 على(علیه السّلام)، بيعت نكرد، بلكه آن حضرت را بعدها مجبور به بيعت كردند( بحار، ج 29، ص 468 ).
4ـ على(علیه السّلام) پس از وفات پيامبر اسلام( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) تنها ماند و كمك نداشت و اگر آن حضرت كمك و نيروى كافى داشت، دست به شمشير مى‏برد و حق را به صاحب حق برمى‏گردانيد. در خطبه‏ى 217 نهج‏البلاغه دشتى، ص 444 مى‏خوانيم: «خدايا براى پيروزى بر قريش و يارانشان از تو كمك مى‏خواهم، آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند و كار مرا دگرگون كردند و همگى براى مبارزه با من در حقى كه از همه آنان سزاوارترم متحد گرديدند و گفتند: حق را اگر توانى بگير و يا اگر تو را از حق محروم دارند يا با غم و اندوه صبر كن. و يا با حسرت بمير. به اطرافم نگريستم. ديدم كه نه ياورى دارم و نه كسى از من حمايت مى‏كند. جز خانواده‏ام كه مايل نبودم جانشان به خطر بيفتد. پس خار در چشمم فرو رفته ديده بر هم نهادم و با گلوى استخوان در آن گير كرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشيدم و در فرو خوردن خشم در امرى كه تلخ‏تر از گياه حنظل و دردناك‏تر از فرو رفتن تيزى شمشير در دل بوده، شكيبائى كردم( نهج‏البلاغه دشتى، ص 446 ).
روزى اشعث بن قيس گفت: يا على! چرا شمشير نكشيدى تا حق خود را بگيرى؟ على(علیه السّلام) به او فرمود: از همه‏ى بدريان، از همه‏ى مهاجران و انصار كمك خواستم و از آن همه مردم فقط چهار نفر پاسخ مثبت دادند: سلمان، ابوذر، مقداد و زبير و از خاندان خودم هم كسى نبود كه بتوانم با آن دست به كارى بزنم. حمزه كه در جنگ احد كشته شد و جعفر هم در جنگ موته. من ماندم و دو نفر از خاندانم. عباس و عقيل. اين دو نفر هم كه قوى نبودند و به خاطر نبودن كمك و ياور، مرا به بيعت مجبور كردند( بحار، ج 29، ص 468 ).
على(علیه السّلام) به اشعث بن قيس فرمود: سوگند به خدا اگر آن روز كه با ابوبكر بيعت كردند، چهل نفر همانند آن چهار نفر داشتم سكوت نمى‏كردم و لكن جز آن چهار نفر هيچ كس را نيافتم( همان، ص 470 ).
على(علیه السّلام) همچنين فرمود: اگر قبل از بيعت با عثمان كمك و نيرو داشتم با آنان درگير مى‏شدم( همان، ص 471 ).
5ـ على(علیه السّلام) همواره خواهان وحدت جامعه نوپاى اسلامى بود و اين مسأله را هيچ گاه فراموش نكرد. و مهم‏تر از وحدت مسلمانان، حفظ خود دين اسلام بود. آن حضرت هم به حفظ دين اسلام مى‏انديشيد و هم به حفظ وحدت مسلمانان.
على(علیه السّلام) فرمود: مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالى كه من به اين امر شايسته‏تر از او بودم. من هم گوش به حرف آنان كردم و از آنان اطاعت كردم. چون ترسيدم كه مردم به دوره‏ى كفر برگردند( فرائدالسمطين، ج 1، ص 320، بيروت، 1398 قمرى ).
در نهج‏البلاغه، نامه‏ى 62 آمده است: آن گاه كه پيامبر به سوى خدا رفت مسلمانان پس از وى در كار حكومت با يكديگر درگير شدند. سوگند به خدا نه در فكرم مى‏گذشت و نه در خاطرم مى‏آمد كه عرب، خلافت را پس از رسول خدا از اهل بيت او بگردانند يا مرا پس از وى از عهده‏دار شدن حكومت بازدارند. تنها چيزى كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوى ابوبكر بود كه با او بيعت كردند. من دست باز كشيدم تا آنجا كه ديدم گروهى از اسلام بازگشته، مى‏خواهند دين محمد را نابود كنند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را يارى نكنم رخنه‏اى در آن ببينم يا شاهد نابودى آن باشم كه مصيبت آن بر من سخت‏تر از رها كردن حكومت بر شما است كه كالاى چند روزه دنياست و به زودى ايام آن مى‏گذرد. چنان كه سراب ناپديد شود يا چونان پاره‏هاى ابر كه زود پراكنده مى‏گردد. پس در ميان آن آشوب و غوغا به پا خواستم تا آن كه باطل از ميان رفت و دين استقرار يافت( نهج البلاغه دشتى، ص 600، نامه 62، بند اول ).
در حديثى از آن حضرت آمده است كه: «وَ اَيْمُ اللّه‏ِ لولا مخافةُ الفرقة بين المسلمين و ان يعود الكفر و يبور الدين لكنّا على غير ما كنّا لهم عليه»( بحار، ج 32، ص 61 و ج 29، ص 579 .)« به خدا سوگند اگر خطر تفرقه، خطر بازگشت كفر و خطر نابودى دين در ميان نبود، وضيعيت غير از اين مى‏شد».
در حديث ديگرى آمده است: وقتى كه خداوند پيامبر خود را بُرد، قريش امر خلافت را غصب كردند و ما را از حق خودمان بازداشتند. من ديدم كه صبر بر اين مصيبت بهتر از به هم زدن وحدت مسلمانان و ريختن خون آنان است و مردم هم كه تازه مسلمان شده بودند( بحار، ج 29، ص 633 ).
6ـ در نهج‏البلاغه خطبه 74 آمده است: مى‏دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت، من هستم. سوگند به خدا به آن چه انجام داده‏ايد گردن مى‏نهم تا هنگامى كه اوضاع مسلمين رو به راه باشد و از هم نپاشد و جز من به ديگرى ستم نشود و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم و از آن همه زر و زيورى كه به دنبال آن حركت مى‏كنيد پرهيز مى‏كنم( نهج‏البلاغه دشتى، خطبه 74، ص 122 ).
اين سخنان را على(علیه السّلام) وقتى كه مردم جمع شدند تا با عثمان بيعت كنند، فرمود.
7ـ در مورد همكارى حضرت على(علیه السّلام) با خلفاى سه گانه بايد دانست كه خلفاى سه گانه براى حلّ مشكل خود به آن حضرت مراجعه مى‏كردند و آن حضرت هم مشكل آن‏ها را حلّ مى‏كرد. همكارى حضرت على(علیه السّلام) با آنان به اين معنا نيست كه حضرت با آن‏ها دوست و صميمى بشود و با آن‏ها رفت و آمد خانوادگى داشته باشد. على(علیه السّلام) هيچ گاه با آنان به آن صورت صميمى نبود( كلم طيب، ص 338 ).
براى نمونه به چند مورد از موارد همكارى اشاره مى‏كنيم:
ابوبكر تصميم گرفت در جنگ مرتدّان شركت كند. على(علیه السّلام) به او فرمود: تو به جنگ نرو و در مدينه بمان، تو اگر آسيب ببينى كل تشكيلات آسيب مى‏بيند. ابوبكر هم از تصميم خود برگشت( علىّ بن ابى‏طالب مستشار امين للخفاء الراشدين، نوشته‏ى دكتر محمد عمر حاجى، ص 70 ).
وقتى كه مسلمانان بر بيت‏المقدس مسلّط شدند، اهل بيت‏المقدس گفتند: ما به دست رهبر شما تسليم مى‏شويم نه به دست شما. عمر بن خطاب در مورد رفتن به شام با صحابه مشورت كرد. عثمان گفت: به شام نرو. ولى على(علیه السّلام) فرمود: برو. عمر بن خطاب پيشنهاد حضرت على(علیه السّلام) را پذيرفت و رفت( همان، ص 100 ).
عمر بن خطاب تصميم گرفته در جنگ نهاوند شركت كند تا مسلمانان قدرت بيشترى پيدا كنند. ولى على(علیه السّلام) به او گفت: رفتن تو به جبهه‏ى ايران مصلحت نيست. تو در مدينه بمان. عمر هم نظر او را پذيرفت( همان، ص 107 ).
توجه داشته باشيم كه در ميان صحابه پيامبر كسى به پايه حضرت على(علیه السّلام) نمى‏رسيد و براى همين همه نيازمند به او بودند. ولى او نيازمند به هيچ كس نبود. على(علیه السّلام) گر چه كنار زده شده بود، ولى همه مسائل را زير نظر داشت و هر وقت هم راهنمايى مى‏خواستند، راهنمايى مى‏كرد.
از آن چه گذشت معلوم شد كه عوامل متعددى باعث شد كه على(علیه السّلام) دست به شمشير نبرد. اين عوامل عبارتند از:
1. بحران ارتداد
2. حفظ اسلام
3. حفظ وحدت جامعه اسلامى
4. جلوگيرى از تزلزل اعتقادى مسلمانان
5. بيزارى على(علیه السّلام) از خونريزى بين مسلمانان
و همين عوامل موجب همكارى آن حضرت با خلفاى س