ه به دست على هلاك شده بودند، به ياد آوردم ، بر افروختم و به يك باره لگدى محكم بر در خانه كوبيدم . در با صداى مهيبى باز شد. فاطمه پشت در بود، در را به گونه اى فشار دادم كه كودكش (محسن ) سقط شد. فاطمه چنان ناليد كه گويى مدينه زير و رو شد و داد زد:
آه يا فضه الى فخذينى فوالله لقد قل ما فى احشايى من حمل .(51)
آه اى فضه ! به سويم بشتاب و مرا درياب . به خدا قسم كودكم كشته شد. او به ديوار تكيه داد و من در را به عقب انداخته ، داخل خانه شدم ، فاطمه با آن حال روبرويم ايستاد تا مانع ورود من شود و من از روى چادر سيلى محكمى به گوشش كوبيدم .
آرى و از اين روز بود كه خاندان اهل بيت براى هميشه در تاريخ آينه مظلوميت شدند. مظلوميت هايى كه براى بسيارى از بزرگان نيز قابل تصور نبود و آنان گاه با ديده ترديد به اينگونه روايات مى نگرند.
سليم بن قيس هلالى نيز از اين افراد بود لذا به حضور سلمان فارسى رسيد و از سلمان پرسيد: آيا واقعا اين جماعت ، بدون اجازه وارد خانه فاطمه شدند؟ سلمان فرمود: آرى !! به خدا قسم كه دختر پيامبر مقنعه نيز بر سر نداشت و استغاثه مى كرد: يا ابتاه ! يا رسول الله ! همين ديروز بود كه از ميان ما رفتى و فرياد زد يا فضه ! به خدا قسم كه كودكم را كشتند)).(52)محرم كوثر
فاطمه (س ) پس از رحلت رسول الله (ص)، احساس تنهايى مى كرد و بى فايى مردم نسبت به توصيه هاى پيامبر او را به شدت آزرده خاطر ساخته بود. در اين شرايط بحرانى ، فضه از معدود محرمان وى بود در اين باره امام صادق مى فرمود: اميرمؤ منان (ع ) فرمود: وقتى از مرقد پيامبر برگشتيم ، فاطمه ناله اى كرد. به سويش رفتم و پرسيدم : از چه شكوه مى كنى ؟ او از خوابى كه ديده بود، مرا آگاه كرد و گفت : وقتى وفات كردم ، كسى جز ام سلمه ، ام ايمن و فضه و از مردها دو پسرم و عباس ، سلمان ، عمار، مقداد، اباذر، و حذيفه مطلع نشوند، و فقط شب دفن شوم و محل قبرم را كسى نداند.(53)
بر اساس اين روايت محرمان واقعى اسرار اهل بيت در اين مقطع تاريخى روشن مى شود و در فضه نوبيه نيز يكى از آنهاست و اين مقام به دست فضه نيامد مگر به خاطر اينكه وى با وجود تمام خطرها در جبهه اقليت ماند و مونس و هم دم فاطمه شد. از اين روى دختر رسول خدا (ص) سخن دل خود را با او در ميان گذاشت .عشق به خدا
براى آشنايى با ميزان علاقه فضه به فاطمه همين بس كه بدانيم ، تا نام حضرت فاطمه زهرا (س ) را مى بردند، اشك چشمانش را پر مى كرد و مرواريدوار بر گونه هايش جارى مى شد. نمونه بارز آن را در ملاقات ورقة بن عبدالله در مراسم حج با فضه به وضوح مى توان مشاهده كرد.
ورقة بن عبدالله در ملاقاتى با فضه از حال فاطمه زهرا (س ) در هنگام وفات سؤ ال كرد، خود مى گويد: ((تا سخن مرا شنيد، چشمانش از اشك پر شد و گريست ، آنگاه گفت : اى ورقة بن عبدالله ! اندوه ساكن مرا به هيجان در آوردى و مصيبت و دردهاى دلم را كه در قلبم پوشيده بود، آشكار كردى .))(54)
او هميشه خود را با نام فضه كنيز فاطمه زهرا (س ) معرفى مى كرد و به اين وسيله نيز ارادت خود و اشتياقش را به فاطمه زهرا (س ) نشان مى داد. آنگاه كه ورقة بن عبدالله به وى گفت : گمان دارم از دوست داران اهل بيت عليهم السلام هستى ، در پاسخ وى اينگونه سخن بر زبان جارى ساخت انا فضه امه فاطمه زهرا بنت محمد المصطفى (ص). من كنيز فاطمه زهرا (س ) دختر محمد مصطفى (ص) هستم .(55) و آنگاه كه مى خواست از فاطمه زهرا (س ) يادى كند، با عنوان سرور و بزرگ ياد مى كرد و مى گفت :
((مولاتى الزهرا (س ))) بانويم فاطمه زهرا (س )(56) . به هر روى فضه هميشه ميل قلبى خود و رضايت خاطرش از بانوى بزرگوار اسلام را ابراز مى داشت .روايت فراق تا شهادت
فضه نوبيه به اين دليل كه در كنار فاطمه زهرا (س ) بود و ((مقام محرم )) او را داشت و نيز به خاطر عشق و علاقه اش به دختر رسول خدا (ص) از تمام قضاياى پشت پرده كه براى غصب ولايت صورت مى گرفت ، آگاه بود. در حالى كه برخى از اصحاب به شدت در پس كسب مقام حكومت بودند ((فضه نوبيه )) مى ديد كه فاطمه (س ) با چشمان گريان از فراق پدر مى نالد و با ناله هاى جان سوزش از مظلوميتش شكوه مى كند.
ابن هشام مى نويسد: ((ابوبكر به همراه ابن خطاب و ابو عبيده و گروهى از اصحاب سقيفه مى آمدند، در حالى كه به هيچ كس برخورد نمى كردند، مگر اينكه او را كتك مى زدند و جلو مى آوردند و دستش را مى گرفتند و روى دست ابوبكر مى گذاشتند و خواه ناخواه از او بيعت مى گرفتند.))(57)
فضه در راستاى همان روش تبليغى خود براى افشاى چهره غاصبان ولايت مظلوميتهاى فاطمه زهرا (س ) را از لحظه وفات پدر تا شهادتش ، به تصوير كشيد. او در ملاقات با ورقة بن عبدالله ازدى مى گويد: ((از اهل زمين ، اصحاب و نزديكان و دوستان ، كسى به اندازه مولايم فاطمه (س ) غمگين و گريان نبود. هر لحظه اندوهش تجديد مى شد و گريه اش افزونتر مى شد.
او هفت روز نشست . ناله اش خاموش نشد و رنجش آرامش نيافت . هر روز گريه اش بيشتر از روز قبل مى شد. وقتى روز هشتم شد، اندوهى ، را كه پنهان ساخته بود، آشكار ساخت ...
طاقت نياورد، بيرون آمد و فرياد زد. گويا از زبان رسول خدا (ص) سخن مى گفت . زنان رو به او كردند و پسران و دختران بيرون آمدند. مردم گريه مى كردند، ضجه مى كشيدند و از هر گوشه اى آمده بودند. چراغ ها خاموش ‍ شد تا صورت هاى زنان ديده نشود، زنان گمان كردند كه رسول خدا (ص) از قبر برخاسته است . مردم در دهشت و وحشت فرو رفتند و فاطمه (س ) ندا زد و ندبه كرد.
اباه وا ابتاه وا صفياه وا محمداه وا اباالقاسماه وا ربيع الارامل و اليتامى من للقبلة و المصلى و من لا بنتك الوالهة الثكلى .(58)
پدر، واى پدر، واى برگزيده خدا، واى محمد (ص)، واى اباالقاسم واى بهار بيوه زنان و يتيمان چه كسى رو به قبله ايستد و نماز گذارد و چه كسى براى دختر مصيبت زده و حيران تو هست ؟
آنگاه برگشت . از شدت گريه ديگر چيزى را نمى ديد. تا اينكه از قبر پدرش ‍ محمد (ص) دور شد. وقتى نگاهى به خانه كرد، يك سمتش به سوى ماءذنه قرار گرفت . قدم هايش را كوتاه كرد و همچنان ناله بر مى آورد، تا اينكه بيهوش شد. زنان به سويش شتافتند و آب به صورتش پاشيدند تا به هوش ‍ آمد آنگاه گفت :
پدر جان قوتم و خويشتن دارى خود را از دست داده ام . دشمن مرا سرزنش ‍ مى كند. حزن و اندوه مرا مى كشد. پدر جان يكه و تنها باقى مانده و در كار خود سرگردانم . صدايم خاموش ، پشتم شكسته ، زندگيم در هم ريخته و روزگارم تيره شده است . پدر جان ! پس از تو براى وحشتم مونسى نمى يابم و مانعى براى گريه ام و ياورى براى ضعفم پيدا نمى كنم . آرى پدر بعد از تو نزول قرآن و محل هبوط جبرئيل و مكان ميكائيل از بين رفت . پدر جان ! پس از تو روابط انسان ها دگرگون شد و درها به روى من بسته شد. پدر عزيز؛ من بعد از تو از دنيا نفرت دارم و تا زمانى كه نفسم برآيد، بر تو گريه خواهم كرد. پدر جان ! شوق من نسبت به تو پايانى و اندوهم بعد از تو انجامى ندارد. فرياد اى پدر فرياد اى پروردگار جهانيان !(59)
فضه بعد از نقل تمام سخنان فاطمه زهرا (س ) مى گويد:
((فاطمه (س ) به خانه اش برگشت ، شب و روز گريست و اشكش