 باز مى داشتند ولى او به ادامه مسير اصرار داشت . تا اينكه وسط بيابان ، چهارپا از رفتن بازماند. آن بانو پياده شد و لحظه اى بعد سر به سوى آسمان برداشت و اينگونه با خداى خود نجوا كرد:
لا فى بيتى تركتنى و لا الى بيتك حملتنى ، فوعزتك و جلالك لو فعل بى هذا غيرك لما شكوته الا اليك .(73)
نه مرا به خانه ام گذاشتى و نه به خانه ات رساندى . به عزت و جلال تو سوگند اگر جز تو كسى با من اين گونه رفتار مى كرد، نزد تو شكايت مى آوردم .
من شگفت زده نجواى او را شاهد بودم كه لحظه اى بعد صداى پايى مرا به خود آورد. چشمم را به سويى كه صدا مى آمد، برگرداندم ، ديدم مردى سوار بر شتر با عجله به سوى ما مى آيد. تا چشم روى هم گذاشتم ، او خود را به ما رساند و از آن بانو خواست تا سوار شتر شود. وقتى سوار شد، در يك چشم بر هم زدن آن ها از مقابل ديدگانم ناپديد شدند.
وقتى به محل طواف رسيدم ، خود را آماده انجام مراسم كردم . ناگهان چشمم به همان بانو افتاد، در حال طواف بود. خود را به او رساندم و بى مقدمه او را قسم دادم كه بگوييد شما كيستيد؟ او نيز در جمله اى كوتاه گفت : من ((شهره )) دختر مسكه و نوه فضه ، خادمه حضرت فاطمه زهرا (س ) هستم .(74)مقام علمى فضه
فضه علم سرشار و قدرت يادگيرى بسيارى داشت و اين استعداد بود كه او را براى كسب فضايل و كمالات علمى از اهل بيت عليهم السلام آماده مى ساخت . از اين روى توانست به درجات والايى از پيروى و همراهى عترت و در كنار آن كسب برترى هاى اعتقادى و علمى دست يابد.
آنچه فضه را از ديگران متمايز مى كند و از وى بانويى شاخص مى سازد، اين است كه وى ظرفيت وجودى (قدرت يادگيرى پذيرش حق ، خستگى ناپذيرى ، حافظه قوى ، قدرت خطابه و...) خود را در راه دفاع از اهل بيت عليهم السلام به كار برد و در آن خاندان ذوب شد.
فضه از امتيازهاى علمى خود براى دفاع از اهل بيت عليهم السلام سود مى برد و به انتقادهاى علمى از دستگاه جاهل عصرش مى پرداخت و آن ها را غاصب حق اهل بيت عليهم السلام مى دانست . چنانكه امام صادق (ع) درباره شجاعت به ماجرايى اشاره مى كند: كه مبين بحث فكرى بين فضه و عمر بوده است و فضه جواب قاطعى به عمر مى دهد كه عمر در جواب استدلال منطقى و محكم فضه وامانده و حيرت زده چنين مى گويد: شعرة من آل ابى طالب افقه من عدى يك تار مو از خانواده ابيطالب از قبيله عدى فقيه تر است .
بى گمان عظمت اين گفتار آن گاه روشن شود كه بدانيم طايفه عدى در فقاهت سرآمد روزگار خويش و ضرب المثل فقاهت بودند.
اين برخورد، به يقين تنها رويدادى نيست كه براى فضه روى داده است .
رويدادى كه سراسر گوياى به مبارزه طلبيدن خليفه و تعمد در نشان دادن عجز او است ؛ چه آن جا كه تشخيص دليل شكايت را به عهده خليفه مى گذارد و چه آن جا كه وى را به باد انتقاد مى گيرد و مى گويد: بر حذر باش ‍ كه مذاهب تو را گمراه نكند. فضه بانويى بود كه علم و دانايى اش زبانزد عام و خاص بود.حافظ قرآن
نبوغ درخشان فضه در عرصه اى ديگر نيز از وى بانويى اسوه ساخت . حفظ قرآن و استفاده از آن گوياى آگاهى فضه از معارف قرآنى بود خصوصا كه او در مكتب اهل بيت عليهم السلام پرورش يافت و مى توانست از آيات الهى براى استشهاد در مقابل حاكمان و نشر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام سود برد.
((ابوالقاسم قشيرى )) از جمله اشخاصى است كه با فضه نوبيه ملاقات كرد و تحت تاءثير قدرت شگفت انگيز حافظه او قرار گرفت . وى كه هر چه مى گفت ، جواب خود را با آيات الهى از زبان بانويى گمنام مى شنيد، به دقت ، محتواى گفتگوى خود با فضه را به خاطر سپرد و آن را به يادگار گذاشت .
در منابع گوناگون شيعى و سنى از جمله ((بحارالانوار و الدرالمنثور)) مورد اشاره قرار گرفته است :
وى از آن رويداد تاريخى اين گونه ياد مى كند:
روزى در بيابان از قافله عقب افتادم و به ناچار تنها مسير را ادامه دادم . در بين راه بانويى را ديدم كه او نيز از قافله اش عقب افتاده بود، از او پرسيدم : شما كيستيد؟
گفت : و قل سلام فسوف تعلمون (75) (بگو به سلامت كه بزودى آگاه مى شوند.)
سلام كردم و دوباره پرسيدم : در اين بيابان چه مى كنيد؟
- من يهدى الله فلا مضل (76) (هر كس را خدا هدايت كند، گمراه كننده اى برايش نخواهد بود.)
از آدميان هستى يا از طايفه جن مى باشى ؟
- يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد(77) (اى فرزندان آدم زيورهاى خود را در مقام عبادت به خود برگيريد)
- از كجا مى آيى ؟
- ينادون من مكان بعيد(78) (آن مردم از مكانى دور دعوت مى شوند.)
- به كجا مى روى ؟
- ولله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا(79) (براى خدا، حج خانه (كعبه ) بر عهده مردم است هر كه توانايى رسيدن به آنجا را داشته باشد.)
- چند روز است از خانه و كاشانه ات بيرون آمده اى ؟
- و لقد خلقنا السماوات و الارض فى ستة ايام (80) (خداوند آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد.)
متوجه شدم شش روز است كه در راه مى باشد.
- غذاى تو چيست ، توشه ات كدام است ؟
- و ما جعلناهم جسدا الا ياكلون الطعام (81) (پيامبران را بدون بدن قرار نداديم تا به غذا نياز نداشته باشند.)
فهميدم كه غذايش تمام شده است ، پس آنچه داشتم ، تقديم كردم و او تناول كرد. آن گاه به او گفتم : در راه رفتن كمى عجله كنيد تا به كاروان برسيم .
گفت : لا يكلف الله نفسا الا وسعها.(82) (خداوند شخصى را مكلف نمى كند؛ مگر به مقدار توانش .)
- گفتم : بيا بر پشت من روى حيوان بنشين .
گفت : لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا(83) (اگر در آسمان و زمين به جز خداوند، خدايى وجود داشت ، فساد در آسمان و زمين رخ مى داد.)
پياده شدم و او را سوار كردم او گفت : الحمد لله الذى سخر لنا هذا(84) (شكر خداى را كه اين را به اختيار ما در آورد.)
من زمام شتر را گرفته بودم و هم چنان راه مى رفتم تا اين كه سياهى قافله از دور پيدا شد و ما ساعتى بعد خود را به قافله رسانيدم . از او پرسيدم كه آيا در ميان كاروانيان آشنايى دارى ؟
گفت : يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض (85) و ما محمد الا رسول (86) يا يحيى خذ الكتاب (87) يا موسى انى انا الله (88) (اى داود ما تو را جانشين در زمين قرار داديم و محمد نيست ؛ مگر پيامبرى ، اى يحيى كتاب را بگير، اى موسى من خدا هستم .)
فهميدم كه او چهار فرزند دارد به ميان كاروان رفتم و اين چهار نام را با صداى بلند تكرار كردم ، اندكى بعد چهار جوان به سوى من آمدند و با ديدن مادر به سوى او رفتند.
از او پرسيدم : اين ها چه كسانى هستند؟
گفت : المال و البنون زينة الحيوة الدنيا(89) (مال و فرزندان زينت زندگى دنيايى اند.)
به آن ها رو كرد و گفت : يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوى الامين .(90)
(اى پدر اين مرد را به خدمت اجير كن ؛ زيرا بهترين كسى كه بايد به خدمت برگزيد، كسى است كه امين و توانا باشد.)
و آن ها كه متوجه منظور مادر شده بودند، به من هديه هايى دادند.
آن بانو بار ديگر به فرزندانش گفت : والله يضاعف عف لمن يشاء(91) (خدا براى هر كه بخواهد، بيفزايد)
و به اين ترتيب آن جوانان بر هديه هايشان افزودند.
من كه از اين همه پاسخ ‌گويى و تسلط به آيات الهى شگفت زده شده بودم ، از آنان پرسيدم : ا