ريده ذات حقّ به جز خديجه مادرى
كه دخترى چو فاطمه پاك و مطهّر آورد
به بحر رحمتش خدا بيافريد يك صدف
كه يازده گهر از او و صُلب حيدر آورد
خدا براى عقل كلّ، دخترى همچو برگ گل
به كورى دو ديده مرده اءبتر آورد
بهر نثار مقدمش ز فرو شادى و شعف
لعل گهر طبق طبق ، مريم و هاجر آورد
به شاءن دخت مصطفى جبريل امشب از سَما
چو برگ گل ورق ورق آيه ز داور آورد
نديده مهر مادرى چو خاتم پيمبران
فاطمه را خداى او به جاى مادر آورد
مهين حبيبه خدا، ديده گشود از وفا
كه چون حسين آيتى بر خصم ستمگر آورد(7)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:571.txt">سوال31 : دليل اينكه مي گويند حضرت علي(علیه السّلام) را با طنابي كشيده و به مسجد بردند چيست؟</a><a class="text" href="w:text:572.txt">سوال 32 : سؤال پيش آمده اين است كه حضرت اميرالمؤمنين ....</a><a class="text" href="w:text:573.txt">سوال 33 : طبق اخبار موئق بفرمائيد كه حضرت زهرا(سلام الله علیها)دركوچه لگد وسيلي خورده است ....</a><a class="text" href="w:text:574.txt">سوال 34 : فلسفه لخت شدن در مراسم عزاي امام حسين(علیه السّلام) چيست؟</a><a class="text" href="w:text:575.txt">سوال 35 : يك احساسات خارجي در درونم حس مي كنم كه نسبت به امام حسين ....</a><a class="text" href="w:text:576.txt">سوال 36 : حضرت زهرا (سلام الله علیها) دستور داد قبر وي مخفي نگهداشته شود ...</a><a class="text" href="w:text:577.txt">سوال 37 : يك شبه اي جديدا مطرح شده شايد هم من تازه شنيده ام در مورد وجود حضرت رقيه ...</a><a class="text" href="w:text:578.txt">سوال 38 : چطور مي توان تفسير كرد. در لحظه اي كه حضرت زهرا(س) سيلي خورده و مورد تهاجم قوم واقع شده ...</a><a class="text" href="w:text:579.txt">سوال 39 : آيا آرزوي مرگ داشتن معصيت است؟</a><a class="text" href="w:text:580.txt">سوال 40 : آيا صحت دارد خواندن دعاي «چهل كليد» منسوب به حضرت زهرا(س) باعث برآورده شدن حاجت مي شود؟</a></body></html>سوال31 : دليل اينكه مي گويند حضرت علي(علیه السّلام) را با طنابي كشيده و به مسجد بردند چيست؟ و يا از كجا معلوم كه به حضرت فاطمه(سلام الله علیها) سيلي زدند؟ منابع اين روايات تا چه حد معتبر است؟
جواب: اين سؤال‏ها و سؤال‏هايى مانند آن‏ها، همه به يك سؤال بر مى‏گردند و آن اين است: «چرا على(علیه السّلام) دست به شمشير نبرد و سكوت كرد؟» براى روشن شدن جواب اين سؤال‏ها بايد به اين چند مطلب اشاره شود:
1ـ حضرت على(علیه السّلام) امام معصوم است و هيچ گاه از او كار باطل و حرف ناحق سر نمى‏زند. همان طورى كه پيامبر هم معصوم است و هر كارى انجام بدهد، حق است. مقصود از اين سؤال‏ها اين نيست كه ما به كار امام يا پيامبر اعتراض داريم. بلكه هدف ما از طرح اين سؤال‏ها اين است كه مى‏خواهيم شناخت و معرفت ما بالاتر برود و هر چه امام يا پيامبر را بهتر بشناسيم، بيشتر پيرو او مى‏شويم. اين نكته را همواره در نظر داشته باشيم.
2ـ على(علیه السّلام) پس از وفات پيامبر اسلام( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) روزهاى سختى را گذرانيد. براى نمونه به بخشى از سخنان آن حضرت كه در خطبه‏ى سوم نهج‏البلاغه است اشاره مى‏كنيم. اين خطبه را خطبه‏ى شِقشِقيّه مى‏نامند.
در اين خطبه، آن حضرت چنين درد دل مى‏كند: «آگاه باشيد به خدا سوگند ابوبكر جامه‏ى خلافت را بر تن كرد در حالى كه مى‏دانست من قُطبِ خلافت هستم. او مى‏دانست كه سيل دانش از من جارى است و پرنده‏ى دورپرواز نمى‏تواند به من برسد. وقتى او خلافت را غصب كرد، من لباس خلافت را رها كردم و از آن كناره‏گيرى كردم و مى‏انديشيدم كه با دست خالى براى گرفتن حق قيام كنم يا در اين محيط تاريك كه بزرگسالان در آن فرسوده مى‏گردند، جوانان پير مى‏شوند و انسان مؤمن تا روز قيامت رنج مى‏كشد، صبر پيشه سازم؟ پس صبر را خردمندانه‏تر ديدم و صبر كردم. در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و با چشمان خود مى‏ديدم كه ميراث مرا به غارت مى‏برند. روزگار ابوبكر به سر آمد و خلافت را به عمر بن خطاب سپرد... بسيار شگفت‏آور است، ابوبكر كه در حال حيات خود به مردم مى‏گفت: مرا رها كنيد با اين حال خلافت را براى عمر بن خطاب وصيت كرد. هر دو از پستان شتر خلافت، سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره‏مند شدند. ابوبكر خلافت را به دست كسى سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سخت‏گيرى، اشتباه و پوزش‏طلبى بود... من در اين مدتِ طولانى و عذاب‏آور، چاره‏اى جز صبر نداشتم...» (نهج‏البلاغه، خطبه‏ى سوم).
3ـ حضرت على(علیه السّلام) وقتى شنيدند كه ابوبكر را خليفه كرده‏اند، به خلافت او مخالفت كرد و آن را نپذيرفت، ابن قتيبه دينوري مى‏گويد: پس از آن كه ابوبكر را به خلافت انتخاب كردند، على(علیه السّلام) را نزد ابوبكر آوردند. به او گفتند: با ابوبكر بيعت كن. او گفت: من به خلافت شايسته‏ترم، با شما بيعت نمى‏كنم. شما بايد با من بيعت كنيد. شما خلافت را از انصار گرفتيد و بر آنان خويشاوندى با پيامبر را دليل آورديد و حالا خلافت را از ما كه خاندان پيامبر هستيم غصب مى‏كنيد؟! مگر شما به انصار نگفتيد كه محمد از ما است و آنان هم به همين جهت خلافت را به شما سپردند و حالا من مانند همين دليل را براى شما مى‏آورم. ما كه از همه شما به پيامبر نزديك‏تر و اَولى هستيم. پس بياييد به انصاف رفتار كنيد وگرنه در حالى كه آگاهى داريد، گرفتار ظلم مى‏شويد. عمر گفت: يا على! تو را رها نمى‏كنيم تا بيعت كنى. على به او گفت: خوب بدوش كه نصفش مال توست. تو كار او را امروز استوار كن كه فردا آن را به تو خواهد داد.
سپس على گفت: به خدا سوگند اى عمر! سخن تو را نمى‏پذيرم و بيعت نمى‏كنم. ابوبكر گفت: اگر بيعت نكني مجبورت نمي كنم. ابو عبيده جراح گفت: پسر عموى عزيزم! تو كم سنّ و سالى، اين‏ها پيران قوم تواند، تو مانند آنان تجربه ندارى، ابوبكر از تو قوى‏تر است. پس بيا اين امر را به ابوبكر تسليم كن و اگر زنده ماندى تو سزاوار آن هستى. على(علیه السّلام) گفت: اى مهاجران! خدا را در نظر بگيريد، حكومت و سلطنت حضرت محمد را از خانه‏اش بيرون نكنيد و به خانه‏هاى خود نبريد و صاحبان آن را كنار نزنيد. به خدا قسم اى مهاجران! ما از همه شايسته‏تريم. بشير بن سعيد گفت: يا على! اگر انصار اين سخنان تو را پيش از بيعت با ابى‏بكر مى‏شنيدند همه به تو رأى مى‏دادند. (الامامة و السياسة، ج 1، ص 28، در يك مجلد، تحقيق استاد على شيرى).
ابن قتيبه مى‏گويد: ابوبكر سراغ كسانى را كه بيعت نكرده و در نزد حضرت على(علیه السّلام) بودند گرفت. عمر بن خطاب را به سوى آنان فرستاد. عمر بن خطاب به خانه على(علیه السّلام) آمد و آنان را صدا زد و گفت: بياييد بيعت كنيد. آنان از بيرون آمدن امتناع كردند. عمر بن خطاب هيزم خواست و گفت: سوگند به آن كه جان عمر در دست اوست، يا بايد از خانه خارج شويد و يا خانه را بر سرتان آتش مى‏زنم. به عمر بن خطاب گفتند: فاطمه دختر پيامبر هم در خانه است. گفت: گر چه فاطمه در آن جا باشد. در پى اين تهديد، همه بيرون آمدند و بيعت كردند، فقط حضرت على(علیه السّلام) بيعت نكرد( همان، ص 30 ).
ابن قتيبه‏ دينورى از علماى اهل سنت و جماعت است. بنابر اي