هاى ابر كه زود پراكنده مى‏گردد. پس در ميان آن آشوب و غوغا به پا خواستم تا آن كه باطل از ميان رفت و دين استقرار يافت (نهج البلاغه دشتى، ص 600، نامه 62، بند اول).
در حديثى از آن حضرت آمده است كه: ««و اَيمُ اللّه‏ِ لولا مخافه الفرقه بين المسلمين و ان يعود الكفر و يبور الدين لكنّا على غير ما كنّا لهم عليه؛» به خدا سوگند اگر خطر تفرقه، خطر بازگشت كفر و خطر نابودى دين در ميان نبود، وضعيت غير از اين مى‏شد» (بحار، ج 32، ص 61 و ج 29، ص 579).
در حديث ديگرى آمده است: وقتى كه خداوند پيامبر خود را بُرد، قريش امر خلافت را غصب كردند و ما را از حق خودمان بازداشتند. من ديدم كه صبر بر اين مصيبت بهتر از به هم زدن وحدت مسلمانان و ريختن خون آنان است و مردم هم كه تازه مسلمان شده بودند (بحار، ج 29، ص 633).
6ـ در نهج‏البلاغه خطبه 74 آمده است: مى‏دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت، من هستم. سوگند به خدا به آن چه انجام داده‏ايد گردن مى‏نهم تا هنگامى كه اوضاع مسلمين رو به راه باشد و از هم نپاشد و جز من به ديگرى ستم نشود و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم و از آن همه زر و زيورى كه به دنبال آن حركت مى‏كنيد پرهيز مى‏كنم (نهج‏البلاغه دشتى، خطبه 74، ص 122).
اين سخنان را على(علیه السّلام) وقتى كه مردم جمع شدند تا با عثمان بيعت كنند، فرمود.
7ـ در مورد همكارى حضرت على(علیه السّلام) با خلفاى سه گانه بايد دانست كه خلفاى سه گانه براى حل مشكل خود به آن حضرت مراجعه مى‏كردند و آن حضرت هم مشكل آن‏ها را حلّ مى‏كرد. همكارى حضرت على(علیه السّلام) با آنان به اين معنا نيست كه حضرت با آن‏ها دوست و صميمى بشود و با آن‏ها رفت و آمد خانوادگى داشته باشد. على(علیه السّلام) هيچ گاه با آنان به آن صورت صميمى نبود (كلم طيب، ص 338).
براى نمونه به چند مورد از موارد همكارى اشاره مى‏كنيم:
ابوبكر تصميم گرفت در جنگ مرتدّان شركت كند. على(علیه السّلام) به او فرمود: تو به جنگ نرو و در مدينه بمان، تو اگر آسيب ببينى كل تشكيلات آسيب مى‏بيند. ابوبكر هم از تصميم خود برگشت (على بن ابى‏طالب مستشار امين للخفاء الراشدين، نوشته‏ى دكتر محمد عمر حاجى، ص 70).
وقتى كه مسلمانان بر بيت‏المقدس مسلّط شدند، اهل بيت‏المقدس گفتند: ما به دست رهبر شما تسليم مى‏شويم نه به دست شما. عمر بن خطاب در مورد رفتن به شام با صحابه مشورت كرد. عثمان گفت: به شام نرو. ولى على(علیه السّلام) فرمود: برو. عمر بن خطاب پيشنهاد حضرت على(علیه السّلام) را پذيرفت و رفت (همان، ص 100).
عمر بن خطاب تصميم گرفته در جنگ نهاوند شركت كند تا مسلمانان قدرت بيشترى پيدا كنند. ولى على(علیه السّلام) به او گفت: رفتن تو به جبهه‏ى ايران مصلحت نيست. تو در مدينه بمان. عمر هم نظر او را پذيرفت (همان، ص 107).
توجه داشته باشيم كه در ميان صحابه پيامبر كسى به پايه حضرت على(علیه السّلام) نمى‏رسيد و براى همين همه نيازمند به او بودند. ولى او نيازمند به هيچ كس نبود. على(علیه السّلام) گر چه كنار زده شده بود، ولى همه مسائل را زير نظر داشت و هر وقت هم راهنمايى مى‏خواستند، راهنمايى مى‏كرد.
از آن چه گذشت معلوم شد كه عوامل متعددى باعث شد كه على(علیه السّلام) دست به شمشير نبرد. اين عوامل عبارتند از:
1. بحران ارتداد
2. حفظ اسلام
3. حفظ وحدت جامعه اسلامى
4. جلوگيرى از تزلزل اعتقادى مسلمانان
5. بيزارى على(علیه السّلام) از خونريزى بين مسلمانان
و همين عوامل موجب همكارى آن حضرت با خلفاى سه گانه شد.
براى آگاه بيشتر مى‏توانيد به كتاب‏هاى زير مراجعه كنيد:
1. دانشنامه‏ى امام على(علیه السّلام)، ج 6.
2. سياست، تحليلى بر مواضع سياسى على بن ابى طالب، نوشته اصغر قائدان
3. امام على و مسائل سياسى، نوشته محمد دشتى
4. نهج‏البلاغه سوال 33 : طبق اخبار موئق بفرمائيد كه حضرت زهرا(سلام الله علیها)دركوچه لگد وسيلي خورده است يادرآشوب سقيفه پشت درب.
جواب: بااين چند نكته به موضوع اصلى مى‏پردازيم: آتش زدن به درِ خانه حضرت فاطمه و سيلى زدن به آن حضرت در منابع تاريخى و روائى شيعه آمده است و براى آن كس كه شيعه است، همين مآخذ كافى است. در منابع و مآخذ اهل سنّت نيز آمده است و سنّى‏ها مى‏توانند به آن معتقد باشند. براى نمونه به چند روايت از منابع شيعه و اهل سنت اشاره مى‏كنيم:
1. پس از آن كه كار بيعت گرفتن از مردم تمام شد و على(علیه السّلام) و عده‏اى بيعت نكردند، به خانه آن حضرت حمله كردند. در را سوزاندند، على را به زور بيرون آورند، حضرت فاطمه را تحت فشار در قرار دادند و كار به جايى رسيد كه محسن او سقط شد. على را به مسجد بردندولى بيعت نكرد و آنان گفتند: بيعت نكنى تو را به قتل مى‏رسانيم. روزها و ماهها گذشت. آنان تصميم به قتل على(علیه السّلام) گرفتند و قرار گذاشتند كه خالد قتل آن حضرت را به عهده بگيرد. اسماء بنت عميس از اين توطئه آگاه شد و كنيز خود را فرستاد تا آن حضرت را از توطئه آگاه سازد.اصل توطئه چنين بود كه وقتى ابوبكر نماز را تمام كرد و سلام گفت، خالد با شمشير على(علیه السّلام) را بكشد ولى وقتى نماز ابوبكر تمام شد گفت: اى خالد آنچه را دستور دادم نكن، (بحارالانوار، ج 28، ص 308 به نقل از اثباتالوصية) .
اهل سنت نيز در كتابهاى كلامى، تاريخى و حديثى مسأله آتش زدن به در خانه را آورده‏اند. براى نمونه، به چند روايت اشاره مى‏كنيم:
2ـ بلاذرى مى‏گويد: ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى حضرت على نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را در در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب! آيا مى‏خواهى خانه ما راآتش بزنى؟! عمر بن خطاب گفت: بله، (انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية) .
3. ابن عبد ربّه مى‏گويد: آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش بهخانه فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب! آيا آمده‏اى خانه ما را آتش بزنى؟! عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد، (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمدسعيد العربان، 1953 و 1372) .
4. ابن قتيبه دينورى آورده است: ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد ويا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمى‏خواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على رابياور. قنفذ آمد و على