فتن حق قيام كنم يا در اين محيط تاريك كه بزرگسالان در آن فرسوده مى‏گردند، جوانان پير مى‏شوند و انسان مؤمن تا روز قيامت رنج مى‏كشد، صبر پيشه سازم؟ پس صبر را خردمندانه‏تر ديدم و صبر كردم. در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و با چشمان خود مى‏ديدم كه ميراث مرا به غارت مى‏برند. روزگار ابوبكر به سر آمد و خلافت را به عمر بن خطاب سپرد... بسيار شگفت‏آور است، ابوبكر كه در حال حيات خود به مردم مى‏گفت: مرا رها كنيد با اين حال خلافت را براى عمر بن خطاب وصيت كرد. هر دو از پستان شتر خلافت، سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره‏مند شدند. ابوبكر خلافت را به دست كسى سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سخت‏گيرى، اشتباه و پوزش‏طلبى بود... من در اين مدتِ طولانى وعذاب‏آور، چاره‏اى جز صبر نداشتم...» (نهج‏البلاغه، خطبه‏ى سوم).
3ـ حضرت على(علیه السّلام) وقتى شنديدند كه ابوبكر را خليفه كرده‏اند، به خلافت او مخالفت كرد و آن را نپذيرفت، ابن قتيبه دينوري مى‏گويد: پس از آن كه ابوبكر را به خلافت انتخاب كردند، على(علیه السّلام) را نزد ابوبكر آوردند. به او گفتند: با ابوبكر بيعت كن. او گفت: من به خلافت شايسته‏ترم، با شما بيعت نمى‏كن. شما بايد با من بيعت كنيد. شما خلافت را از انصار گرفتيد و بر آنان خويشاوندى با پيامبر را دليل آورديد و حالا خلافت را از ما كه خاندان پيامبر هستيم غصب مى‏كنيد؟! مگر شما به انصار نگفتيد كه محمد از ما است و آنان هم به همين جهت خلافت را به شما سپردند و حالا من مانند همين دليل را براى شما مى‏آورم. ما كه از همه شما به پيامبر نزديك‏تر و اَولى هستيم. پس بياييد به انصاف رفتار كنيد وگرنه در حالى كه آگاهى داريد، گرفتار ظلم مى‏شويد. عمر گفت: يا على! تو را رها نمى‏كنيم تا بيعت كنى. على به او گفت: خوب بدوش كه نصفش مال توست. تو كار او را امروز استوار كن كه فردا آن را به تو خواهد داد.
سپس على گفت: به خدا سوگند اى عمر! سخن تو را نمى‏پذيرم و بيعت نمى‏كنم. ابوبكر گفت: اگر بيعت نكني مجبورت نمي كنم. ابو عبيده جراح گفت: پسر عموى عزيزم! تو كم سنّ و سالى، اين‏ها پيران قوم تواند، تو مانند آنان تجربه ندارى، ابوبكر از تو قوى‏تر است. پس بيا اين امر را به ابوبكر تسليم كن و اگر زنده ماندى تو سزاوار آن هستى. على(علیه السّلام) گفت: اى مهاجران! خدا را در نظر بگيريد، حكومت و سلطنت حضرت محمد را از خانه‏اش بيرون نكنيد و به خانه‏هاى خود نبريد و صاحبان آن را كنار نزنيد. به خدا قسم اى مهاجران! ما از همه شايسته‏تريم. بشير بن سعيد گفت: يا على! اگر انصار اين سخنان تو را پيش از بيعت با ابى‏بكر مى‏شنيدند همه به تو رأى مى‏دادند. (الامامه و السياسه، ج 1، ص 28، در يك مجلد، تحقيق استاد على شيرى).
ابن قتيبه مى‏گويد: ابوبكر سراغ كسانى را كه بيعت نكرده و در نزد حضرت على(علیه السّلام) بودند گرفت. عمر بن خطاب را به سوى آنان فرستاد. عمر بن خطاب به خانه على(علیه السّلام) آمد و آنان را صدا زد و گفت: بياييد بيعت كنيد. آنان از بيرون آمدن امتناع كردند. عمر بن خطاب هيزم خواست و گفت: سوگند به آن كه جان عمر در دست اوست، يا بايد از خانه خارج شويد و يا خانه را بر سرتان آتش مى‏زنم. به عمر بن خطاب گفتند: فاطمه دختر پيامبر هم در خانه است. گفت: گر چه فاطمه در آن جا باشد. در پى اين تهديد، همه بيرون آمدند و بيعت كردند، فقط حضرت على(علیه السّلام) بيعت نكرد (همان، ص 30).
ابن قتيبه‏ دينورى از علماى اهل سنت و جماعت است. بنابر اين على(علیه السّلام)، بيعت نكرد، بلكه آن حضرت را بعدها مجبور به بيعت كردند (بحار، ج 29، ص 468).
4ـ على(علیه السّلام) پس از وفات پيامبر اسلام( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) تنها ماند و كمك نداشت و اگر آن حضرت كمك و نيروى كافى داشت، دست به شمشير مى‏برد و حق را به صاحب حق برمى‏گردانيد. در خطبه‏ى 217 نهج‏البلاغه دشتى، ص 444 مى‏خوانيم: «خدايا براى پيروزى بر قريش و يارانشان از تو كمك مى‏خواهم، آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند و كار مرا دگرگون كردند و همگى براى مبارزه با من در حقى كه از همه آنان سزاوارترم متحد گرديدند و گفتند: حق را اگر توانى بگير و يا اگر تو را از حق محروم دارند يا با غم واندوه صبر كن. و يا با حسرت بمير. به اطرافم نگريستم. ديدم كه نه ياورى دارم و نه كسى از من حمايت مى‏كند. جز خانواده‏ام كه مايل نبودم جانشان به خطر بيفتد. پس خار در چشمم فرو رفته ديده بر هم نهادم و با گلوى استخوان در آن گير كرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشيدم و در فرو خوردن خشم در امرى كه تلخ‏تر از گياه حنظل و دردناك‏تر از فرو رفتن تيزى شمشير در دل بوده، شكيبائى كردم (نهج‏البلاغه دشتى، ص 446).
روزى اشعث بن قيس گفت: يا على! چرا شمشير نكشيدى تا حق خود را بگيرى؟ على(علیه السّلام) به او فرمود: از همه‏ى بدريان، از همه‏ى مهاجران و انصار كمك خواستم و از آن همه مردم فقط چهار نفر پاسخ مثبت دادند: سلمان، ابوذر، مقداد و زبير و از خاندان خودم هم كسى نبود كه بتوانم با آن دست به كارى بزنم. حمزه كه در جنگ احد كشته شد و جعفر هم در جنگ موته. من ماندم و دو نفر از خاندانم. عباس و عقيل. اين دو نفر هم كه قوى نبودند و به خاطر نبودن كمك و ياور، مرا به بيعت مجبور كردند (بحار، ج 29، ص 468).
على(علیه السّلام) به اشعث بن قيس فرمود: سوگند به خدا اگر آن روز كه با ابوبكر بيعت كردند، چهل نفر همانند آن چهار نفر داشتم سكوت نمى‏كردم و لكن جز آن چهار نفر هيچ كس را نيافتم (همان، ص 470).
على(علیه السّلام) همچنين فرمود: اگر قبل از بيعت با عثمان كمك و نيرو داشتم با آنان درگير مى‏شدم (همان، ص 471).
5ـ على(علیه السّلام) همواره خواهان وحدت جامعه نوپاى اسلامى بود و اين مسأله را هيچ گاه فراموش نكرد. و مهم‏تر از وحدت مسلمانان، حفظ خود دين اسلام بود. آن حضرت هم به حفظ دين اسلام مى‏انديشيد و هم به حفظ وحدت مسلمانان.
على(علیه السّلام) فرمود: مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالى كه من به اين امر شايسته‏تر از او بودم. من هم گوش به حرف آنان كردم و از آنان اطاعت كردم. چون ترسيدم كه مردم به دوره‏ى كفر برگردند (فرائدالسمطين، ج 1، ص 320، بيروت، 1398 قمرى).
در نهج‏البلاغه، نامه‏ى 62 آمده است: آن گاه كه پيامبر به سوى خدا رفت مسلمانان پس از وى در كار حكومت با يكديگر درگير شدند. سوگند به خدا نه در فكرم مى‏گذشت و نه در خاطرم مى‏آمد كه عرب، خلافت را پس از رسول خدا از اهل بيت او بگردانند يا مرا پس از وى از عهده‏دار شدن حكومت بازدارند. تنها چيزى كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوى ابوبكر بود كه با او بيعت كردند. من دست باز كشيدم تا آنجا كه ديدم گروهى از اسلام بازگشته، مى‏خواهند دين محمد را نابود كنند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را يارى نكنم رخنه‏اى در آن ببينم يا شاهد نابودى آن باشم كه مصيبت آن بر من سخت‏تر از رها كردن حكومت بر شما است كه كالاى چند روزه دنياست و به زودى ايام آن مى‏گذرد. چنان كه سراب ناپديد شود يا چونان پاره‏