
حضرت روح الامین را آن زمان شهپر شكست
گفت با فضه خوزیتی، رس بداد فاطمه
جسم و جانم را زدر، این ملحد كافر شكست
ای عدو تنها نكشتی مادر سادات را
ظلم بیداد تو روزی تارك حیدر شكست
از جفاها ای تو آخر مجتبی مسموم گشت
سینه پاك حسین را شمر بد اختر شكست
حرمله با تیر حلق نازك اصغر درید
تیغ منقز، فرق نیكوی علی اكبر شكست
دست عبدالله یتیم مجتبی از تن فتاد
سینه شهزاده قاسم از سم رهور شكست
داغ اكبر زد حسین را بر جگر آتش ولی
پشت شه از ماتم عباس والافر شكست
ای دل ار گفتی فلك با چوبه محمل چرا
در بلاد كوفه، فرق زینب مضطر شكست؛
این همه ظلم عدو بودی كه بعد از مصطفی
پهلوی پاك بتولش را زضرب در شكست
بس كن ای (صالح) كه آخر طبع عالم سوز تو
قلب جن و انس را تا دامن محشر شكست
احمد صالح - ران ملخ صفحه 71آخرین ساعت
شام هجران است بنشین در كنارم یا علی
جز تو شاها مونسی در بر ندارم یا علی
مدت نه سال در این خانه كردم زندگی
مونست بودم تو بودی غم‌گسارم یا علی
ای پسر عمو رسیده موسم جان دادنم
در برم بنشین وصیت با تو دارم یا علی
آخر عمر من است و اول هجران تو
این یتیمان را بدستت می‌سپارم یا علی
میروم پهلو شكسته نوجوان در زیر خاك
همره محسن بر باب كبارم یا علی
جان تو جان حسینم جان تو جان حسن
جان تو این دختران گلعذارم یا علی
(صالحم) غرق گنه آقا بحق فاطمه
در جزا چشم شفاعت از تو دارم یا علی
احمد صالح - ران ملخ صفحه 79دلسوزى دختر براى پدر
حضرت امام علىّ بن موسى الرّضا به نقل از پدران بزرگوارش عليهم السلام حكايت فرمايد:
روزى اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام فرمود: زمانى كه در كنار پيامبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله ، به همراه ديگر اصحاب مشغول كَندن خندق بوديم ، فاطمه زهراء سلام اللّه عليها بر ما وارد شد و قطعه نانى را كه همراهش بود، تقديم پدرش پيامبر خدا كرد.
پيغمبر خدا صلّلى اللّه عليه و آله خطاب به دخترش كرد و فرمود: اين نان را از كجا آورده اى ؟
فاطمه زهراء سلام اللّه عليها اظهار داشت : مقدارى نان پخته ام ، يك قرص نان را سهم حسن و حسين كنار گذاشتم و اين مقدار را هم براى شما آورده ام .
رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله فرمود: اى فاطمه ! اين اوّلين طعامى است كه پس از سه روز داخل شكم پدرت مى شود.(14)راز نهان
برگشا مهر خموشی از زبانت از بقیع
جای زهرا را بگو با زائرانت ای بقیع
دیده گریان ما را بنگر و با ما بگو
در کجا خوابیده آن آرام جانت ای بقیع
لطف کن گم کرده ما را نشان ما بده
بشکن این مهر خموشی از زبانت ای بقیع
گر دهی بر من نشان از قبر زهرا تا ابد
بر ندارم سر ز خاک آستانت ای بقیع
گفت مولا راز این مطلب مگو با هیچکس
خوب بیرون آمدی از امتحانت ای بقیع
گر نداری اذن از مولا که سازی برملا
لااقل با ما بگو از داستانت ای بقیع
فاطمه با پهلوی بشکسته شد مهمان تو
ده خبر ما را ز حال میهمانت ای بقیع
آرزو دارد بدل (خسرو) که تا صاحب زمان
برملا سازد مگر راز نهانت ای بقیع
سيدمحمد خسرونژاد (خسرو) - گلواژه (2) صفحه 93یا زهرا(س) «باور كنید یورش اندوه و آه را»
باور كنید یورش اندوه و آه را
باور كنید حمله‌ی دیو سیاه را
باور كنید آنچه بگویم فسانه نیست
عین حقیقت است كه آن را بهانه نیست
باور كنید بعد نبی آن دنی چه كرد
با همسر علی و جناب علی چه كرد
باور كنید حیله‌ی روباه پیر را
آتشفشان كینه‌ی خم غدیر را
باور كنید نخل عداوت جوانه زد
آتش به جان و هستی خلق زمانه زد
باور كنید خسته زطوفان نسیم شد
از داغ باغبان گل طه یتیم شد
باور كنید نقشه‌ی شوم سقیفه را
فرمان قتل فاطمه حكم خلیفه را
باور كنید سوخت در خانه‌ی علی
اندوه و غم بریخت به پیمانه علی
باور كنید آن عمل جابرانه را
پهلو شكستن و لگد وحشیانه را
باور كنید ناله‌ی جانسوز فاطمه
آه جگر خراش و ستم سوز فاطمه
باور كنید سینه‌ی سرخ سپیده را
شرح فراق و محسن در خون طپیده را
باور كنید ظلمت شب فتح باب كرد
دست گره‌گشای علی در طناب كرد
باور كنید صحنه‌ی جنگ و گریز را
شور دفاع و نهضت روز ستیز را
باور كنید آتش نخوت زبانه زد
بر پیكر صحیفه خون تازیانه زد
باور كنید شعر بلند پگاه را
سیلی دیو ظلمت و رخسار ماه را
ژوليدة نيشابوري - اي قلبها بسوزيد صفحه 210علی مولای مظلومان عالم
بگو از نارفیقان چون بنالم

از آن شامی که سر در چاه کردی
مرا از درد خویش آگاه کردی
 
طنین ناله در افلاک افتاد
تمام آسمان بر خاک افتاد
 
پر و بال تو زهرا را شکستند
تو را با ریسمان فتنه بستند

تو را در گوشه عزلت نشاندند
مرا در آتش حسرت کشاندند

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیکدامین شب از آن شب تیره تر بود
که زهرا حایل دیوار و در بود

شبی کاندر هجوم تیغ بیداد
سرت را سینه زهرا سپر بود

زمان بر سینه خود سنگ می کوفت
زمین از داغ زهرا شعله ور بود

عطش نوشان کوفی آتشین اند
که حتی کوثر آنجا بی اثر بود

شراب کوفیان خون حسین است
شراب فاطمه خون جگر بود
 
تو می دیدی ولی لب بسته بودی
که آیین محمد (ص) در خطر بود
 
ندانستم که در چشم حقیقت
کدامین مصلحت مد نظر بود
 
گلویت استخوانی آتشین داشت
که فریادت فقط در چشم تر بود

چرا ابلیس را رسوا نکردی؟
عقاب تیغ تو بی بال و پر بود؟

فدای تیغ عریان تو گردم
کسی آیا ز تو مظلوم تر بود؟

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیمه خورشید طلعت کیست؟ زهرا
چراغ شعله خلعت کیست ؟ زهرا

نمایان شد ز خط آتش و دود
که جرم فاطمه حب علی بود
   
پس از زهرا علی بی همزبان شد
اسیر امتی نامهربان شد

علی تنهاست در یک قوم گمراه
زبانش را که می فهمد به جز چاه
 
پس از او کیسه نان و رطب کو ؟
صدای ناله های نیمه شب کو ؟
 
خدایا کاش آن شب بی سحر بود
که تیغ ابن ملجم شعله ور بود
 
اذان گفتند و ما در خواب بودیم
علی تنها به مسجد رهسپر بود
 
در آن شب تا قمر در عقرب افتاد
  غم عالم به دوش زینب افتاد
 
فدک شد پایمال نانجیبان
علی لرزید و در تاب و تب افتاد

یقین دارم به جرم فتح خیبر
فدک در دست ال مرحب افتاد

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیعلی جان کوفیان غیرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند

علی جان کوفیان خفت پذیرند
که دامان بلندت را نگیرند

علی جان کوفیان با کیاست
جدا کردند دین را از سیاست
 
بنام دین سر دین را شکستند
دو بال مرغ آمین را شکستند
 
به پیشانی اگر چه پینه دارند
ز فرزند تو در دل کینه دارند

چو بنچاق فدک را پاره کردند
عزادار تو را آواره کردند

شغالان شیرها را سر بریدند
کبوتر بچگان را پر بریدند

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیمرغ دل یک بام دارد  دو هوا
گه مدینه میرود گه نینوا

این اسیر بند قاف و شین و عین
گاه می گوید حسن گاهی حسین

میپرد گاهی به گلزار بقیع
می نشیند پشت دیوار بقیع

می نهد سر بر سر زانوی دین
اشک ریزان در غم بانوی دین

عرضه میدارد که ای شهر رسول
در کجا مخفی بود قبر بتول

از تمام نخلها پرسیده ام
آری اما پاسخی نشنیده ام

یا امیر المؤمنین روحی فداک
آسمان را دفن کردی زیر خاک ؟

آه را در دل نهان کردی چرا ؟
ماه را در گل نهان کردی چرا ؟

یا علی جان تربت زهرا کجاست ؟
یادگار غربت زهرا کجاست ؟

تا ز نورش دیده را روشن کنم
بر مزارش 