زند رسول خدا (صلي الله عليه واله) بوده، و در ماجرای وفات فاطمه (عليها السلام) نیز در غسل دادن او به علی (عليه السلام) و اسماء کمک می‏کرد. (2)
و صاحب کتاب قاموس الرجال این مطلب را که سلمی کنیز صفیه بوده است صحیح نمی‏داند و گفته است: بلاذری در تحت عنوان «کنیزان پیغمبر» نام سلمی را ذکر کرده و گفته است پیغمبر او را آزاد کرد. (3)
نگارنده گوید: از پاره‏ای روایات چنین استفاده می‏شود که سلمی کنیز آمنه مادر رسول خدا (صلي الله عليه واله) بوده و پس از درگذشت آمنه به پیغمبر (صلي الله عليه واله) رسید، آن حضرت او را آزاد کرد و با مردی به نام ابو رافع ازدواج نمود و از او فرزندانی به دنیا آمد که یکی از آنها عبید الله بن ابی رافع کاتب و نویسنده علی بن ابیطالب (عليه السلام) بود.
به هر صورت درباره ام ایمن مطلبی در وصیتنامه نیست جز آنکه در روایات نام او آمده و اینکه فاطمه (عليها السلام) به او وصیت کرد، و یا اینکه به او که از همه زنان بیشتر مورد وثوق و یا نزدیکترین زن به فاطمه بود دستور داد علی (عليه السلام) را نزد او بخواند. (4)
در مورد سلمی نیز در چند حدیث آمده که سلمی گوید: هنگامی که فاطمه (عليها السلام) بیمار شد من از او پرستاری می‏کردم تا در یکی از روزها که علی (عليه السلام) برای انجام کاری‏از خانه بیرون رفت و فاطمه (عليها السلام) با اینکه حالش خوب بود به من فرمود: مادر! قدری آب غسل برای من حاضر کن، و من حاضر کردم و فاطمه برخاسته غسل کرد و سپس لباسهای نو خود را پوشید و به من دستور داد فرشی برای او در وسط اتاق بیندازم و روی آن خوابید و پاهای خود را به طرف قبله کشید و آن گاه دست‏خود را زیر گونه‏اش گذارده و فرمود: من اینک از دنیا می‏روم، و بدین ترتیب از دنیا رفت و من علی (عليه السلام) را خبر کردم...تا به آخر حدیث. (5)
و درباره اسماء بنت عمیس نیز در پاره‏ای از روایات آمده که گوید: فاطمه (عليها السلام) به من وصیت کرد کسی جز من و علی (عليه السلام) او را غسل ندهد، و من نیز هنگام غسل فاطمه طبق وصیتی که کرده بود به علی (عليه السلام) کمک کردم (6) و هر دو با هم جنازه را غسل دادیم.
در چند حدیث از طریق شیعه و اهل سنت آمده که اسماء گوید، فاطمه در هنگام وفات خود به من فرمود: مادر جان! من از این وضعی که درباره حمل جنازه زنها مرسوم است‏شرم می‏کنم و خوش ندارم که جنازه زنان را روی تخته‏ای می‏گذارند و پارچه‏ای روی آن می‏اندازند و پستی و بلندیهای بدن او برای بیننده آشکار است.
اسماء گوید: بدو عرض کردم: من چیزی را که در حبشه دیده‏ام هم اکنون ترتیب داده نزد شما می‏آورم و نشانت می‏دهم، سپس چند عدد چوب تر و تختی را آورد و آن چوبها را خم کرده دو طرف آن را بر کنار تخت‏بست و چادری روی آن کشید، فاطمه (عليه السلام) که آن را دید خوشحال شد و تبسم کرد، اسماء گوید: من از روزی که رسول خدا (صلي الله عليه واله) از دنیا رفته بود تا به آن روز تبسم بر لبان دختر پیغمبر ندیده بودم. (7)
در روایتی است که فرمود: چه چیز خوب و نیکویی است که بدان وسیله جنازه زن‏از مرد تشخیص داده نمی‏شود، (8) و در حدیثی است که فرمود:
«اصنعی لی مثله استرینی سترک الله من النار» (9).
[برای من نیز یک چنین چیزی درست کن، و مرا مستور کن، خدایت از آتش دوزخ مستور دارد (10).] و در احادیث دیگری نیز نام اسماء آمده که ان شاء الله در صفحات آینده در ضمن داستان شهادت فاطمه (عليها السلام) خواهید خواند.
و اما آنچه به علی (عليه السلام) وصیت کرد ،از جمله کرامات فاطمه (عليها السلام) که محدثین شیعه و اهل سنت روایت کرده‏اند این است که وی از مرگ خود خبر داد و روز و وقت آن را تعیین کرد چنانکه در روایات پیش از این نیز گذشت و در حدیثی است که وقتی به علی (عليه السلام) گفت: هنگام مرگ من رسیده! علی (عليه السلام) فرمود: ای دختر پیغمبر با اینکه وحی از ما قطع شده این خبر را از کجا دانستی؟
فاطمه پاسخ داد، هم اکنون خواب مختصری مرا فرا گرفت و رسول خدا (صلي الله عليه واله) را دیدم که به من فرمود: امشب نزد ما خواهی بود و من می‏دانم که او راست گفته و امروز روز آخر عمر من است. (11)
و در روایتی است که پس از آن به علی (عليه السلام) گفت: چیزهایی در دل دارم که می‏خواهم آنها را به تو وصیت کنم!
علی (عليه السلام) فرمود: ای دختر رسول خدا هر چه می‏خواهی بگو!
در این وقت علی (عليه السلام) کسانی را که در اتاق بودند بیرون کرد و نزدیک سر فاطمه (عليه السلام) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت:
ای پسر عمو هیچ گاه مرا دروغگو و خیانتکار ندیدی، و از وقتی با تو معاشرت داشته‏ام نافرمانی تو را نکرده‏ام!
علی (عليه السلام) در پاسخ او فرمود:
«معاذ الله انت اعلم بالله و ابر و اتقی و اکرم و اشد خوفا من الله من ان اوبخک بمخالفتی، قد عز علی مفارقتک و تفقدک الا انه امر لا بد منه...»
[پناه بر خدا! تو داناتر و نیکوکارتر و پرهیزکارتر و بزرگوارتر و نسبت‏به خدای تعالی بیمناکتر از آنی که من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانی خود سرزنش کنم، و براستی مفارقت و دوری تو بر من بسیار ناگوار است جز آنکه چاره‏ای از آن نیست...]
آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود:
به خدا مصیبت رحلت رسول خدا (صلي الله عليه واله) را برای من تجدید کردی و مرگ و فقدان تو بر من بسیار بزرگ است.
«فانا لله و انا الیه راجعون‏» !
آه! که چه مصیبت دردناک و جانسوز و غم انگیزی است! مصیبتی که به خدا سوگند جبران پذیر نخواهد بود!
دنباله حدیث این گونه است که در اینجا هر دو گریان شده و لختی گریستند آن گاه علی (عليه السلام) سر فاطمه را برداشته به سینه چسبانید و بدو فرمود: هر وصیتی داری بنما که من آن را انجام خواهم داد.
فاطمه عرض کرد: خدایت پاداش نیک دهد ای پسر عموی رسول خدا، نخستین وصیت من آن است که پس از من «امامه‏» دختر خواهرم را به ازدواج خویش در آوری چون او نسبت ‏به فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نیز ناچارند همسری از زنان داشته باشند.
و از جمله عرض کرد: وصیت دیگر من آن است که احدی از این مردم که به من ستم کرده و حق مرا گرفتند در تشییع جنازه من و دیگر مراسم آن حاضر نشوند زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، و مبادا بگذاری یکی از آنها و یا پیروان آنها بر جنازه‏ام نماز بگذارند...
مرا شب هنگام در آن وقتی که دیده‏ها همگی خواب رفته‏اند دفن کن (12) ؟
و در نقلی هم آمده که فاطمه (عليه السلام) وصایای خود را در رقعه‏ای نوشته و زیر سرش نهاده بود و چون از دنیا رفت، علی (عليه السلام) آن رقعه را بیرون آورد و جملات زیر را در آن مشاهده کرد:
«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصت‏به فاطمة بنت رسول الله، اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنة حق و النار حق، و ان الساعة آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور.
«یا علی انا فاطمة بنت محمد زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخرة، انت اولی بی من غیری، حنطنی و غسلنی و کفنی باللیل، و صل علی و ادفنی باللیل و لا تعلم اح