. مى دانى در نهايت نظر دختر شرط است . حال منتظر باش تا پيام تو را نيز برسانم و ببينم تمايل دارد!
پيامبر خدا نزد دخترش رفت و گفت :
زهرا جان ! على براى خواستگاريت آمده ! نظرت چيست ؟ بله يا نه ؟
دختر كه درياى حيا و عفاف بود، حرفى نزد و سكوت كرد.
پيامبر ديد چهره دخترش تغييرى نكرد. فهميد سكوت نشانه رضايت او است . گفت :
ان شاءالله ، مبارك است !
پيش على (عليه السلام ) آمد و به او اين مژده را داد. لبخندى بر لبهاى على نشست و دست پيامبر را بوسيد و رفت تا مقدمات ازدواج را فراهم كند.
جز على (عليه السلام ) چه كسى لايق همسرى فاطمه (عليها السلام ) بود و جز زهراى مرضيه ، چه كسى لايق همسرى على ؟بهترين لباس عروس
تا حال چنين عروسى ساده اى نديده بودم ! دور از هر گونه تجمل گرايى و ريخت و پاش ! اصلا شبيه عروسى هاى ديگر نبود.
مراسم در خانه عروس پايان يافته و طبق رسم شهر، نوبت آن بود كه عروس ‍ به همراه چند زن ، تا منزل داماد همراهى شود. هر چه نگاه كردم زر و زيور و جواهراتى نديدم ! اما به مناسبت عروسى ، عروس فقط يك پيراهن نو پوشيده بود! چادرش همان چادر قبلى و روسريش روسرى قديمى بود!
حتى كفش نخريده بود!
زير لب گفتم : خدايا! مبادا عروسى من چنين باشد! بالاخره من هم مثل هر دخترى ، آرزو دارم برايم عروسى مفصلى بگيرند و لباس عروسى بپوشم و خوش باشم !
غرق در اين افكار بودم كه سر و صداى زنانى كه عروس را همراهى مى كردند، مرا به خود آورد. آنان از سادگى بيش از حد عروسى شگفت زده شده بودند.
بعضى مى گفتند: دختر پيامبر و چنين مراسمى ! خيلى عجيب است !
بعضى ديگر مى گفتند : زهرا آن همه خواستگار پولدار داشت ! پس چرا زن على شد!
برخى ديگر در جواب مى گفتند: قسمتش اين طور بود! چه مى شود كرد؟ لابد در پيشانى اش اين طور نوشته شده بود!
يكى از زنان حرف خوبى زد: مگر چه شده ؟ فاطمه با اختيار خودش ، از ميان خواستگاران ، على را انتخاب كرد. حتى پدرش او را مجبور نكرد!
گويى حرفهاى زنان تمامى نداشت . ميان همهمه زنان ، صداى ناله اى كوتاه و ضعيف ، توجه فاطمه (عليها السلام ) را به خود جلب كرد. همين تك ناله كوتاه كافى بود تا روى قلب او تاءثير بگذارد.
ناگهان ايستاد و لحظه اى به فكر فرو رفت . شايد با خود مى گفت : بيا و امشب براى رضاى خدا برهنه اى را بپوشان ! براى تو عفت و پاكدامنى بهترين لباس است ! كمال در تقوا و دورى از مدپرستى است .
لباسش را به آن زن فقير بخشيد و با لباس قديمى اش قدم به منزل داماد گذاشت .
از كار او غرق در تعجب شدم . خدايا! او در شب عروسى اش لباسش را بخشيد!
زن بيچاره ، مثل آنكه دنيا را به او داده باشند، دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و مرواريدى از اشك بر گونه اش غلطيد. اشك شوق زن فقير، براى زهرا (عليها السلام ) بهترين هديه بودازدواج به خاطر پارسايى
- فاطمه تو قدر خودت را نمى دانى . تو فرزند رسول خدايى . اين همه خواستگار داشتى . بعضى از آنها ثروتهاى كلان داشتند، ولى الان گاهى محتاج نان شب مى شوى . اگر زن يكى از آنها مى شدى ، نه تنها گرسنگى نمى كشيدى ، بلكه مى توانستى خانواده هايى را از فقر و تنگدستى نجات دهى ! حيف شد زن مردى شدى كه از مال دنيا چيزى ندارد و شب و روزش ‍ در جهاد و ستين است .
- من از دلسوزى شما ممنونم . اما مگر خوشبختى فقط با پول به دست مى آيد؟! براى زن و مرد آنچه مهم تر از هر چيزى است ، تفاهم و سعادتمندى است و سعادت در بندگى خدا است . خوبى شوهر فقط به پول و ثروت نيست . به اين است كه در خانه با همسر و بچه هايش بگويد و بخندد. سر چيزهاى جزئى غر نزند و اهل دين و معرفت باشد و ... .
گفت و گويى بين زنان قريش و دختر پيامبر بود كه براى عرض تبريك به مناسبت ازدواجش آمده بودند.
آنان بعد از اين صحبتها رفتند. بعد از مدتى صداى در بلند شد و رسول خدا با سلام وارد شد.
ديد كه دخترش ناراحت است . پرسيد: چه شده ؟ چرا ناراحتى ؟ چيزى شده ؟
- نه پدر جان ! زنان قريش براى تبريك آمده بودند و مرا ملامت مى كردند كه البته جوابشان را دادم . آنان مى گفتند چرا همسر يك مرد فقير شده ام و... ولى من از او راضى هستم . شوهر من بهترين شوهر دنياست .
- دخترم ! نه پدرت فقير است و نه شوهرت على . خداوند گنجينه هاى تمام زمين را در اختيار من نهاده ، ولى من از تمام آنها چشم پوشيدم و پاداشى را كه نزد خدا است ، انتخاب كردم . شوهرت هم همين طور. او در اسلام آوردن و علم و عمل از همه جلوتر است . هميشه از او حرف شنوى داشته باش . همان طور كه خودت گفتى ، شوهرت مرد بسيار خوبى است .
سپس به على (عليه السلام ) كه تازه از راه رسيده بود گفت :
دخترم پاره تن من است . هر كه او را برنجاند، مرا رنجانده و هر كه خوشحالش كند، مرا خوشحال كرده است .
فاطمه (عليها السلام ) از صحبت هاى پدرش و علاقه اش به او بسيار خوشحال بودراه بهشت
دلم به حالش مى سوخت ! اصلا يك ذره استراحت نمى كرد. همه اش كار و كار و كار! مگر يك زن چقدر قدرت دارد؟!
هنوز صبحانه تمام نشده ، بايد لباس بچه شير خوارمان را عوض كند و لباس ‍ بشويد. بعد مشغول نظافت خانه شود و بعد هم اگر بچه گريه نكرد و آرام بود، به فكر پختن ناهار باشد.
بيچاره مادرم ! اگر فرصت كوتاهى براى استراحت پيدا مى كرد، لباسها را پينه مى كرد. همين مقدار نشستن براى او استراحت بود. بعد بچه را شير مى داد؛ گندم را آرد مى كرد؛ تنور را روشن مى نمود و نان مى پخت و...
آن روز خيلى خسته بود. با يك دست ، بچه را گرفته بود و شير مى داد و با دست ديگرش گندم آسياب مى كرد و زير لب ذكر خدا مى گفت .
دل دستاس مى ناليد چون رود 		كه دست او هميشه بر سرم بود
چشمم به تاولهاى دستش كه افتاد، تاب نياوردم . بغض راه گلويم را بست و از خانه بيرون رفتم .
بى خود نيست كه بهشت زير پاى مادران است . اين همه رنج و زحمت بچه و خانه دارى كم نيست .
بعد از ساعتى كه بازگشتم ، ديدم كه بچه را خوابانده و مشغول پختن نان براى شام است . گفتم :
مادر جان ! خسته نمى شوى اين همه كار مى كنى ؟! من به جاى شما خسته شدم !
- عزيز مادر، حسن جان ! بارها از رسول خدا شنيدم :
فاطمه جان ! براى راحتى و خوشى در آخرت ، سختى ها و تلخى هاى دنيا را تحمل كنبركت
غلام مى خنديد و او فكر مى كرد غلام به خاطر آزادى اش ‍ مى خندد.
پرسيد:
از اين كه آزاد شدى ، خوشحالى ؟
- آرى اى بانو! ولى خنده ام به خاطر چيز ديگر است !
- به خاطر چه چيزى است ؟
- به خاطر گردن بند شما!
- مگر گردن بند من خنده دارد؟!
- اجازه بدهيد توضيح دهم . پيرمردى كه رسول خدا فرستاد و شما گردن بند را به او بخشيديد، به مسجد آمده بود تا آن را بفروشد و لباس و غذا و توشه راه تهيه كند. اربابم ، عمار براى خريد آن بيست دينار و دويست درهم به او داد. لباس و اسب و غذا هم داد و پيرمرد بسيار خوشحال شد. شما را دعا كرد و رفت .
سپس عمار گردن بند را معطر كرد و در پارچه اى گذاشت و مرا به همراه آنها براى شما هديه فرستاد كه از اين پس غلام شما باشم .
- ولى من تو را در راه خدا آزاد كردم ! تو ديگر غلام نيستى .
- اى دختر رسول خدا! خنده من هم به همين خاطر است . چه گردن بند بابركتى بود! گرسنه اى را سي