ه» را فرا خواند ـ و آنان گروهی از مهاجرین بودند كه نه خانه ای داشتند و نه مالی ـ و تكه های النگو را در میان آنها تقسیم فرمود و سپس پرده را ـ كه پارچه ای طولانی ولی كم عرض بود ـ میان افرادی از آنان كه برهنه بودند و پوششی نداشتند تقسیم كرد ... .
آنگاه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «خداوند بر فاطمه رحمت آوَرد، همانا خدای متعال به جهت این پرده از لباس های بهشتی به او خواهد پوشاند و به جهت این النگو ها از زینت های بهشتی به او عطا خواهد كرد.»[18]
پیراهن عروسی
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای فاطمه و شب عروسی او پیراهنی تهیّه فرمودند زیرا پیراهنی كه فاطمه بر تن داشت وصله دار بود، در این هنگام مستمندی به خانه آنان مراجعه كرد و لباس كهنه ای طلبید، فاطمه ـ علیها السلام ـ خواست پیراهن وصله دار به فقیر دهد، امّا به یاد آورد كه خدای متعال می فرماید:
«لَن تَنالُوا البِرَّ حَتّی تُنفقوا ممّا تُحبّون؛ به نیكی نمی رسید تا آنگاه كه از آنچه دوست دارید انفاق كنید»[19]، به همین جهت پیراهن نو را به فقیر داد ... .[20]
زهد و خوف از خدا
هنگامی كه آیه «و إنَّ جهنَّم لَمَوعدهُم اجمَعین لها سبعهُ ابوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنهم جُزءٌ مَقسومٌ؛ دوزخ میعاد گاه همیشگی ایشان است كه هفت درب دارد و برای هر دربی سهم معیّنی از ایشان خواهد بود» نازل شد، رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به صدای بلند گریست، و اصحاب او از گریه آن بزرگوار گریستند امّا نمی دانستند جبرئیل چه به او فرود آورده است، و (از هیبت پیامبر) هیچ یك توان آن كه با او سخن بگویند نداشتند، و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ چنان بود كه چون فاطمه ـ علیها السلام ـ را می دید شادمان می شد، به همین جهت سلمان به خانه فاطمه ـ علیها السلام ـ رفت تا او را از قضیه آگاه سازد، و آن گرامی را دید كه مقداری جو را آسیا می كند و می گوید: «و ما عند الله خیرٌ وَ أبقی؛ آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است.»[21]
عبایی پشمین بر تن داشت كه دوازده جای آن با لیف خرما وصله شده بود. سلمان وضع پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را و این كه جبرئیل به او چیزی فرود آورده است به فاطمه ـ علیها السلام ـ خبر داد و آن گرامی برخاست و همان عبای وصله دار را بر خود پیچید (و حركت كرد)، سلمان (از مشاهده آن بسیار متأثّر و اندوهگین شد و) گفت: «دریغا، دختران كسری و قیصر ابریشم و حریر می پوشند و دختر محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ عبایی پشمین بر تن دارد كه دوازده جای آن با لیف خرما وصله شده است!»
حضرت فاطمه ـ علیها السلام ـ بر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ وارد شد و سلام كرد و عرض كرد: «پدر جان! سلمان از لباس من تعجب كرده است، در حالی كه سوگند به خدایی كه تو را به حق مبعوث فرمود، پنج سال است كه من و علی ـ علیه السّلام ـ از اثات زندگی چیزی نداریم جز پوست گوسفندی كه روزها روی آن به شترمان علوفه می دهیم و شبها بستر ما است، و بالش ما از پوستی است كه درون آن از لیف خرما پر شده است!»
پیامبر فرمود: «ای سلمان! دختر من از گروه پیشگامان و سبقت گرفتگان (به سوی خدا) است.»
حضرت فاطمه ـ علیها السلام ـ عرض كرد: «ای پدر فدای تو بشوم چه چیزی موجب گریستن شما شد.»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از آیه ای كه جبرئیل فرود آورده بود به او خبر داد، فاطمه ـ علیها السلام ـ چون آیه را شنید چنان گریست كه بر زمین افتاد، و پیاپی می گفت: «وای، وای بر كسی كه در آتش دوزخ افتد ...»[22]
گرسنگی و غذای آسمانی
«ابو سعید خدری» می گوید: یك روز علی ابن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ سخت گرسنه بود، به فاطمه ـ علیها السلام ـ گفت: «آیا نزد تو غذایی هست كه به من بدهی؟»
عرض كرد: «نه، سوگند به خدایی كه پدرم را به نبوّت و تو را به وصایت گرامی داشت هیچ چیز نزد من نیست، و دو روز است كه هیچ طعامی نداشته ایم جز غذای مختصری كه آن را به تو داده ام و تو را بر خود، و این دو پسرم حسن و حسین مقدّم داشته ام.»
حضرت علی ـ علیه السّلام ـ فرمود: «چرا مرا آگاه نكردی تا چیزی برایتان فراهم كنم؟»
عرض كرد: «ای ابوالحسن! من از خدایم شرم می كنم چیزی كه توانایی آن را نداری بر تو تحمیل كنم.»
حضرت علی ـ علیه السّلام ـ از نزد فاطمه ـ علیها السلام ـ با اعتماد و حسن ظنّ به خدا بیرون آمد و یك دینار قرض كرد. در حالی كه دینار را در دست داشت و می خواست برای خانواده خود چیزی خریداری كند با «مقداد بن الأسود» برخورد كرد، و این در روزی بسیار گرم بود كه آفتاب از بالای سر او را می سوزاند و زمین در زیر پا داغ بود و او را آزار می داد. علی ـ علیه السّلام ـ چون او را دید وضع را نگران كننده و ناخوشایند یافت، فرمود: «مقداد، چه موضوعی در چنین وقتی، تو را از خانه و خانواده ات بیرون آورده است؟!»
عرض كرد: «ای ابوالحسن! مرا واگذار و از وضعم پرسش مكن».
فرمود: «برادر غیر ممكن است تا از وضع تو آگاه نشوم از من عبور كنی (و بروی)»
عرض كرد: «برادر به خاطر خدا مرا واگذار و از حالم جویا مشو.»
فرمود: «برادر، ممكن نیست حالت را از من پنهان كنی.»
عرض كرد: «ای ابوالحسن! اینك كه اصرار داری و نمی پذیری می گویم؛ به خدایی كه محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به نبوّت و تو را به وصایت، گرامی داشت مرا جز كوشش برای یافتن چیزی (كه رفع گرسنگی كند) از خانه بیرون نیاورد، زیرا نزد خانواده ام آمدم در حالی كه از گرسنگی به خود می پیچیدند، هنگامی كه گریه اهل و عیالم را دیدم نتوانستم بر زمین قرار بگیرم و غمگین و تنها بیرون آمدم. داستان و حال من این است.»
چشمان علی ـ علیه السّلام ـ گریان شد چنان كه اشك به محاسن مبارك او رسید، و به او فرمود: «به آنچه سوگند یاد كردی سوگند یاد می كنم كه مرا نیز از خانه بیرون نیاورد مگر همان چیز كه تو را از خانه بیرون آورد، و اینك دیناری قرض كرده ام و تو را بر خویش مقدّم می دارم.» و دینار را به او داد و خود به مسجد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بازگشت و نماز ظهر و عصر و مغرب را در مسجد خواند، وقتی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نماز مغرب را به پایان برد از كنار علی ابن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ عبور كرد ـ و او در صف اوّل قرار داشت ـ به او اشاره فرمود و علی ـ علیه السّلام ـ بر خاست و دنبال رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ راه افتاد و جلوی یكی از درهای مسجد به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ رسید و سلام كرد و رسول خدا پاسخ سلامش را داد و فرمود: «ای ابولحسن! آیا نزد تو چیزی برای شام هست كه همراه تو بیاییم؟»
حضرت علی ـ علیه السّلام ـ سر به زیر افكند و ساكت ماند و از خجالت نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ متحیّر بود كه چه جوابی بدهد.
پیامبر جریان دینار را و اینكه از كجا تهیّه كرده و اینكه به چه كسی داده است می دانست و خدای متعال به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ وحی فرموده كه آن شب نزد علی ـ علیه السّلام ـ باشد؛ پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ چون سكوت علی ـ علیه السّلام ـ را مشاهده كرد فرمود: «ای ابوالحسن چرا نمی گویی «نه