 نشسته بودم .
چشم هايش را باز كرد و نگاهى به آسمان سرخ فام انداخت . لب هاى بى رمقش به آرامى به هم خورد. مى خواست چيزى بگويد. گوشم را نزديك بردم . با صدايى ضعيف گفت :
- چادر نماز و عطر مرا بياور!
گفتم : شما با اين حال و روز نمى توانيد از جا برخيزيد و نماز بخوانيد. او با سكوتش فهماند كه كارش را انجام دهم !
به سرعت آنها را آماده كردم . با زحمت زياد نشست و وضو گرفت تا نمازش ‍ را بخواند. طبق معمول ، پيش از نماز، از عطر خوشبو خود را معطر كرد، ولى بيمارى اجازه نداد بيشتر بنشيند. حالش دگرگون شد و چشمان خسته اش ‍ روى هم افتاد. كمكش كردم تا در بستر دراز بكشد.
با كلمات بريده گفت :
اسما! كنارم بشين و اذان كه تمام شد، براى نماز بيدارم كن ! اگر برنخاستم ، بدان كه از دنيا رفته ام . آن وقت على را خبر كن !
- خدا آن روز را نياورد بانو! اين چه حرفى است ! ان شاءالله حالتان خوب مى شود!
با خود انديشيدم كه اگر برود، بر سر حسن و حسين چه مى آيد؟ على (عليه السلام ) دورى او را چگونه تاب مى آورد؟
با چنين افكارى ، اشك آرام آرام ، مثل ذوب شدن شمع بر گونه ام جارى شد؛ اشكهايى كه حاكى از درد فراق بود.
دقايقى گذشت . وقت آن شده بود كه صدايش بزنم .
- فاطمه جان ! برخيز! اذان تمام شد.
اما ديگر از او صدايى برنخاست . او به خوابى بس طولانى و ابدى فرو رفته بود.
بوى عطر خوشبوى او در فضا پيچيده بود و چادر نمازش او را، چون مرواريدى در بر گرفته بود، و اين گونه به ديدار معبودش شتافت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:432.txt">توسل به حضرت زهرا (ع)</a><a class="text" href="w:text:433.txt">دفاع علمی از مومنین</a><a class="text" href="w:text:434.txt">شیعه فاطمه (ع)</a><a class="text" href="w:text:435.txt">فدك و میراث عایشه</a><a class="text" href="w:text:436.txt">جهیزیه فاطمه (ع)</a><a class="text" href="w:text:437.txt">الگوی شوهر داری</a><a class="text" href="w:text:438.txt">مقید بودن به آداب اسلام</a><a class="text" href="w:text:439.txt">اعتراض تا پایان عمر</a><a class="text" href="w:text:440.txt">مقام حضرت زهرا(ع) نزد پدر</a><a class="text" href="w:text:441.txt">فاطمه (س) در جبهه</a><a class="text" href="w:text:442.txt">نصیحت پیامبر (ص)</a></body></html>توسل به حضرت زهرا (ع)
ام ایمن از زنان بسیار بلند مرتبه و عالیقدر صدر اسلام است كه همواره در خدمت خاندان نبوت بود، پس از آنكه فاطمه(علیهاالسلام) از دنیا رفت ام ایمن آنچنان ناراحت بود كه دیگر نمی توانست در مدینه بماند بنابراین عازم مكه شد، در راه در بیابان جحفه ، تشنگی بر او غلبه كرد و آبی نیز به همراه نداشت و تشنگی او آنچنان شدید گردید كه به حد خطر مرگ رسید. در این لحظه متوجه خدا گردید و در حالی چشمش پر از اشك بود عرض ‍ كرد: یا رب اتعطشنی و انا خادمه بنت نبیك : پروردگار من ! آیا مرا تشنه می گذاری با اینكه من كنیز دختر پیامبرت (فاطمه) هستم . پس از دعا، دلوی از آسمان پر از آب بهشت بر او نازل شد، از آن آب آشامید و تا هفت سال دیگر تشنه و گرسنه نشد.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهارديدفاع علمی از مومنین
دو نفر زن كه در مسئله ای دینی با یكدیگر اختلاف داشتند برای حل اختلاف خود نزد فاطمه علیها السلام رفتند. یكی از زنان مومن و دیگری معاند و كافر بود. فاطمه علیها السلام می فرماید: من دلایل زن مومن را اثبات كردم و حقانیت سخن او را آشكار نمودم و در نتیجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پیروز گشت و بشدت شاد و مسرور گردید. فاطمه علیها السلام به آن زن مومن كه بسیار خوشحال شده بود فرمود: شادی فرشته ها برای پیروزی تو بر او بیشتر از شادی تو می باشد و غم و اندوه شیطان و یاران او از غم و اندوه این زن كافر زیادتر است .
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) / محمد رضا اکبريشیعه فاطمه (ع)
مردی به همسرش گفت : نزد فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آیا من شیعه شما هستم یا خیر؟ همسرش نزد فاطمه علیها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو: ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهی عما زجرناك عنه فانت من شیعتنا و الا فلا. اگر به آنچه تو را امر كردیم عمل می كنی و از آنچه نهی كردیم پرهیز می كنی تو از شیعیان ما هستی و گرنه شیعه ما نیستی . زوجه آن مرد گوید: جواب فاطمه علیها السلام رابه شوهرم رساندم. او گفت : وای بر من چه كسی از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در این صورت برای همیشه در جهنم هستم زیرا هر كسی از شیعیان آنها نباشد همیشه درآتش جهنم است . همسرش دوباره به خدمت فاطمه علیها السلام می رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت می رساند. فاطمه علیها السلام می فرماید: به او بگو آنطور كه گمان كردی نیست ، شیعیان ما از بهترین افراد اهل بهشت هستند. و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ایمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهی ما كند شیعه ما نیست گرچه به بهشت می رود اما بعد از آنكه بوسیله بلاها و سختی ها از گناهانشان پاك شوند یا با انواع سختی ها در عرصه های قیامت و یا ورود در طبقه بالای جهنم كه عذاب می شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتی كه به ما دارند از جهنم نجاتشان می دهیم و به نزد خود می بریم.
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) / محمد رضا اکبريفدك و میراث عایشه
امیر المؤ منین علیه السلام به فاطمه علیها السلام فرمود: برو و میراث پدرت (فدك) را بگیر. فاطمه علیها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : میراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده . ابوبكر گفت : پیامبران ارث نمی گذارند. فاطمه علیها السلام فرمود: آیا سیلمان برای داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه علیها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پیامبران ارث نمی گذارند. فاطمه علیها السلام فرمود: آیا زكریا (در قرآن) نگفت : فهب لی من لدنك ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب(فرزندی به من عطا فرما تا از من و آل یعقوب ارث برد). ابوبكر كه دوباره با دلیل محكم فاطمه علیها السلام روبرو شد بدون هیچ منطقی حرف خود را تكرار كرد و گفت : پیامبران ارث نمی گذارند. فاطمه علیها السلام فرمود: آیا در قرآن نیامده است یوصیكم اللّه فی اولادكم للذكر مثل حظ الا نثیین(خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث می برد). ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پیامبران ارث نمی گذارند! این سخن كه پیامبران ارث نمی گذارند را عایشه و حفصه همسران پیامبر صلی اللّه علیه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتی عثمان به خلافت رسید عایشه به او گفت : میراث مرا از رسول خدا بده . عثمان به او گفت : تو نگفتی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود ما پیامبران چیزی به ارث نمی گذاریم و حق فاطمه را ضایع كردی ؟ من هم چیزی به تو نخواهم داد.
قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) / محمد رضا اکبريجهیزیه فاطمه (ع)
وقتی پیامبر صلی اللّه علیه و آله تصمیم گرفت كه فاطمه علیها السلام را به عقد علی علیه السلام در آورد به او فرمود: ای علی برخیز و زرهت را بفروش . گوید: من هم رفتم زره ام 