href="w:text:424.txt">راه بهشت</a><a class="text" href="w:text:425.txt">بركت</a><a class="text" href="w:text:426.txt">مناجات سحر</a><a class="text" href="w:text:427.txt">يادگارى</a><a class="text" href="w:text:428.txt">آزار دختر پيامبر</a><a class="text" href="w:text:429.txt">خطبه آتشين</a><a class="text" href="w:text:430.txt">مرواريدى در صدف</a></body></html>سكوت علامت رضايت ؟!
سال دوم هجرت بود و حالا او جوانى 25 ساله و رشيد شده بود.
ديگر وقت ازدواجش شده بود، ولى چگونه خواستگارى كند؟ با كدام پول ازدواج كند؟ او كه از مال دنيا چيزى نداشت ! از همه مهم تر شرم و حيايى كه داشت ، مانع مى شد درخواستش را مطرح كند. گر چه چند بار به همين قصد رفته بود، ولى حيا مانع شده بود در اين باره صحبت كند.
بالاخره دل به دريا زد و به خانه پسر عمويش (پيامبر) رفت . در زد و داخل شد. صورتش از خجالت سرخ شده بود، ولى بايد خواسته اش را مى گفت . بريده بريده گفت :
- يا رسول الله ! مى خواهم ازدواج كنم ، ولى خجالت مى كشم بگويم ... آخر چطور بگويم ... آمده ام افتخار همسرى دخترت را به من بدهى !
- به به ! چه چيزى از اين بهتر كه تو دامادم شوى ، ولى راستش را بخواهى ، قبل از، و مردان ديگرى هم از فاطمه خواستگارى كرده اند و من تصميم را به او واگذار كرده ام . هر بار كه مى گفتم : فلانى خواستگار تو است ، از چهره اش ‍ مى فهميدم علاقه اى ندارد