 تا بازگردم، یا «آری» تا همراه تو بیایم؟»
علی ـ علیه السّلام ـ از روی حیا و نیز به جهت احترام پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ عرض كرد: «بفرمایید در خدمت شما هستیم.»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ دست علی ـ علیه السّلام ـ را گرفتند و آمدند تا بر فاطمه ـ علیها السلام ـ وارد شدند، آن گرامی در محراب نماز خود تشریف داشت و نمازش را تمام كرده بود، و پشت سر او دیگی قرار داشت كه بخار آن متصاعد بود، فاطمه ـ علیها السلام ـ چون صدای پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را در خانه خود شنید از محراب خود خارج شد و بر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ سلام كرد. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ جواب سلام او را فرمود و دست مبارك را بر سر او كشید و نوازش فرمود و گفت: «دخترم چگونه روز به شب آوردی؟ خدای متعال بر تو رحمت آوَرَد. به ما شام بده، خداوند تو را بیامرزد و همانا آمرزیده است.»
فاطمه ـ علیها السلام ـ دیگ را برداشت و نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و علی ـ علیه السّلام ـ نهاد، علی ـ علیه السّلام ـ چون به غذا نظر افكند و بوی دلپذیر آن را استشمام نمود ـ پس از چند جمله ـ فرمود: «ای فاطمه! این غذا از كجا برایت رسیده است كه هرگز همرنگ آن ندیده ام و رایحه ای به دلپذیری آن نبوییده ام و پاكیزه تر از آن نخورده ام؟!»
رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ دست خویش را به میان شانه علی ـ علیه السّلام ـ نهاد و اشاره كرد و فرمود: «ای علی، این عوض دینار تو و پاداش دینار تو از سوی خداست. «إنَّ اللهَ یَرزقُ مَن یشاءُ بِغَیرِ حِسابٍ؛ خدای متعال هركس را بخواهد روزیِ بی حساب می بخشد».[23]
آنگاه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ (از شوق و شكر) گریست و فرمود: «ستایش خدایی را كه شما را پیش از آن كه از دنیا بروید پاداش بخشید، و تو را ای علی! همانند زكریا و فاطمه را همچون مریم دختر عمران قرار داد كه: «كُلَّما دَخَل عَلَیها زكَریّا المحرابَ وَجَدَ عِندَها رِزقاً[24]؛ هرگاه زكریا به محراب عبادت مریم وارد می شد، نزد او رزقی و طعامی می یافت»[25]
بخشش گردن بند پر بركت به نیازمند
جابر بن عبدالله انصاری می گوید: یك روز رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نماز عصر را با ما خواند و چون از نماز فارغ شد در قبله گاه نماز خویش نشست، و مردم دور او جمع بودند، در این هنگام پیرمردی از مهاجران عرب كه لباسی بسیار كهنه و مندرس بر تن داشت به سوی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و از پیری و ناتوانی نمی توانست خود را نگهدارد، رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او رو كرد و جویای حالش شد؛ عرض كرد: «ای پیامبر خدا! گرسنه ام به من غذا بده، بدنم برهنه است مرا لباس بپوشان، فقیر و مستمندم، به من احسان و انعام كن.»
فرمود: «چیزی ندارم به تو بدهم ولی راهنمای به خیر مانند انجام دهنده آن است، برو به خانه كسی كه خدا و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسول نیز او را دوست می دارند، و در راه خدا ایثار می كند، برو به حجره فاطمه ـ علیها السلام ـ .» ـ و خانه فاطمه ـ علیها السلام ـ چسبیده به خانه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ بود كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آن را جدا از منزل بانوان خویش برای خود قرار داده بود ـ و فرمود: «ای بلال! برخیز او را به منزل فاطمه ـ علیها السلام ـ برسان.»
پیرمردی اعرابی همراه «بلال» آمد و بر در سرای فاطمه ـ علیها السلام ـ ایستاد و با صدای بلند گفت: «سلام بر شما ای خاندان نبوّت و محلّ رفت و آمد فرشتگان و نزولگاه جبرئیل امین برای فرود آوردن وحی از سوی پروردگار جهانیان.»
فاطمه ـ علیها السلام ـ سلام فرمود: «سلام بر تو، تو كیستی؟»
عرض كرد: پیرمردی از عرب كه از سختی و مشقّت، مهاجرت اختیار كردم و به سوی پدرت سرور آدمیان رو آوردم، اینك ای دختر محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ ! من برهنه و سخت گرسنه ام. با من احسان و مواسات[26] كن، خداوند بر تو رحمت آوَرَد.»
در این هنگام فاطمه و علی و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ سه روز بود غذایی نخورده بودند، و پیامبر وضع آنان را می دانست. فاطمه ـ علیها السلام ـ دست برد و پوست دبّاغی شده گوسفندی را كه حسن و حسین ـ علیهما السّلام ـ روی آن می خوابیدند گرفت و فرمود: «ای كسی كه بر در سرای ایستادی! این را بگیر، امید است خداوند به رحمت خویش بهتر از آن را به تو عطا فرماید.»
اعرابی عرض كرد: «ای دختر محمد! نزد تو از گرسنگی شكوه كردم و تو پوست گوسفند به من می دهی من با این گرسنگی، آن را چه كنم؟!»
فاطمه ـ علیها السلام ـ چون این سخن را شنید دست فرا برد و گردن بندی را كه در گردن داشت و فاطمه دختر حمزه بن عبدالمطلب به او هدیه كرده بود، بیرون آورد و به اعرابی داد و فرمود: «این را بگیر و بفروش، امید است خداوند به جای آن چیزی بهتر برای تو بدهد.»
اعرابی گردن بند را گرفت و به مسجد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد. در حالی كه پیامبر در میان یاران خود نشسته بود، عرض كرد: «یا رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ ! فاطمه ـ علیها السلام ـ این گردن بند را به من عطا كرد و فرمود: آن را بفروش امید است خدا برایت بسازد (با آن حوائجت را برآورده سازد).»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ گریست و فرمود: چگونه ممكن است خدا برایت نسازد در حالی كه فاطمه دختر محمد «بانوی همه دختران آدم» آن را به تو عطا كرده است.
«عمار بن یاسر» (رحمه الله علیه) برخاست و عرض كرد: ای رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ ! آیا به من اجازه می فرمایی این گردنبند را خریدرای كنم؟
فرمود: ای عمار! آن را بخر، چه اگر در (خریداری) آن همه جنّ و انس شركت جویند خدای متعال آنها را به آتش كیفر نخواهد فرمود.
عمار گفت: «ای اعرابی گردن بند را به چند می فروشی؟»
گفت: «در برابر آن قدر نان و گوشت كه سیر شوم و ردائی یمانی كه خود را با آن بپوشانم و در آن برای پروردگارم نماز بگزارم، و دیناری كه مرا به خانواده ام برساند.»
و عمار در این هنگام سهم خود از غنیمت خیبر را كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او عطا كرده بود فروخته و چیزی از آن برایش باقی مانده بود، گفت: «به تو در برابر گردن بند بیست دینار و دویست درهم و یك بُرد (پارچه) یمانی و شترم را می دهم كه تو را به خانواده ات برساند و از نان و گوشت هم سیرت می كنم.»
اعرابی گفت: «ای مرد! بسیار سخاوتمندی!» و همراه عمار رفت و عمار آنچه را تعهّد كرده بود به او داد، و اعرابی نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بازگشت و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او فرمود: «آیا سیر و پوشانده شدی؟»
عرض كرد: «آری و بی نیاز شدم، پدر و مادرم فدای شما.»
فرمود: «اینك فاطمه را به جهت احسانش دعا كن.»
اعرابی گفت: «بار خدایا! تو همواره خدای ما بوده ای و جز تو خدایی را پرستش نمی كنیم، و تو از همه جهت رازق مایی، بار خدایا! به فاطمه آنچه چشمی ندیده و گوشی نشنیده عطا كن.»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بر دعای او آمین گفت، و به یاران خود رو كرد و فرمود: «همانا خداوند مضمون این دعا را در دنیا به فاطمه عط